تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - مطالب اردیبهشت 1395

رمان نقاب نفاق/نویسنده Ami74

[​IMG]

یک اجتماعی جذاب و متفاوت
تمام سعیم اینه که یه داستان جدید و غیر کلیشه ای خلق کنم"کمی تم فانتزی هم بهش اضافه کردم"امیدوارم که مثل همیشه همراهیم کنید:aiwan_light_give_rose:

ژانر رمان: اجتماعی_عاشقانه_ روانشناختی_ هیجانی


خلاصه رمان: 
مردم شهر من همه نقاب هایی از جنس نفاق بر چهره زدن.دیگر دوست و دشمن خوب و بد ازهم جدا نیست.باطن مدفون شده مردم شهر من چگونه معلوم میشود؟من از مردم شهرم هراس دارم،میترسم از این چند رویی ها و انحرافات،میترسم از این مکرها و نیرنگ ها....
جنگ به خاطر پول،زندگی لوکس،شهرت؟پس ساده زیستن کجا رفت؟!
دیگر نمیتوان پاک ماند،برای زندگی در این شهر بی رحم باید نقابی بر باطن و چهره زد و در این باتلاق کثیف فرو رفت.
آیا امیدی هست؟ کسی برای نجات من قدم پیش میگذارد؟من نمیخواهم مثل مردم این شهر با این نقاب جدید اخت بگیرم و در این باتلاق تاریک دفن شوم.


مقدمه:

عصر نفاق

شب است و جاعل و جانی زیاد می بینی
ظهور مزدک و مانی زیاد می بینی
مفسران ارسطو، مقلدان هگل
بله معلم ثانی زیاد می بینی!
حقوقدان حقیقت کش شریعت سوز
روانشناس روانی زیاد می بینی
به نام عقل تذبذب به نام عشق ه*و*س
به اسم صلح تبانی زیاد می بینی
چقدر مرتع عفت فقیر تر شده است
چقدر چشم چرانی زیاد می بینی
نگار کم شده گل کم، حیا و غیرت کم
و آنچه دانم و دانی زیاد می بینی
شاعر امیر سیاهپوش


توجه....توجه

سلام دوستای گلم قراره بعد از اتمام رمان راز شاهزاده شهر جادو
رمان نقاب نفاق رو ادامه بدم.یه رمانی پر از هیجان.
 منتظر باشید عزیزان




موضوع: رمان نقاب نفاق/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست 30یم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نزدیک بود که اشکم دربیاد"سرم به شدت درد میکرد.آخه آدمم انقدر بدبخت؟!


قوقنوس: حالتون خوبه پرنسس؟

سرمو بلند کردمو با نا امیدی و ناراحتی و بیچارگی و...خلاصه هر حس بدی که اون لحظه داشتم بهش نگاه کردم.

وقتی که صورتمو طرز نگاهمو دید با ناراحتی گفت:بانوی من...

دیگه علاقه ای به شنیدن حرفاش نداشتم"بیشتر دوست داشتم تنها باشمو به درد خودم بمیرم!
برای همین با صدای آرومی گفتم:لطفا از اینجا برو فعلا میخوام تنها باشم.

نگاش میکردمو منتظر بودم که بره"ولی اون بر خلاف انتظارم یه دفع خم شد و سریع پایین تختم زانو زد!

با تعجب بهش نگاه کردم"این چرا یه دفع اینجوری کرد؟!

با چشمای مظلوم و پر از خواهشش بهم نگاه کرد وگفت:میدونم بانو...میدونم که براتون خیلی سخته
ولی ازتون خواهش میکنم کمی در برابرشون کوتاه بیاید و هر کاری کردن زیاد باهاشون بحث نکنید!

تعجبم بیشتر شدو چشمام گردتر"منظورش چه کسیه؟؟داره درمورد کی حرف میزنه؟؟

با التماس ادامه داد:شاهزاده اونقدرا هم که به نظر میادو شما فکر میکنید بد نیستن"اتفاقا مثل خودتون قلب مهربونو پاکی دارن ولی در حال حاضر لج کردن...مطمعنا اگه شما باهاشون خوب رفتار کنید"دیگه اذیتتون نمیکنن و دیگه باهاتون کاری ندارن! این لطف بزرگو در حق من بکنید!

بعد از اتمام حرفاش سرشو به زمین چسبوندو سجده کردو گفت:خواهش میکنم بانو!

پس منظورش اون قول بیابونی بود"آخه من چیکار دارم باهاش"اون از من بدش میاد و همیش الکی تحقیرم میکنه و اذیتم میکنه.تا الان که در برابرش مقاومت کردم این جوری پیش رفته اگه دیگه بهش چیزی نگم چی میشه و چه کاراو بلاهایی که به سرم نمیاره...عمرا اگه کوتاه بیام.

سریع از جام بلند شدمو کنارش ایستادمو با ناراحتی گفتم:این چه کاریه؟!واقعا که "لطفا بلند شو.
درضمن من نمیتونم حرفتو قبول کنم و جلوی رئیس بازی ها و تحقیر های اون کوتاه بیام"شرمنده.حالا هم زود باش پاشو.

