تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - مطالب تیر 1395

پست دوم رمان کلید قلعه ی شیطان

بی حرکت سرجام ایستاده بودمو فقط بهشون نگاه میکردم،مدام فکر های مختلفی راجب اون کلیدو اون نوشته مرموز توی ذهنم چرخ میخورد و در عین حال یک نوع حس،شایدم یک جور وسوسه منو به طرف کلید میکشید و دوست داشتم دوباره لمسش کنم!
صدای مامان باعث شد به خودم بیام:الیکا کجایی؟ بیا روشنک زنگ زده کارت داره.

سریع خم شدمو قبل از هر چیزی کلید و برگه رو برداشتمو توی جیب شلوارم قایم کردم و بعد کت رو در اوردمو سرجاش گذاشتم.

دوباره صدای مامان بلند شد:الیکا شنیدی چی گفتم؟
و هنوز حرفش تموم نشده بود که همون لحظه در اتاقو باز کرد و ادامه داد:اینجایی؟

هنوزم جلوی کمد لباس های بابا بودم و صورتم پشت به در ورودی اتاق بود.نمیخواستم ناراحتش کنم پس برای اطمینان به صورتم دستی کشیدمو سریع با لبخندی ساختگی روی لبم برگشتمو گفتم:چرا شنیدم مامان،داشتم میومدم.

تا صورتمو دید انگار فهمید که گریه کردم، حالت نگاهش غمگین شد و چهره اش توی هم رفت،سرشو پایین انداختو با صدایی گرفته گفت:پس زود بیا.
و بعد از اتاق بیرون رفت.
با دیدن عکس العملش سوزش بدی توی قلبم احساس کردم،اخمام توی هم رفتن،خیلی خنگم بازم ناراحتش کردم.

گوشی رو برداشتم و گفتم:الو بفرمایید.
روشنک با حرص گفت:الو بفرماییدو کوفت،کجا بودی دو ساعته منو پشت خط نگه داشتی؟
نه حس حال شوخی داشتم و نه حس و حال کل کل،با صدایی آروم گفتم:ببخشید تو اتاق بابا بودم.
چند ثانیه سکوت کرد و با ناراحتی گفت:ببخشید سرت داد زدم عزیزم.
صدامو صاف کردمو گفتم:چرا الکی معذرت میخوای دیوونه،حق داشتی خب.
روشنک:اما..
بین حرفش پریدمو گفتم:خب بیخیال چه خبرا؟کاری داشتی؟
دوست نداشتم قضیه کش پیدا کنه،این زندگی من بود نباید کسی دیگه ای رو به خاطرش ناراحت میکردم.

روشنک:نه کاری که نداشتم،فقط میخواستم ازت بپرسم اگه وقت داری بریم بیرون یکم بگردیم و بریم سینما و این حرفا..پوسیدیم بابا تو این خونه.

خندیدمو گفتم:بابا دختر یکم بشین درس بخون فقط دو روز دیگه تا امتحانات مونده ها،میدونی که اولین امتحانمونم ریاضیه.همونی که باهاش میونه ی خوبی نداری.

با حرص گفت:اه خب بابا توهم،حالا هی حالمونو بگیر.میخونم دیگه.همه که مثل جناب عالی خرخون نیستن.

_صد باربهت گفتم من خرخون نیستم فقط یه هفته ای رو که برای امتحانات بهمون فرجه میدنو میشینم سر درسامو خوب میخونمشون.
با ناراحتی گفت:پس نمیای؟
دوست داشتم بیام ولی امروز باید برم سرخاکش تو که دیگه باید بدونی و بعدم بشینم سر درسم.
آرومتر گفت:منم باهات بیام الیکا؟
بی رودربایسی بهش گفتم:نه دوست دارم امروزو تنها برم،بعدشم جنابالی بشین ریاضیو بخون وگرنه میوفتیا.

