تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

-باشه پس اول تو برو حموم "بعد از تو من میرم.

سرش رو تکون دادو دیگه چیزی نگفت.بعد از این که حمومو بهش نشون دادم رفتم سمت اتاقم تا براش حوله و لباس بیارم"یکی از کشوهای کمدمو باز کردمو ازش یه حوله نو درآوردم تازه خریده بودمشو تا حالا ازش استفاده نکرده بودم.

خب من که لباس مناسبی برای یه پسر بچه ندارم!یه کشوی دیگه رو باز کردمو کمی گشتم.
تصمیم گرفتم یکی از کوچیک ترینو تنگ ترین تاپ و شلوارکامو براش ببرم.تاپ و شلوارک مورد نظرمو برداشتم و بلند شدم.
این تقریبا اندازشه شاید فقط یه خورده گشاد باشه" رفتم سمت حموم و در زدم.

درو باز کرد هنوز لباساشو در نیاورده بود" سرشو تکون داد به معنی این که چی میگی یا چیکار داری؟!(در عجبم یعنی واقعا 
برای این بچه 
تکون دادن یه کله ی یکیلویی سخت تر از تکون دادن یه زبون یه گرمیه؟!)

اول حوله رو گرفتم طرفشو گفتم:بیا عزیزم اینم یه حوله ی تمیز.حوله رو ازم گرفت.
ادامه دادم:درضمن من لباس مناسبی برات نداشتم"به خاطر همین یکی از کوچیک ترین لباسای خودمو برات آوردم تا بپوشی!

یه دفعه چهره اش برفروخته شدو داد زد:چی گفتی؟لازم نکرده نادون!همین لباسا رو دوباره میپوشم.و محکم درو بهم کوبید!

خشکم زده بود و دهنم اندازه ی دهنه ی غار علیصدر باز شده بود!
با همون دهن باز برگشتمو روی یکی از مبلا نشستم.
تا حالا ندیده بودم!!!نشنیده بودم!!!واقعا چه بچه ایه!!!یعنی چه خانواده ای داره این بچه!!؟

همین جور داشتم با خودم فکر میکردم که این چیزی که الان دیدم واقعی بود یا زاده ی تخیلاتم که صدام کرد!
-نگین ...نگین...یه لحظه بیا...

یعنی چیکارم داره که این جوری صدام میزنه!؟
مثل اینکه خیلی بهش رو دادم"با اخم بلند شدمو رفتم طرفش"بلوزو شلورشو در آورده بودو فقط یه شورت تقریبا بلند پاش بود.مثل خودش با سر اشاره کردم که چی میخوای؟




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ ami hal ]