بازم بلند نشد عجب آدم لجبازیه" این دیگه کیه؟این که از اون یکیم بدتره.جفتشون حرف فقط حرف خودشونه.

مثل اینکه این جوری بلند نمیشه حتما باید قبول کنم!خب بذار فعلا به حرفش عمل کنم ضرر که نمیکنم"شاید واقعا اوضام از اینی که هست بهتر شد.

خم شدم طرفشو گفتم:خیلی خب باشه سعی خودمو میکنم ولی باهاش خوب رفتار نمیکنما فقط دیگه باهاش کاری ندارم و اهمیت به کاراشو حرفاش نمیدم"فقط خدا کنه اونم خوب بشه.
راضی شدی؟؟پس حالا دیگه بلند شو.






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و نهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

یه دفع چهرش جدی شد(چقدر زود به زود تغییر حالت میده این بشر) و گفت:بانوی من لطفا از دست شاهزاده نیاک ناراحت نباشید"خواهش میکنم ایشون رو هم درک کنید!ایشون دوست داشتن همسرشونو خودشون انتخاب کنن و این موضوع نامزدی رو به کل فراموش کرده بودن و به یاد نداشتن که در سن 9 سالگی توسط کاهن اعظم اسم دختری روی قلبشون حک شده!

شاهزاده همیشه دوست داشتن و دارن که برای زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن و کلا مخالف دخالت بزرگان یا حتی شاه در 
مسائل شخصیشونن ولی بعضی مواقع همه چی اون جور که میخوان پیش نمیره"به هر حال شاهزاده ان و وارث تاج و تخت و باید در بعضی ازمسائل به خاطر صلاح مملکت کوتاه بیان.

کمی مکث کردو سرشو تکون داد:وقتی که این موضوع رو فهمیدن خیلی عصبانی شدن اما دیگه نمیشد کاری کرد"باید این سرنوشتو قبول میکردن.به خاطر همینم هست که باهاتون اصلا خوب نیستن و انقدر بدرفتاری میکنن!

اولش یکمی دلم برای اون قول بیابونی سوخت و بهش حق دادم ولی با جمله ی آخر قوقنوس باز حرصم گرفتو گفتم:درسته که واقعا این تصمیم اشتباه بوده"اونا نباید برای زندگی ما اینجوری تصمیم میگرفتن ولی اون نباید حرصشو سر من خالی کنه من که توی این ماجرا مقصر نیستم.
منم واقعا ناراحتم و همیشه دوست داشتم همسرمو خودم انتخاب کنم و اصلا هم تحمل همچین آدم سادیسمیی رو ندارم!اصلا این که کاری نداره بعدا خیلی راحت میتونیم از هم جدا شیم...

به اینجای حرفم که رسیدم اخماش توی هم رفتنو بعد سرشو انداخت پایین.

با تعجب بهش نگاه کردمو پرسیدم:چی شد یه دفع؟!چرا ناراحت شدی؟!حرف بدی زدم؟!

همون جور که سرش پایین بود گفت:متاسفانه نمیتونید از هم جداشید!

تعجبم بیشتر شدو سریع گفتم:چرا؟؟مگه چی میشه؟!این که یه امر عادیه!؟

قوقنوس:توی سرزمین ما کسایی که اینجوری به عقد هم در میانو توسط کاهن اعظم اسم همسرشون روی قلبشون حک میشه هر گز نمیتونن از هم جدا شن!این یه تعهد و عشق 
دائمیه 
و اگر روزی بخوان از هم جدا شن سال های باقی مونده ی زندگیشونو از دست میدنو همون لحظه میمیرن!

با شنیدن حرفاش سکته رو زدم..
سرمو با دستام گرفتم"وای خدای من چی دارم میشنوم؟!زندگیم نابود شد! تا آخر عمرم باید این قول بیابونی سادیسمی رو تحمل کنم وگرنه میمیرم!!!!!







موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و هشتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

چند دقیقه ای میشد که پتو رو کامل روی خودم کشیده بودمو سرمو روی بالشتم فشار میدادم و به بدبختیام فکر میکردم"و مدام حرص میخوردم.

تو حال و هوای خودم بودم که در اتاقمو زدن.
اصلا به روی خودم نیاوردم"بذار فکر کنن دوباره خوابیدم.حوصله ی هیچ کسی رو ندارم.

اما انگار طرف سمج تر از این حرفا بود"دوباره در زدو این بار گفت:بانوی من میدونم بیدارید!اجازه ی داخل شدن به این بنده ی حقیرو میدید؟

ای بابا این قوقنوسم عجب سمجیه ها"اصلا از کجا فهمید که من بیدارم؟!
علم غیب داره؟؟وووییی خیلی ازشون میترسم...این دوتا به هیچ عنوان عادی نیستن....