دیگه بیشتر از این اصرار نکرد و فقط گفت:باشه پس برم بخونم،اه اصلا حس درس خوندنو ندارم.فردا اگه اشکال داشتم بیام پیشت؟

لبخندی زدمو گفتم:باشه بیا،تو که در هر صورت همیشه خونه ی ما تلپی.

اصلا به روی خودش نیاورد و فقط خندیدو گفت:بای تا فردا دختر خاله.

منم خندیدم و گفتم:خداحافظ بچه پرو.
و بعد با لبخند گوشی رو گذاشتم،حال و هوام کمی عوض شده بود.

دستم رو روی جیب شلوارم گذاشتم.اصلا نمیفهمیدم این وسوسه و این حس خاص چیه و یهو از کجا سرو کلش پیدا شده، تمام مدتی رو هم که داشتم با روشنک حرف میزدم مدام ظاهر و یاد اون کلید طلایی ذهن و فکرمو مشغول میکرد. بهونه ی الکی اورده بودم،میتونستم 
باهاش بیرون برم و حتی میتونستم باهاش سر خاکم برم ولی در اصل میخواستم وقتی داشته باشم تا سر از راز این کلید و نوشته مرموز در بیارم.

*********************************




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست اول رمان کلید قلعه ی شیطان

جلو رفتمو دستگیره درو توی دستم گرفتم و آروم پایین کشیدمش ،میخواستم مثل همیشه روزمو با دیدن اتاقش شروع کنم،البته امروز خیلی دلتنگ تر از روزای دیگه بودم،بدجور دلم هواشو کرده بود.امروز همه چیز و همه کس نبودنشو به رخم میکشیدن.شاید برای بقیه ی آدما روز پدر یکی از بهترین روزا بود ولی برای من....

رفتم به طرف میز کارشو روی صندلیش نشستم،کل اتاقشو از نظر گذروندم،هیچ تغییری نکرده بود،از اون موقع به هیچ کدوم از وسایل این اتاق دست نزده بودیم حتی به نقشه ها و کاغذاش.
روی میز کارش دست کشیدم.انگار داشتم جای دستاشو لمس میکردم،چشمام پر از اشک شدن چه زود یک سال گذشت،یک سال پر از تلخی و درد و دلتنگی.

از جام بلند شدم،امروز فقط نگاه کردن به اتاقش برام کافی نبود.دوست داشتم دوباره آغوش گرمشو حس کنم،اما ای کاش واقعا میتونستم.
اینبار به سمت کمد لباس هاش رفتم و آروم درشو باز کردم،یک سالی میشد که درشو باز نکرده بودیم و این حتی از گردو غباری که روی لباس ها نشسته بود هم کاملا مشخص بود.
به ترتیب روی کت های توی کمد دست میکشیدم که به یکباره دستم روی کت آبی رنگ ثابت موند.
همون کت بود،کت آبی تیره ای که روز تولدش براش خریده بودم،انقدر عاشقش بود که هر جا میرفت دوست داشت همینو بپوشه.
اون روز شومم میخواست همین کتو بپوشه ولی با اصرار من نظرشو عوض کردو کت مشکیشو پوشید.
به واسطه ی یاداوری اون خاطرات قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین چکید.
آروم زمزمه کردم:خیلی دلم تنگ شده برات بابا.
بدون فکر دیگه ای کت رو بیرون کشیدم و با دست گردو غبارو از روش تکوندم و بعد بوش کردم،شاید این فقط فکر من بود ولی به نظرم هنوز هم بوی بابا رو میداد.چند بار نفس عمیق کشیدمو بوشو استشمام کردم و توی ریه هام کشیدم،دیگه سد اشکام شکسته بودو قطره ها پشت هم و با سرعت روی صورتم میریختن.

هر کاری میکردم ذره ای از دلتنگیم کم نمیشد،کت رو پوشیدم تا شاید بیشتر حسش کنم.
نگاه بارونیم به جیب های کتش افتاد،اینا همون جیب هایی بودن که هر بار با فیگور و ژست خاصی دستای مردونه و بزرگشو توشون فرو میکرد.
با این فکر دستامو توی جیبش فرو کردم که همون لحظه دستم به چیزی که ته جیب سمت راستی کت بود برخورد کرد!یه چیز سفت و آهنی و..
سریع دستمو همراه اون شی بیرون کشیدم و با دست دیگه چشمامو پاک کردم وبا دقت بهش نگاه کردم.

