تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دوم رمان کلید قلعه ی شیطان

پست دوم رمان کلید قلعه ی شیطان

بی حرکت سرجام ایستاده بودمو فقط بهشون نگاه میکردم،مدام فکر های مختلفی راجب اون کلیدو اون نوشته مرموز توی ذهنم چرخ میخورد و در عین حال یک نوع حس،شایدم یک جور وسوسه منو به طرف کلید میکشید و دوست داشتم دوباره لمسش کنم!
صدای مامان باعث شد به خودم بیام:الیکا کجایی؟ بیا روشنک زنگ زده کارت داره.

سریع خم شدمو قبل از هر چیزی کلید و برگه رو برداشتمو توی جیب شلوارم قایم کردم و بعد کت رو در اوردمو سرجاش گذاشتم.

دوباره صدای مامان بلند شد:الیکا شنیدی چی گفتم؟
و هنوز حرفش تموم نشده بود که همون لحظه در اتاقو باز کرد و ادامه داد:اینجایی؟

هنوزم جلوی کمد لباس های بابا بودم و صورتم پشت به در ورودی اتاق بود.نمیخواستم ناراحتش کنم پس برای اطمینان به صورتم دستی کشیدمو سریع با لبخندی ساختگی روی لبم برگشتمو گفتم:چرا شنیدم مامان،داشتم میومدم.

تا صورتمو دید انگار فهمید که گریه کردم، حالت نگاهش غمگین شد و چهره اش توی هم رفت،سرشو پایین انداختو با صدایی گرفته گفت:پس زود بیا.
و بعد از اتاق بیرون رفت.
با دیدن عکس العملش سوزش بدی توی قلبم احساس کردم،اخمام توی هم رفتن،خیلی خنگم بازم ناراحتش کردم.

گوشی رو برداشتم و گفتم:الو بفرمایید.
روشنک با حرص گفت:الو بفرماییدو کوفت،کجا بودی دو ساعته منو پشت خط نگه داشتی؟
نه حس حال شوخی داشتم و نه حس و حال کل کل،با صدایی آروم گفتم:ببخشید تو اتاق بابا بودم.
چند ثانیه سکوت کرد و با ناراحتی گفت:ببخشید سرت داد زدم عزیزم.
صدامو صاف کردمو گفتم:چرا الکی معذرت میخوای دیوونه،حق داشتی خب.
روشنک:اما..
بین حرفش پریدمو گفتم:خب بیخیال چه خبرا؟کاری داشتی؟
دوست نداشتم قضیه کش پیدا کنه،این زندگی من بود نباید کسی دیگه ای رو به خاطرش ناراحت میکردم.

روشنک:نه کاری که نداشتم،فقط میخواستم ازت بپرسم اگه وقت داری بریم بیرون یکم بگردیم و بریم سینما و این حرفا..پوسیدیم بابا تو این خونه.

خندیدمو گفتم:بابا دختر یکم بشین درس بخون فقط دو روز دیگه تا امتحانات مونده ها،میدونی که اولین امتحانمونم ریاضیه.همونی که باهاش میونه ی خوبی نداری.

با حرص گفت:اه خب بابا توهم،حالا هی حالمونو بگیر.میخونم دیگه.همه که مثل جناب عالی خرخون نیستن.

_صد باربهت گفتم من خرخون نیستم فقط یه هفته ای رو که برای امتحانات بهمون فرجه میدنو میشینم سر درسامو خوب میخونمشون.
با ناراحتی گفت:پس نمیای؟
دوست داشتم بیام ولی امروز باید برم سرخاکش تو که دیگه باید بدونی و بعدم بشینم سر درسم.
آرومتر گفت:منم باهات بیام الیکا؟
بی رودربایسی بهش گفتم:نه دوست دارم امروزو تنها برم،بعدشم جنابالی بشین ریاضیو بخون وگرنه میوفتیا.

دیگه بیشتر از این اصرار نکرد و فقط گفت:باشه پس برم بخونم،اه اصلا حس درس خوندنو ندارم.فردا اگه اشکال داشتم بیام پیشت؟

لبخندی زدمو گفتم:باشه بیا،تو که در هر صورت همیشه خونه ی ما تلپی.

اصلا به روی خودش نیاورد و فقط خندیدو گفت:بای تا فردا دختر خاله.

منم خندیدم و گفتم:خداحافظ بچه پرو.
و بعد با لبخند گوشی رو گذاشتم،حال و هوام کمی عوض شده بود.

دستم رو روی جیب شلوارم گذاشتم.اصلا نمیفهمیدم این وسوسه و این حس خاص چیه و یهو از کجا سرو کلش پیدا شده، تمام مدتی رو هم که داشتم با روشنک حرف میزدم مدام ظاهر و یاد اون کلید طلایی ذهن و فکرمو مشغول میکرد. بهونه ی الکی اورده بودم،میتونستم 
باهاش بیرون برم و حتی میتونستم باهاش سر خاکم برم ولی در اصل میخواستم وقتی داشته باشم تا سر از راز این کلید و نوشته مرموز در بیارم.

*********************************




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ ami hal ]