قوقنوس:بانوی من؟؟

نه مثل اینکه ول کن نیست باید حتما بیاد تو"به زور روی تختم نشستمو جواب دادم:بیا تو...

در باز شدو قوقنوس با همون چهره ی همیشه خندانش وارد اتاق شد.
اومد جلو وسط اتاق و یه دستشو روی سینش گذاشتو کمی خم شد و دوباره راست ایستاد.

با بی حوصلگی و حرص تمام حرکاتشو نگاه میکردم.

قوقنوس تا متوجه ی صورت پر از حرص و بی حوصلم شد با ناراحتی گفت:چی شده بانو؟چرا ناراحتید؟ارباب اذیتتون کردن؟؟

آخه من به این آدم چی بگم؟اصلا شاید از اون یکی هم بدتر باشه و فقط ظاهرشو خوب نشون میده "من که نمیشناسمش.هر دوشون برام غریبن.

سرمو برگردوندمو بازم سکوت کردم"میخواستم انقدر بهش بی توجهی کنم تا خودش خسته بشه و بره.

وقتی دید حرف نمیزنم با لحن مظلومی گفت:حرف نمیزنید پرنسس؟از دست منم ناراحتید؟؟

برگشتمو نگاهش کردم چه قیافش مظلوم شده"یکمی دلم براش سوخت اما بازم چیزی نگفتم"عمرا بذارم اینم نقطه ضعفمو بفهمه!

دوباره گفت:منو ببخشید بانو که سریع بیرون رفتم و نموندم"من نمیتونم روی حرف عالیجناب حرف بزنم و بعد از این حرف سرشو پایین انداخت.

دیگه طاقت نیاوردم دلم براش کباب شد"آخه این بنده خدا چه گناهی کرده که حرص کارای اون قول بیابونی رو سرش خالی میکنم!
(و این گونه بود که دوباره از نقطه ضعفم استفاده شد)

طبق معمول فوری ناراحتیمو فراموش کردمو بهش لبخند زدمو گفتم:نه اشکالی نداره درکت میکنم"تو که مقصر نبودی"نباید باهات اون جوری برخورد میکردم.

با خوش حالی سرشو بلند کردو گفت:خیلی ممنون بانو"شما خیلی بخشنده اید و قلب مهربونی دارید.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و هفتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

طبق معمول لبخند زد و بعد جواب داد:بله"وقتی که بیهوش بودید به خاطر این که کمی عرق کرده بودیدو همچنین به خاطر بازی لباستون ممکن بود سرما بخورید به همین دلیل شاهزاده خودشون شخصا لباستونو عوض کردن!

داد زدم:چییییییییییی؟!چیییییییکار کردن؟!

همون لحظه نیاک داخل اتاق شد وگفت:باز چی شده؟؟چرا انقدر جیغ جیغ میکنی خاله ریزه؟!
و با اخم بهم نگاه کرد.

چه آدم پرروییه "به جای اینکه من ازش طلبکار باشم این از من طلب کاره!

خونم به جوش اومدو بلندتر داد زدم:میکشمت کثافت"به چه حقی لباسای منو عوض کردی؟مردتیکه ی هیز چش دریده!

اخماشو بیشتر توی هم بردو به قوقنوس اشاره کرد که از اتاق بره بیرون.

قوقنوس تا قیافه ی برزخیشو دید با ترس و لرز روبهش گفت:اما عالیجناب...

اصلا نذاشت بیچاره جمله اشو کامل کنه و سریع فریاد زد:بیرون.

با فریادش انگاری درو دیوارا به لرزه افتادن چه برسه به منو اون بیچاره.

قوقنوس سریع جیم شد و فقط من بخت برگشته موندمو این قول بیابونی که الان دود از کلش بلند شده.

کپ کرده بودمو از کرده ی خودم واقعا پشیمون بودم اما افسوس که دیگه کار از کار گذشته بود.

اومد جلو یقمو چسبیدو گفت:یه بار دیگه بگو که چی گفتی؟؟درست نشنیدم!

با لنکنت گفتم:هی....چی...به...خدا..

یهو تغییر حالت دادو اخماشو از هم باز کردو نیشخند زد:باید واقعا ممنون و خوش حال باشی که من برات این کارو کردم.دلم برات سوخت! به هر حال من نامزدتمو محرمت"خوب میشد اگه به قوقنوس میگفتم این کارو انجام بده؟فقط به خاطر خودت لباساتو عوض کردم"همچینم اندام قشنگی نداری.من اصلا رغبت نمیکنم به رعیتی مثل تو دست بزنم!حالم واقعا بد شده بود و بعدش کلی دستامو شستم!
 

یقمو ول کرد 
و دستاشو برد بالا و جلوی صورتش نگه داشت و بهشون نگاه کرد و ادامه داد:با این حال
هنوزم فکر میکنم کثیفن!برم یه بار دیگه بشورمشون!

و بعد از زدن این حرف با نگاه تحقیر آمیزی سر تاپامو نظاره کردو باز نیشخندی زد.
و پشتشو بهم کردو از اتاق بیرون رفت!