یه کلید عجیب بود همراه با یه برگه تا شده کوچیک و کهنه!
با تعجب به کلید نگاه کردم،شکلش خیلی عجیب و غریب بود.تا به حال همچین کلیدی ندیده بودم!
یه کلید کلفت وبه رنگ طلایی و از جنس طلا که روی بدنش چند کلمه به صورت خیلی ظریف با خطوطی ناخانا و تقریبا شبیه به خط میخی نوشته شده بود!
و سر کلید دایره شکل بود و داخل اون دایره دوتا فرشته کوچیک قرار داشت که از پشت بالهاشون بهم چسبیده بود.
دقیق تر به اون دوتا فرشته نگاه کردم و طولی نکشید که نگاهم روی دستهای بی نهایت کوچیکشون ثابت موند، هر دو دستاشون رو بالا آورده بودنو انگار داشتن دعا میکردن!

هر لحظه کنجکاوتر از قبل میشدم،اینبار تای برگه رو باز کردم و با دیدن داخلش ازشدت شوک همون لحظه هم کلیدو هم برگه رو روی زمین انداختم!
دیگه حتی پلک هم نمیزدمو تنها خیره و با چشمایی درشت شده به جمله ی مرموزی نگاه میکردم که با خون روی برگه کهنه نوشته شده بود:
به سیاهی شب به سرخی خون!




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

خلاصه رمان کلید قلعه ی شیطان

دوستان اینم رمان در حا تایپ جدیدم

اینم لینکش:



نام رمان:کلید قلعه ی شیطان


ژانر:ترسناک،فانتزی،عاشقانه

نام شخصیت های اصلی داستان:
سامیار:در لغت به معنی محافظ آتش
الیکا:در لغت به معنی مادر زمین


مقدمه:
تاریکی شب
هنوز در آن تاریکی گم میشوم
روشنایی آن دور دست هاست
ناتوانم برای رفتن به انتها خیره مانده ام
سرنوشت مرا به تاریکی شب سپرده است
در دل سیاه این تاریکی
من پر از دلتنگی ام از جنس خاموشی...


خلاصه رمان:همه جا تاریک و مخوف بود و تنها نور چراغ قوه بود که جلوی پاهایشان را روشن میکرد.
هردو با حس کنجکاوی و ترس به جلو قدم برمیداشتن ولی هیچ چیز نمیافتن،دیگر وقت برگشتن بود که همان لحظه چیزی از درون دخترک را فرا خواند و به جلو هدایت کرد....!

او چیست؟

او کیست؟

یک اهریمن ...

یک پلید...

یک ابلیس..

یا که یک موجود افسانه ای!؟

IMG_20160625_091942.jpg 




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست سی و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


تند و سریع دستامو برداشتمو با تعجب بهش نگاه کردم.یعنی چیکارم داره که اومده اینجا؟!
قدم قدم به سمتم میومد و صورتشم هیچ حالتیو نشون نمیداد.چه پررو همین جوری بدون اجازه وارد اتاق مردم میشه و هیچیم نمیگه" فکرکنم یه ذره هم بهش ادب یاد ندادن" یا شایدم بهش تعلیم دادن ولی این کند ذهن بوده و نتونسته یاد بگیره!

با این فکر ناخوداگاه نیشم باز شد ولی با دیدن اخمای توهمش سریع بستمش"دیگه از هاپو شدنش واهمه دارم.

کنارم ایستادو گفت:چی شده؟نکنه دیوونه شدی؟اول با خودت دالی بازی میکنی و بعدشم که الکی مخندی!؟
و بعد یکم مکث به طرفم خم شدو با نگاه شیطونی توی صورتم نگاه کردو ادامه داد:یا نکنه از دیدن من انقدر خوش حال شدی که نمیدونی چیکار کنی خاله ریزه؟!

