تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست هفتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست هفتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

اینجوری شد که ما شدیم کیسه کش شازده!

نیاک:قشنگ بشور..اونجا نه یکم اون ور تر...آره دقیقا همون جا...سریع باش...!

با قیافه ای زار هر فرمایشی که آقا داشتن گوش میدادم.
حقته نگین خانم.از بس که خنگی و زود گول میخوری"حالا قشنگ بکش.

بلاخره کارم تموم شد اما یه دستت درد نکنه هم بهم نگفت بچه پررو!انگار که واقعا وظیفم بوده.البته هر چی که بکشم تقصیر خودمه از بس که خنگم..
از حموم خارج شدمو به خاطر برداشتن حوله و لباس برای خودم دوباره به اتاق رفتم تا بعد از بیرون اومدن شازده منم اگه خدا بخواد به حمام برم.


در کمدمو باز کردمو توشو نگاه کردم و پیراهن سفیدمو در آوردم"یه پیراهن سفید بندی یکم بالاتر از زانو و که تا کمر تنگ و قسمت پایینش کمی گشاد بود و روی کل پیراهن به شکل قلب های کوچولو نگین کاری شده بود.خیلی خوشگل بود و منم واقعا دوسش داشتم.
همیشه عادتم بود وقتی توی خونه تنها بودم لباسای راحتو باز میپوشیدم و موقع هایی که بابا بزرگ تو خونه بود یه کمی مراعات میکردم.
و خب اینم که جدا از رفتاراش فقط یه پسر بچه کوچیک بود و مشکلی نداشت اگه این لباسو جلوش میپوشیدم.

بلاخره آقا نیاک اومدن بیرونو ماهم رفتیم حموم" بعد از گرفتن یه دوش کوتاه لباسمو پوشیدم" موهامو هم توی همون رختکن حمام سشوار کشیدمو ریختم دورم و بیرون اومدم.
نیاک با دیدنم اول ماتش برد اما خیلی زود به خودش اومد و سرخ شد و روشو ازم برگردوند و گفت:این چه لباسیه که پوشیدی؟!چقدر زشته!اصلانم بهت نمیاد.


وا این بچه چشه؟چرا اینجوری کرد؟! چرا گفت بهت نمیاد؟آخه این چی میفهمه لباسم کجاش زشته ؟!بد سلیقه..

شونه هامو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم:زشته که زشته پررو خان"من دوسش دارم.
و با بیخیالی از کنارش رد شدم"به سمت اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم و
با خودم گفتم دیگه بهم هیچ ربطی نداره که این بچه پررو میخواد چیکار کنه" اصلا حوصلشم سر بره حقشه"دیگه برام اهمیتی نداره!

روی تختم دراز کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ ami hal ]