هنوز توی شوک حرفاش بودم"بعد از چند ثانیه تازه به خودم اومدمو با تمام حرصی که داشتم محکم روی بالشتم کوبیدم.

چی گفت؟؟این بیشعور چرا همش منو با تحقیر نگاه میکنه؟؟ازت متنفرم عوضی..متنفرم...متنفر...

دوست دارم تمام موهاتو دونه دونه با همین دستام بکنم پسره ی از خودراضیه پرروووووو






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

حرفاش خیلی ترسناکن ولی...
شاید حرفای این دیوونه واقعا راست باشن!

یعنی واقعا این کابوس هایی که بیشتر موقعه ها که خوابم میبینم دلیلشون اینه؟!منو بگو که چقدر پیش روان پزشک رفتمو...

هر راهی رو امتحان کردم اما نشد که نشد.پدربزرگ همیشه بهم میگفت:چیزی نیست نگین"نگران نباش بلاخره یه روز همه چی درست میشه ولی من دیگه به درمان شدنم امیدی نداشتم و همیشه فکر میکردم باباجون فقط برای دل خوش کردنم اون حرفارو میزنه.

با این فکر دوباره یاد بابابزرگ افتادم"شاید برگشته باشه خونه.

سراسیمه و با ذوق و شوق از قوقنوس پرسیدم:بابا بزرگم برگشته نه؟؟

چهره ی قوقنوس توی هم رفتو با ناراحتی بهم نگاه کردو فقط سرشو تکون داد.

چشمام پر از اشک شدنو سرمو پایین انداختم.
میدونم که بر میگرده و هیچ اتفاقی هم براش نیوفتاده...آره من باید در این رابطه مثبت اندیش باشم...میدونم که چیزی نشده...

تو همین فکرا بودم که یه دفع متوجه ی لباسام شدم!!

اینا چیه؟!من کی این بلوز و شلوارو پوشیدم که خودم یادم نیست؟!یادمه که...صبر کن ببینم....!!

فوری سرمو بلند کردمو با چشمایی درشت شده از فرط تعجب و ترس به قوقنوس نگاه کردم و گفتم:لباسام...لباسم این نبود...من قبل از این که غش کنم اینارو نپوشیده بودم....؟!!




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

-از خیلی وقته که این جوریمو دقیقا هم یادم نمیاد از کی این کابوس هارو میبینم"شاید از بچگیهام.

خوش حال شد و گفت:خوبه!

کابوس دیدن من خوش حال کنندستو خوبه!چه آدمیه این دیگه...!فکر میکردم آدم خوبی باشه..

با اخم بهش نگاه کردم تا شاید یکمی خجالت بکشه و روش کم بشه.

تا اخمامو دید سریع و با ترس گفت:نه...نه...اشتباه فکر نکنید"اصلا قصد توهین به شما رو نداشتم.
خب اینم یه نمونه ایی از قدرتتونه!اما چون فعلا قدرتتون مهرموم شده و شما از وجودش با خبر نبودید
تا این لحظه خودشو به شکل کابوس نشون داده!

با تعجب بهش نگاه کردم.

ای خدا این دیوونه داره چی میگه؟!قدرت دیگه چیه؟!آخه من قدرتم کجا بود؟!

چرا زندگی عادی من یهویی به این شکل در اومدو بهم ریخت...؟؟

قوقنوس:تعجب نکنید پرنسس من"این نشونه ها همه به خاطر اینه که شما قدرت و توانایی دیدن آینده رو دارید!قدرتی که فقط مختص خانواده شما بود اونم نه برای تمام اعضای خاندانتون بلکه فقط برای عده ی خاصی.
این قدرت خیلی مهمیه و خیلیا به دنبالنشن و اگر به دست افراد اهریمنی بیوفته میتونن توسط این قدرت همه چیزو یا حتی کل دنیاهارو تصرف کننو زیر سلطه ی خودشون بگیرن.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پرنسس..پرنسس نگینه...!!چشماتونو باز کنید...

چشمامو باز کردمو دوروبرمو نگاهی انداختم.اینجا که اتاق خودمه!

نفس آسوده ای کشیدم.بازم کابوس دیدم"پس این کابوسا کی تموم میشن؟!خیلی وقته که میترسم بخوابم اما ناچارم...

همون طور که به اطراف اتاق نگاه میکردم چشمم به قوقنوس خورد که دقیقا کنار تختم ایستاده بود.

قوقنوس:بلاخره بیدار شدید بانو؟خیلی نگرانتون شده بودیم!

از ترسم سریع نشستمو کمی به عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم دیگه نمیتونستم بیشتر از اون عقب برم چون از تخت پرت میشدم پایین.

چشمام پر از اشک شدنو با نا امیدی به فردی که رو به روم بود زل زدم.

پس یعنی این یکی کابوس نبود؟!چه خوش خیال بودم من..