چه از خودراضی.خیلی حرصم گرفت"دیگ به دیگ میگه روت سیاه خودت که الان با این جثه ریزتر از منی و درضمن دیوونه هم خودتیو...البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم و همشونو توی دلم گفتم!
:blinksmiley:

یادم افتاد که نباید جوش بیارمو حرص خوردنمو توی صورتم نشون بدم و وسیله ای برای خوش گذرونیش بشم"به خاطر همین چند بار زیر لب تکرار کردم:تو میتونی نگین..تو میتونی...

با انرژی مثبتی که به خودم تزریق کردم یکم آروم شدم و همون لحظه به روش لبخند ملیحی زدمو گفتم:وای ممنون که نگرانمی خیلی خوش حالم کردی!و لبخندمو بیشتر کردمو باز گفتم:راستی معلومه که کار خیلی مهمی باهام داشتی که اینطور ناگهانی و بی اجازه وارد اتاقم شدی!اینطور نیست؟و در آخر لبخند بزرگ تری بهش زدمو ردیف دندونامو نشونش دادم.

اول با تعجب نگام کرد"بیچاره تقصیری نداره به نظر میاد رفتارای جدیدم براش عادی نیستن.ولی سریع دوهزاریش افتادو اینبار با خشم و حرص بهم نگاه کرد انگار تازه متوجه تیکه هایی که بهش انداخته بودم شده بود از قیافش معلوم بود خیلی دوست داره همین الان سرمو از تنم جدا کنه.

اولش یکم ترسیدم اما با یه نگاه به جثه ی کوچولوش دلم قرص شد"توی دلم ذوق مرگ شدم .بله آقا نیاک حالا تو یکم حرص بخور فعلا دور دوره منه.

ولی واقعا برام خیلی جالبه که همچین حالاتیو توی یه بچه میبینم"توی یه چهره ی معصوم.باورش خیلی سخته البته این که واقعا یه بچه نیست اما بازم جالبه.

منتظر بودم پوستمو بکنه یا داد بزنه سرم یا بلاخره یه عکس العمل خشن از خودش نشون بده ولی برخلاف انتظارم یهو تغییر حالت دادو اخماش از هم باز شدن! نیشخند زدو با قیافه ی فوق العاده خبیثی بهم چشم دوخت.جا خوردمو رنگم پرید اصلا فکرشو نمیکردم انقدر زود رنگ عوض کنه....نکنه آفتاب پرستی چیزیه؟!!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست سی و پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

یه ساعتی میشه که تو اتاقمم.از تنها موندن با اون قول بیابونی میترسیدمو نمیتونستم حتی یه لحظه هم پیشش بشینم برای همین تا از شوک غیب شدن قوقنوس در اومدم سریع به اتاقم پناه آوردم.

درسته که فعلا شکل قولیش نیست و فقط یه بچست ولی بازم برای من فرقی نمیکنه بلاخره هر دو یه نفرن و هر کدوم به یه شکلی ترسناکن.

یه دستمو بالا آوردمو روی سرم گذاشتم"به خاطر جریانات اخیر خیلی درد گرفته.باید حتما یه قرص سردرد یا استامینوفنی چیزی بخورم ولی با اون هیولایی که توی پذیرایی اسکان کرده عمرا جرات کنم پامو از در این اتاق بیرون بذارم پس مجبورم دردشو تحمل کنم.

خدایا آخه من چطوری اون سادیسمیو یه مدت اینجا تحمل کنم؟!اینا به کنار اصلا قضیه ی عشق ابدی و مرگو میرو این حرفا چی بود یعنی داشت راستشو میگفت؟؟!بدبختی دیگه بیشتر از این؟
با این فکرا درد سرم بیشتر شد.

روی تخت دراز کشیدم با فکر به اینکه شاید یکم از دردش کمتر بشه ولی نشد که نشد" با اخم به سقف اتاقم خیره شدم"افکارم بهم ریخته بودو ذهنم مشوش و سرم هر لحظه در حال انفجار بود.فکر ها همین جور توی سرم میچرخیدن.

