تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست اول رمان کلید قلعه ی شیطان

پست اول رمان کلید قلعه ی شیطان

جلو رفتمو دستگیره درو توی دستم گرفتم و آروم پایین کشیدمش ،میخواستم مثل همیشه روزمو با دیدن اتاقش شروع کنم،البته امروز خیلی دلتنگ تر از روزای دیگه بودم،بدجور دلم هواشو کرده بود.امروز همه چیز و همه کس نبودنشو به رخم میکشیدن.شاید برای بقیه ی آدما روز پدر یکی از بهترین روزا بود ولی برای من....

رفتم به طرف میز کارشو روی صندلیش نشستم،کل اتاقشو از نظر گذروندم،هیچ تغییری نکرده بود،از اون موقع به هیچ کدوم از وسایل این اتاق دست نزده بودیم حتی به نقشه ها و کاغذاش.
روی میز کارش دست کشیدم.انگار داشتم جای دستاشو لمس میکردم،چشمام پر از اشک شدن چه زود یک سال گذشت،یک سال پر از تلخی و درد و دلتنگی.

از جام بلند شدم،امروز فقط نگاه کردن به اتاقش برام کافی نبود.دوست داشتم دوباره آغوش گرمشو حس کنم،اما ای کاش واقعا میتونستم.
اینبار به سمت کمد لباس هاش رفتم و آروم درشو باز کردم،یک سالی میشد که درشو باز نکرده بودیم و این حتی از گردو غباری که روی لباس ها نشسته بود هم کاملا مشخص بود.
به ترتیب روی کت های توی کمد دست میکشیدم که به یکباره دستم روی کت آبی رنگ ثابت موند.
همون کت بود،کت آبی تیره ای که روز تولدش براش خریده بودم،انقدر عاشقش بود که هر جا میرفت دوست داشت همینو بپوشه.
اون روز شومم میخواست همین کتو بپوشه ولی با اصرار من نظرشو عوض کردو کت مشکیشو پوشید.
به واسطه ی یاداوری اون خاطرات قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین چکید.
آروم زمزمه کردم:خیلی دلم تنگ شده برات بابا.
بدون فکر دیگه ای کت رو بیرون کشیدم و با دست گردو غبارو از روش تکوندم و بعد بوش کردم،شاید این فقط فکر من بود ولی به نظرم هنوز هم بوی بابا رو میداد.چند بار نفس عمیق کشیدمو بوشو استشمام کردم و توی ریه هام کشیدم،دیگه سد اشکام شکسته بودو قطره ها پشت هم و با سرعت روی صورتم میریختن.

هر کاری میکردم ذره ای از دلتنگیم کم نمیشد،کت رو پوشیدم تا شاید بیشتر حسش کنم.
نگاه بارونیم به جیب های کتش افتاد،اینا همون جیب هایی بودن که هر بار با فیگور و ژست خاصی دستای مردونه و بزرگشو توشون فرو میکرد.
با این فکر دستامو توی جیبش فرو کردم که همون لحظه دستم به چیزی که ته جیب سمت راستی کت بود برخورد کرد!یه چیز سفت و آهنی و..
سریع دستمو همراه اون شی بیرون کشیدم و با دست دیگه چشمامو پاک کردم وبا دقت بهش نگاه کردم.

یه کلید عجیب بود همراه با یه برگه تا شده کوچیک و کهنه!
با تعجب به کلید نگاه کردم،شکلش خیلی عجیب و غریب بود.تا به حال همچین کلیدی ندیده بودم!
یه کلید کلفت وبه رنگ طلایی و از جنس طلا که روی بدنش چند کلمه به صورت خیلی ظریف با خطوطی ناخانا و تقریبا شبیه به خط میخی نوشته شده بود!
و سر کلید دایره شکل بود و داخل اون دایره دوتا فرشته کوچیک قرار داشت که از پشت بالهاشون بهم چسبیده بود.
دقیق تر به اون دوتا فرشته نگاه کردم و طولی نکشید که نگاهم روی دستهای بی نهایت کوچیکشون ثابت موند، هر دو دستاشون رو بالا آورده بودنو انگار داشتن دعا میکردن!

هر لحظه کنجکاوتر از قبل میشدم،اینبار تای برگه رو باز کردم و با دیدن داخلش ازشدت شوک همون لحظه هم کلیدو هم برگه رو روی زمین انداختم!
دیگه حتی پلک هم نمیزدمو تنها خیره و با چشمایی درشت شده به جمله ی مرموزی نگاه میکردم که با خون روی برگه کهنه نوشته شده بود:
به سیاهی شب به سرخی خون!




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ ami hal ]