قوقنوس لبخندی زد و گفت:نترسید بانو منم(چه خوشه این همون از تو میترسم دیگه)داشتید کابوس میدیدید؟چرا همش توی خواب جیغ میکشیدید؟؟

خودمو کمی جمع و جور کردمو جواب دادم:آره" بیشتر اوقاتی که خوابم کابوس میبینم.

با قیافه ی مشکوکی پرسید: کابوس هاتون از کی شروع شدن بانو!؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

توی یه راهروی خیلی بزرگ قدم میزنم"راهرویی که نمیدونم انتهاش به کجا میرسه!

همه جا رو سکوت فرا گرفته.اصلا نمیدونم کجام"ته راهرو دری میبینم با عجله به سمتش میرمو درو باز میکنم از اون راهرو خوفناک خارج میشم ولی به جایی بدتر از اون راهرو میرسم!

چرا اینجا انقدر تاریکه؟؟خیلی ترسیده بودم.

همون لحظه مشعل های روی دیوار روشن شدن!
اطرافمو نگاه میکنم مثل یه تونل بود و هیچ چیزیم درونش نبود...دوباره به جلو حرکت کردم.

من کجام؟؟!چطوری به اینجا اومدم؟؟!اشکام از چشمام پایین میریزن...

فردی کنارم میادو دستمو توی دست بزرگش میگیره!میخوام از ته دل جیغ بزنم اما قبل از جیغ زدن صدای اون فرد به گوشم میرسه که با مهربونی بهم میگه:نترس عزیز دل" منم...اینو باید بدونی که من همیشه پیشتم و هیچ وقت تنهات نمیذارم؟!

من این صدارو میشناسم..این صدای مهربون مطعلق به تنها کسمه...

با خوش حالی بر میگردمو بهش نگاه میکنم و باهاش حرف میزنم:بابابزرگ!؟باباجونم بلاخره اومدی؟؟

خیلی شاد بودم که بابابزرگ کنارمه این جوری دیگه از چیزی نمیترسم.
دستای همو سفت گرفتیمو راه افتادیم"انتهای تونل به یه جنگل ختم میشد!

از تونل بیرون اومدیمو بهم لبخند زدیم ولی....!
ناگهان تمام جنگل رو مه گرفتو دستم از دست بابابزرگ جدا شد!دیگه کنارم حسش نمیکردم!

بلند فریاد زدم:بابابزرگ...بابابزرگ کجا رفتی؟!

هیچ جارو نمیتونستم ببینم"دوباره وحشت به سراغم اومد و نمیتوستم حتی قدم از قدم بردارم!

باز صدای کسی رو شنیدم اما اینبار بابابزرگ نبود!!

یه صدای فوق العاده ترسناک که با قهقه های شیطانی مدام تکرار میکرد:بیا پیش من پرنسس کوچولو...بیا پیش من...مگه نفهمیدی که چقدر دنبالت گشتم؟!بیا پیش من...

نشستم روی زمینو گوش هامو با دستام گرفتم تا دیگه اون صدای گوش خراشو نشنوم"حس میکردم که هر لحظه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه.

دیگه چیزی نمونده بود بهم برسه که من از اعماق وجودم جیغ کشیدم و...





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بابابزرگ کجایی ؟تو رو خدا بیاو منو از دست این دیوونه ها نجات بده...

تو همون حالت آروم زمزمه کردم:بابابزرگ...باباجونم

قوقنوس بهم نزدیکتر از قبل شدو وحشت زده پرسید:چی شد بانو؟حالتون بازم بد شد؟
و سرشو کمی خم کرد..

بهش نگاه کردمو به سختی تکرار کردم:بابابزرگ...بابابزرگم؟؟؟!

تا اینو شنید دوباره چهره اش غمگین شد و سرشو انداخت پایین و گفت:متاسفانه از دیروز صبح تا الان خبری ازشون نداریم"همه جارو دنبالشون گشتیم ولی انگار آب شدن و رفتن توی زمین!!

چشمام گشاد شدنو حالم از قبل بدتر"
بابابزرگم...باباجونم..تنها کسم پیدا نمیشه؟!یعنی چه بلایی سرش اومده؟!شاید اینا...

نه دیگه طاقت این یکی رو ندارم"اتفاق پشت اتفاق...همه رو تا این لحظه تونستم تحمل کنم اما این یکی دیگه خارج از تحمل منه!من جونم به آقاجونم بستست...

کم کم بدنم بی حس شدو داشتم از حال میرفتم.

چشمام بسته شدن اما قبل از افتادنم دستای قوی بزرگی رو روی شونه هام حس کردم و بلافاصله حس مطبوع و خوشایندی که صبح تجربه اش کرده بودم به سراغم اومد...

و صدای نگرانی که مدام کنار گوشم پشت هم تکرار میکرد:نگین...نگین

دوست داشتم بیشتر احساسو تجربه کنمو این صدای دلنشینو بیشتر از این ها بشنوم ولی طولی نکشید که از حال رفتمو به عالم بی هوشی سفر کردم...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیست و یکم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بعد از زدن این حرف از جانب من .قوقنوس به نیاک نگاه کرد و وقتی اونم بهش اجازه داد"باز شروع کرد به تعریف کردن:

اون شیطان های وحشی میدونستن که شما زنده اید و همه جارو برای پیدا کردنتون زیرو رو میکردن!