چرا من...؟آخه چرا یه دفع زندگیم از این رو به اون رو شد؟اصلا چی شد که زندگی معمولیم تبدیل به یه داستان تخیلی شد؟چی شد که خونه ی شادو پر از روح منو بابابزرگ در عرض یه روز تبدیل به خونه ی وحشت شد؟کاش مثل همیشه همه ی اینا فقط یه کابوس بود.

یاد بابابزرگ افتادمو تصویرش با همون نگاه مهربون و چین چروک های سطحیش و اون موهای جو گندمی که همیشه عاشقشون بودم جلوی چشمام نقش گرفت و پررنگ شد.

چشمام پر از اشک شدن و صورتمو با دستام پوشوندم"یعنی الان کجاست؟خدایا خودت مواظب و محافظش باش.

تو حال خودم بودم که همون لحظه صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی درو شنیدم"
تا به خودم اومدمو خواستم دستامو از صورتم بردارم در اتاق باز شد.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست سی و چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

وارد آشپزخونه شدم و نگاهم به میز غذاخوری افتاد و دهنم باز موند!این همه غذا؟!

جوجه"کباب برگ و مرغ بریان و یه سری غذاهای دیگه که تا به حال نه دیده بوده بودمو نه حتی اسمشونو شنیده بودم.اصلا کی وقت کرده اینارو درست کنه؟!چطوری تدارکاتشونو تو این وقت کم دیده؟!

چه رنگ و لعابیم دارن...آب از لب و لوچم آویزون شده بود...همیشه شکمو بودم و عاشق غذا خوردن و هیچ وقتم تحمل گشنگیو رو نداشتم و حالا با دیدن این همه غذا یک جا به هیجان افتاده بودمو حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم!

همین جور با دهان بازسرجام ایستاده بودم و نگام به غذاها بود و تو رویاهای شیرینم سیر میکردم" که همون لحظه یه نفر بهم تنه زد و در حینی که داشت از کنارم رد میشد گفت:هه"دهنتو ببند ندید بدید"مگس توش رفت!
وبعد از این حرفش به طرف میز رفتو روی صندلی که قوقنوس براش بیرون کشیده بود نشست و با پوزخند بهم چشم دوخت.

تازه به خودم اومدم"چیزی بهش نگفتمو فقط چشمامو بستمو دستامو با حرص مشت کردم تا کمی به خودم مسلط.

بعد از چند ثانیه چشمامو باز کردمو به طرف میز قدم برداشتم.
قوقنوس برای منم صندلی عقب کشیدو با لبخند گفت:بفرمایید بانوی من.

از لبخند و قیافه ی راضیش معلوم بود از این که جوابی به نیاک ندادمو بی تفاوت رفتار کردم خوش حاله.

خیلی باوقار رو خانم وارانه روی صندلی نشستم و به نیاک نگاه کردم.
هنوز اون پوزخند لعنتیش روی لبهاش بود"از درون داشتم آتیش میگرفتم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم...اما مثل این که این قول بیابونی کوتاه بیا نبود.

دوبار گفت:درسته واقعا به شکل یه رعیت بزرگ شدی و ندید بدیدی ولی حداقل برای این که بقیه نفهمن یکم حفظ ظاهر کن خاله ریزه!

چشماش از لذتی که میبرد برق میزد...نه به این قیافه ی ناز و بچگونش و نه به این اخلاق هیولاییش.
الهی رو تخت مرده شورخونه بشورنت رذل عوضی...

بازم خودمو کنترل کردمو چیزی نگفتم و خودمو مشغول غذا خوردن نشون دادم اما زیرزیرکی میپاییدمش"دوباره داشت با تعجب نگاهم میکرد.

شروع کردم به غذا خوردن و از هر غذایی یه مقدار برمیداشتم"موقعه ی غذا خوردن دیگه حواسم به هیچ چیزی نبود و به این فکر نمیکردم که چه کسایی کنارم نشستن و...



