تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

از قیافش معلوم بود که یکم از کارش شرمنده ست ولی هنوزم حالت مغرورشو حفظ کرده بود.
داشتم عین طلب کارا بهش نگاه میکردمو منتظر بودم تا حرفشو بزنه.

یکم نگاهم کرد " انگار دو دل بود نسبت به حرفی که میخواست بزنه.
بلاخره بعد چند دقیقه گفت:ببخشید!!!

این الان با من بود؟از من معذرت خواست؟!
قیافه ی اخموشو از نظر گذروندم!الهی بچم پشیمونه.چه اخمیم کرده حتما خجالت کشیده!چه نازه.
طبق معمول زود کار چند لحظه پیششو فراموش کردم.اخلاقم همین جوری بود همون جور که زود عصبانی میشدم همون جورم زود از یادم میرفت و فوری طرفو میبخشیدم.

نیشم خود به خود باز شد و با خوش حالی گفتم:اشکالی نداره"اصلا به دل نگرفته بودم(آره جان خودم)

اخمو صورتشو برگردوندو با حالت غدی گفت:البته اگه به دلم میگرفتی زیاد مهم نبود!بیشتر به خاطر این صدات کردم تا بیایو پشتمو بشوری!چون تا به حال خودم این کارو انجام ندادمو همیشه کسای دیگه برام این کارو میکردن!!

مات و مبهوت مونده بودم"جانم!این الان چی گفت ؟! اولش از پروییش کپ کردم بعدشم از این که گفت پشتمو کسای دیگه میشورن کاملا هنگیدم!چقدر عجیبه! یعنی انقدر پولدارن؟!

بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دوباره بهش اخم کردم"حالا هرچی عمرا قبول کنم"فقط همینم مونده که دلاک و کیسه کش این بچه ی مغرور شم.مگه من نوکرشم!؟

با یه حالت حرصی گفتم:دیگه چی؟شرمندتم من این کارو برات انجام نمیدم"خودت باید یه جوری پشتتو بشوری اگرم نمیتونی خب نشور.دیگه خودت میدونی.

با این حرفم قیافش به کل عوض شد و با یه حالت خیلی مظلومی نگام کرد و بعدش سرشو تکون داد.
اولش نزدیک بود از تعجب شاخام در بیان!ولی بعدش دلم براش کباب شد"من چقدر ظالمم خب اینم فقط یه بچه ست حالا یکم رفتارش با بقیه ی همسن وسالاش فرق میکنه.من نباید این جوری باهاش حرف میزدم"حالا یه درخواستی ازم کرد طرز برخوردم اصلا درست نبود"نمیمیرم که یکمم پشت این بچه رو بشورم.

-باشه برو داخل" اینکارو برات انجام میدم.
اما خیلی زود فهمیدم که قبول این کار یه اشتباه بزرگ بود!اون بچه خیلی سریع نقطه ضعفمو فهمیده بود و ازش استفاده کرده بود!
و نقطه ضعفه من این بود که خیلی زود برای همه دل میسوزوندم...









موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ ami hal ]