انگار اون ها از همون اولم بیشتر از هر چیزی به دنبال به دست آوردن قدرت جادویی شما بودن که از مادربزرگ پدریتون بهتون ارث رسیده بود و تا پیداتون نمیکردن بیخیال نمیشدن!

پادشاه و اطرافیانش یعنی همون وزرا و خانواده های اشرافی میترسیدن که شمارو از دست بدن "شما نامزد شاهزاده بودید و ملکه ی آینده و غیر از اینها آخرین بازمانده از نسلتون که دارای قدرته" کشور بهتون احتیاج داشت.اون زمان ها واقعا زمان های سختی بودن!

چی شد؟!چی گفت؟!نامزد شاهزاده!!ملکه ی آینده!؟این شاهزاده دیگه کیه؟!اصلا مگه یه بچه ی 2 ساله نامزد میکنه؟!!

دیگه نذاشت بیشتر از این فکر کنمو به مخم فشار بیارم و ادامه داد:به همین خاطر تصمیم بر این شد که شمارو بدون اطلاع دادن به کسی همراه مشاور به این دنیا بفرستن تا زمان مناسب برای برگشت فرا برسه!

و به همه ی مردم اعلام کردن که پرنسس گم شده!


دیگه اشکام بند اومده بودن.

تمام این مدتی که از گذشتم میگفت سرم پایین بودو فقط به حرفاش گوش میدادمو در موردشون فکر میکردم"سرمو بالا آوردمو به صورت قوقنوس نگاه کردم"میخواستم از صورتش دروغ یا راست حرفاشو تشخیص بدم!
چهره اش خیلی غمگین بود اما تا متوجه ی نگاهم به خودش شد"تغییر حالت داد و بهم لبخند زد.

هنوزم باورم نمیشه"اما انگار از درونم یه صدایی مدام فریاد میزنه باور کن!این آدم داره حقیقتو میگه!

و هنوز که هنوزه با این که حرفاش تموم شده اما باز هم قلبم سوزش داره و درد میکنه!

ولی اگه واقعا این زندگی و سرگذشتی که گفت راست باشه!پس اون شاهزاده که بین داستانش ازش حرف زد کیه؟!آدمی که هرگز ندیدمشو از قضا نامزدمم هست؟!!

سوالمو ازش پرسیدم:
-میشه بگی این شاهزاده یا همون نامزد بنده که من تا الان ازش بی خبر بودم چه کسیه ؟!!

قوقنوس با همون لبخندی که از چند لحظه ی پیش روی لباش مونده بود به بغل دستش اشاره کرد و جواب داد:البته بانو"شاهزاده نیاک نامزدتون هستند!!!

چی!!!!!!!!!!؟؟؟

به سمتی که با دست نشون داد نگاه کردم"پوزخندش از همیشه پررنگ تر شده بود و با چشمای خوش حالش که توشون چلچراغ روشن کرده بودن بهم زل زده بود.

خدای من!این محاله!!یعنی از این اتفاق بدترم وجود داره!؟

یعنی نامزد من....! کسی که توی 2 سالگی باهاش نامزد کردم.....!همون ملکه ی عذابمه!!؟

همون لحظه انگاری یه سطل آب یخ روم خالی کردنو بعدشم بهم شوک الکتریکی وارد کردن!!!
بدنم به لرزه افتاده بودو با وحشت و شوک به اون قول بیابونی چشم دوخته بودم!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست بیستم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

مشاور ؟!منظورش از مشاور کیه؟!یعنی پدربزگو میگه؟!

زمانی که شما فقط یه بچه ی 2 ساله بودید به یک باره دشمنان قوی ظاهر شدن که به دنبال قدرت و ثروت بی حد و مرزی میگشتن"تعدادشون کم بود و افراد خیلی زیادی نداشتن اما هر کدوم از اون ها دارای قدرت شیطانی و خاصی بود!

چون خانواده ی شما یکی از قدرتمند ترین و ثروتمند ترین خاندان های اشرافی بود خیلی زود مورد هدف قرار گرفت!

شبونه به کاختون حمله میکننو...

پادشاه و اطرافیانشم زمانی از این اتفاق با خبر میشن که دیگه دیر شده بود و اون شیاطین همه رو قتل عام کرده بودن!

توی قلبم احساس درد کردمو قطره اشکی از چشمام سرازیر شد"قیافه ی قوقنوسم هر بار که تعریف میکرد غمگین تر از قبل میشد.

ادامه داد:بعد از چند روز متوجه شدیم که پرنسس توسط مشاور معتمد خانواده نجات پیدا کردن!!

پدر و مادرتون قبل از مرگشون شما رو به جناب مشاور همون کسی که شما پدر بزرگ صداش میکنید میسپرن و از راه مخفی کاخ فراریتون میدن!