دیگه داشتم میترکیدم"انقدر غذا خورده بودم که نزدیک بود بالا بیارم.
تا سرمو بلند کردم چشمم به اون دو نفر افتاد که داشتن با چشمای گرد شده منو نگاه میکردن.
به نظر میومد غذا خوردنشون خیلی وقت بود که تموم شد ه بود و تمام این مدت در حال مشاهده ی منه تانک بودن که هر چی میخوردم سیر نمیشدم!خب حق دارن بیچاره ها تا به حال همچین چیزی ندیده بودن.

برای درست کردن اوضاع نیشمو باز کردمو خیلی ریلکس بهشون نگاه کردم"انگار که اتفاقی نیوفتاده و بعد کمی تامل دستمو دراز کردمو پارچ آبو از جلوی نیاک برداشتمو لیوانمو پر کردم...بچم هنوز تو هنگ کارای من بود و نه تکون میخورد و نه چیزی میگفت.

ریلکس تر از قبل و به آرومی داشتم آبمو میخوردم که ناگهان قوقنوس زبون باز کردو گفت:عالیجناب من دیگه باید برم ولی شما طبق برنامه به خاطر مشکلی که جدیدا پیدا کردید بهتره که فعلا پیش پرنسس بمونید"این جوری کسی از راز کوچیک شدنتون و همچنین مشکل استفاده از جادوتون با خبر نمیشه!

با شنیدن این حرف از جانب قوقنوس آبی که هنوز قورت نداده بودم از دهانم به بیرون پاشید.

چی؟!نکنه منظورش از پرنسس منم؟!!یعنی این سادیسمی قراره پیش من بمونه؟!

قوقنوس با نگرانی از صندلیش بلند شدو به سمت من اومد و گفت:چی شد بانو؟؟

ولی من انگار که دیگه توی این دنیا نبودم و هیچ چیز دیگه ای نمیشنیدمو فقط نگاهم روی اون نیشخندو چشمایی که با حالت مرموز و ترسناکی بهم زل زده بود" ثابت مونده بود.

خدا به دادم برسه!!!




روی مبل پذیرایی نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بودمو با غم فراوان و قیافه ایی شکست خورده به دیوار رو به روم زل زده بودم.

اون قول بیابونیم یکم اون ور تر روی مبل دیگه ای نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد و قوقنوسم هنوز توی آشپزخونه بودو داشت میزو جمع میکرد.

بعد از چند دقیقه قوقنوس از آشپزخونه اومد بیرونو روبه روی نیاک ایستادو تعظیم کرد و بعد گفت:شاهزاده من دارم میرم"پادشاه احضارم کردم ولی باز هم بهتون سر میزنم.امر دیگه ای با من ندارید سرورم؟

نیاکم با غرور خاصی بهش نگاه کردو گفت:نه میتونی بری.

داشتم نگاهشون میکردمو به اون از خودراضی مغرور توی دلم فحش میدادم که قوقنوس به طرفم اومد و به من هم تعظیم کردو گفت:بانوی من شما دیگه با من کاری ندارید؟؟

با غصه نگاش کردم میخواستم بگم نرو منو با این قول بیابونی تنها نذار.من میترسم ولی با لحن مظلومی گفتم:نه"برو ولی زود برگرد باشه؟

بهم لبخند زدو گفت:چشم حتما و به آرومی زمزمه کرد:نگران نباشید بانو چیزی نمیشه و برای تسکین دادن من چشماشو یک بار به آرومی بست و باز کرد.

با این حرفش یکم حالم بهتر شد ولی فقط یکم..

صحبت هاش که با ماتموم شد به طرف وسط پذیرایی رفتو همون جا ایستاد و کلمه هایی رو زیر لب زمزمه کرد که من اصلا متوجه نشدم...چند دقیقه گذشتو مثل سری قبل نوری ظاهر شد و بعد قوقنوس دستاشو به دو طرف باز کرد و از دستاش شروع به تغییر کرد!!

و کم کم تبدیل به یه پرنده ی زیبا شد که من نظیرشو تا به حال هیچ جایی ندیده بودم.
بعد از تبدیل شدن کاملش ناگهان همراه با نور ظاهر شده غیب شد!!!

این دفع دیگه واقعا چشمام از کاسه زد بیرون و نزدیک بود دوباره غش کنم!جلل خالق..این دیگه چی بود؟!!یعنی..یعنی...کسی که تا همین چند لحظه پیش داشتم باهاش حرف میزدم واقعا یه قوقنوس افسانه ای بوده؟!!؟






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست سی و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نیاک کوچولو:بیا بیرون!

با کیه؟!دوروبرمو نگاه کردم ولی هیچ کس دیگه ای رو ندیدم.یعنی با من بود؟!هه...هه...عمرا اگه با من باشه!من خیلی خوب خودمو مخفی کردم و مطمئنم اصلا متوجه ام نشده.

از جام تکون نخوردم"این بار با همون صدای بچگونه و تخسش داد زد و گفت:مگه با تو نیستم؟گفتم بیا بیرون"اگه بازم نیای بیرون خودم میامو از پشت ستون کشون کشون میارمت اینجا!

یعنی با منه؟!آره دیگه"من چقدر خنگم مگه کی دیگه غیر من اینجاست!

سر به زیر مثل این بچه هایی که کار بد کردن از پشت ستون اومدم بیرون و مقابلشون ایستادم.

اصلا چطوری فهمید من اونجام؟!!نکه آدم فضایی چیزیه؟!

قوقنوس:عه بانو کی از اتاقتون اومدید بیرون؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم"چند لحظه صبر کنید خیلی زود براتون میزو میچینم.

سرمو بالا آوردمو گفتم:باشه"ممنون و به نیاک نگاه کردم که داشت بهم چشم غره میرفت.
ببین حالا چه چشم غره ای هم میره یه الف بچه"مگه چیکار کردم؟قتل که انجام ندادم فقط یه کوچولو گوش وایسادم"همین.

چند ثانیه ای بود که به نیاک زل زده بودمو فکر میکردم"که یه دفع قوقنوس گفت:تعجب نکنید بانو"عالیجناب فراموش کرده بودن که نباید از جادو استفاده کنن و به خاطر استفاده از جادو دوباره به این شکل در اومدن!
و بعد این حرفش تعظیم کردو گفت:با اجازه پرنسس و به سمت آشپزخونه رفت.

چیییییییییی؟؟یعنی....؟من که باورم نمیشه.با چشمای گرد شده و دهان باز به رفتن قوقنوس نگاه کردم.

وقتی از دیدم خارج شد دوباره برگشتمو چشمامو ریز کردمو به حالت مشکوکی به نیاک نگاه کردم"اصلا توی مغذم نمیگنجه که این کوچولوی ناز همون قول بیابونی باشه"درسته که اخلاقشون شبیه همه ولی...

نیاک تا متوجه ی نگاه مشکوکم شد"پوزخندی زد و گفت:نکنه هنوز باور نکردی اون یکی شکل اصلیمه و من یه مرد 27 ساله ام"خاله ریزه!

نه دیگه 
مطمئن شدم خود خود اون قول بیابونی سادیسمیه"مردتیکه ی عوضی خاله ریزه عمته.

البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم"شاید الان نتونه کاری کنه اما اون جوری که من چند دقیقه ی پیش شنیدم 12 ساعت بعد به شکل اصلیش بر میگرده و اون موقعست که پوستمو میکنه.

چیزی نگفتم"در واقع اصلا بهش محل ندادمو راه افتادم به سمت آشپزخونه...دیگه تحمل ندارم "الاناست که از گشنگی بمیرم.

ولی نیاک هنوز همون جا ایستاده بود"احتمالا از کار من تعجب کرده انتظار نداشته همچین عکس العملی نشون بدم"فکر نمیکرده بهش جوابی ندم یا از حرفش حرصی نشم.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]