اشکام شدت پیدا کرده بودنو دیگه نمیتونستم جلوشونو بگیرم.زانوهام دیگه توانی برا ایستادن نداشتن و همون جا روی زمین نشستم.

یعنی داره راست میگه؟!پدر و مادرم به این بدی کشته شدن؟!پدر بزرگ چی؟!یعنی واقعا بابا بزرگ واقعیم نیست؟!!

حتی دیگه نیاکم با دیدن حال زارم ناراحت و نگران شده بود!
و دیدم که به قوقنوس اشاره کرد تا دیگه بیشتر از این ادامه نده!

اما من باید میدونستم...باید میفهمیدم که چی به سر خانوادم اومده ...و اینکه من واقعا کیم....؟

به خاطر همین خیلی سریع گفتم:خواهش میکنم ادامه بده"میخوام همه چی رو بدونم.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست نوزدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

میخوام بدونم اینجا چه خبره و اینا از چی حرف میزنن؟!حتی اگه این یه کابوس بیشتر نباشه..

با لحن آرومی گفتم:من می خوام همه چی رو بدونم؟!میخوام بدونم که شما برای چی اینجایید و جریان چیه؟؟

بعد از پایان حرفم هر دوشون بهم نگاه کردن.

قوقنوس دوباره به نیاک تعظیم کرد و گفت:لطفا اجازه بدید که من براشون کامل توضیح بدم.

نیاک سرشو تکون دادو اجازه رو صادر کرد و دوباره به سمت من برگشتو با نیشخند حرص دراری به صورتم زل زد.

دیگه بهش توجه ای نکردم و کل تمرکزمو جمع کردم روی حرفایی که قوقنوس قرار بود بزنه.

قوقنوس:همون طور که عالیجناب گفتن شما از یه خاندان سلطنتی مهم و بزرگید!
ببینم شما خبر دارید که پدر و مادرتون چطوری فوت کردن؟!

-آره"پدر بزرگ بهم گفته.وقتی که کوچیک بودم هر دوشون توی یه تصادف مردن.

قوقنوس:نه" این اصلا درست نیست!!
مشاور این حرف رو به به این خاطر بهتون گفتن چون قرار بر این بوده که شما تا وقتی که به سن قانونی یعنی 18 سالگی برسید از چیزی مطلع نشید!این واقعا به صلاحتون بوده!

این جوری میتونستید با خیال راحت و در امن و امان توی این مدت معین داخل این دنیا به صورت یک دختر عادی زندگی کنید!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست هجدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نیاک:چیه تعجب کردی؟!معلومه که از هیچ چیزی خبر نداری!آره این درسته که تو یک رعیتیو به شکل یک رعیت بزرگ شدی"اما در واقعیت تو از نوادگان اصیل زاده ها هستیو خاندانت یکی از بزرگترین خانواده های سلطنتی بودن و تو یک پرنسسی!

و بعد از تموم شدن حرفش بهم با تحقیر نگاه کرد و پوزخند زد!(عوضی)

دیگه کم مونده بود غش کنم و از حال برم...واقعا گنجایش و تحمل این همه اتفاقو اونم توی یه روز ندارم...باورش واقعا سخته...

از شدت شک وارده دوباره رفتم توی حالت مجسمه ای و زل زدم به صورتای اون دوتا دیوونه...

وقتی قوقنوس حال خرابمو دید با نگرانی به سمتم اومد و گفت:چیزی شده بانو؟!حالتون خوب نیست؟!بهتره که کمی استراحت کنید تا حالتون بهتر بشه.

بهم نزدیک ترشدو خواست دستمو بگیره و منو به طرف کاناپه ببره!
اما من خیلی سریع دستشو پس زدمو با چشم غره و اخم بهش نگاه کردم.

چه پرروان اینا"اون یکی که تا تقی به توقی میخوره همش بغلم میکنه "این یکیم که الکی الکی میخواد دستمو بگیره!

اون قول بیابونی هم بعد از دیدن عکس العملم دوباره بهم پوزخند زد!(انقدر پوزخند بزن تا واقعا قیافت شبیه سکته ای ها بشه)

اما چهره ی قوقنوس خیلی ناراحت میزد" 
بعد از چند ثانیه با حالت پشیمونی رو بهم گفت:گستاخی منو ببخشید بانو"باور کنید اصلا قصد اذیت و آزار شمارو نداشتم!

یکم دلم به حالش سوخت"ولی به روی خودم نیاوردم!بهتره که بهشون
رو ندم وگرنه...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست هفدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


نیاک:خوب گوش کن و ببین چی میگم...من باهات هیچ شوخی ندارم"از همون اولم بهت گفته بودم که من بچه نیستمو فقط ظاهرم برای مدتی این شکلی شده اما خودت باور نکردی!

جانم...؟این چی داره میگه؟یعنی راست میگه؟!امکان نداره..اصلا تو مغزم نمیگنجه...
هر چقدرم بگه دروغ نمیگم بازم نمیتونم باور کنم!شاید برادر اون بچه ستو وقتی من خواب بودم اومده تو یا...
خدای من دیگه مخم به جایی قد نمیده.

میخواست دوباره حرفی بزنه که همون موقع صدای مهیبی از وسط سالن بلند شد!

هر دومون به نقطه ای که صدا ایجاد شد نگاه کردیم!

این نور دیگه چیه؟!انگاری بینشم یه چیزیه!چشمامو ریز تر کردم تا شاید بتونم اون وسطو ببینم.اما نور خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد دید!

نیاک:بلاخره اومدی قوقنوس؟!منتظرت بودم!!

چی قوقنوس؟!یعنی قوقنوس واقعی؟!مگه وجود داره؟مگه هست؟اصلا مگه داریم؟!از کجا اومده تو خونه؟

نکنه هنوز دارم خواب میبینم؟ولی من که به خودم سیلی هم زدم؟شاید دیوونه شدمو همه ی اینا ناشی از توهممه؟!و شاید هم...وای مامانی...

متعجب و با چشمای ورقلمبیده به رو به رو نگاه کردم.
میخواستم ببینم این موجود افسانه ای چه شکلیه!

نور کلا محو شد و اون چیزی که وسطش قرار داشت نمایان شد.

شوک زده بهش نگاه کردم!

این که... این که...یه آدمه!!یعنی این همون قوقنوسه؟!چرا همچین اسمی رو روی این بدبخت گذاشتن؟یعنی اسم کم آوردن که اسم یه پرنده رو روش گذاشتن(اونم یه پرنده ی افسانه ای)؟!
فکر میکردم اسم نیاک خیلی عجیب و غریبه این که صد برابر از اون بدتره...

وایسا ببینم اصلا چطوری اومد تو؟!

قوقنوس تعظیم کرد و گفت:سلام سرورم"ببخشید که دیر به خدمت رسیدم!اوضاع کاخ کمی 
نابه سامان بود!

چرا این جوری حرف میزنه؟سرورم...!!کاخ...!!
نه به احتمال زیاد این دوتا دیوونن و از دیوونه خونه فرار کردن و اومدن اینجا!

وای خدا بیچاره شدم"نکنه میخوان 2 تایی بریزن روی سر من فلک زده؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]

پست شانزدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


نیاک:خوب گوش کن و ببین چی میگم...من باهات هیچ شوخی ندارم"از همون اولم بهت گفته بودم که من بچه نیستمو فقط ظاهرم برای مدتی این شکلی شده اما خودت باور نکردی!

جانم...؟این چی داره میگه؟یعنی راست میگه؟!امکان نداره..اصلا تو مغزم نمیگنجه...
هر چقدرم بگه دروغ نمیگم بازم نمیتونم باور کنم!شاید برادر اون بچه ستو وقتی من خواب بودم اومده تو یا...
خدای من دیگه مخم به جایی قد نمیده.

میخواست دوباره حرفی بزنه که همون موقع صدای مهیبی از وسط سالن بلند شد!

هر دومون به نقطه ای که صدا ایجاد شد نگاه کردیم!

این نور دیگه چیه؟!انگاری بینشم یه چیزیه!چشمامو ریز تر کردم تا شاید بتونم اون وسطو ببینم.اما نور خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد دید!

نیاک:بلاخره اومدی قوقنوس؟!منتظرت بودم!!

چی قوقنوس؟!یعنی قوقنوس واقعی؟!مگه وجود داره؟مگه هست؟اصلا مگه داریم؟!از کجا اومده تو خونه؟

نکنه هنوز دارم خواب میبینم؟ولی من که به خودم سیلی هم زدم؟شاید دیوونه شدمو همه ی اینا ناشی از توهممه؟!و شاید هم...وای مامانی...

متعجب و با چشمای ورقلمبیده به رو به رو نگاه کردم.
میخواستم ببینم این موجود افسانه ای چه شکلیه!

نور کلا محو شد و اون چیزی که وسطش قرار داشت نمایان شد.

شوک زده بهش نگاه کردم!

این که... این که...یه آدمه!!یعنی این همون قوقنوسه؟!چرا همچین اسمی رو روی این بدبخت گذاشتن؟یعنی اسم کم آوردن که اسم یه پرنده رو روش گذاشتن(اونم یه پرنده ی افسانه ای)؟!
فکر میکردم اسم نیاک خیلی عجیب و غریبه این که صد برابر از اون بدتره...

وایسا ببینم اصلا چطوری اومد تو؟!

قوقنوس تعظیم کرد و گفت:سلام سرورم"ببخشید که دیر به خدمت رسیدم!اوضاع کاخ کمی 
نابه سامان بود!

چرا این جوری حرف میزنه؟سرورم...!!کاخ...!!
نه به احتمال زیاد این دوتا دیوونن و از دیوونه خونه فرار کردن و اومدن اینجا!

وای خدا بیچاره شدم"نکنه میخوان 2 تایی بریزن روی سر من فلک زده؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ rozita mohamad ]