تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست سی و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست سی و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


تند و سریع دستامو برداشتمو با تعجب بهش نگاه کردم.یعنی چیکارم داره که اومده اینجا؟!
قدم قدم به سمتم میومد و صورتشم هیچ حالتیو نشون نمیداد.چه پررو همین جوری بدون اجازه وارد اتاق مردم میشه و هیچیم نمیگه" فکرکنم یه ذره هم بهش ادب یاد ندادن" یا شایدم بهش تعلیم دادن ولی این کند ذهن بوده و نتونسته یاد بگیره!

با این فکر ناخوداگاه نیشم باز شد ولی با دیدن اخمای توهمش سریع بستمش"دیگه از هاپو شدنش واهمه دارم.

کنارم ایستادو گفت:چی شده؟نکنه دیوونه شدی؟اول با خودت دالی بازی میکنی و بعدشم که الکی مخندی!؟
و بعد یکم مکث به طرفم خم شدو با نگاه شیطونی توی صورتم نگاه کردو ادامه داد:یا نکنه از دیدن من انقدر خوش حال شدی که نمیدونی چیکار کنی خاله ریزه؟!

چه از خودراضی.خیلی حرصم گرفت"دیگ به دیگ میگه روت سیاه خودت که الان با این جثه ریزتر از منی و درضمن دیوونه هم خودتیو...البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم و همشونو توی دلم گفتم!
:blinksmiley:

یادم افتاد که نباید جوش بیارمو حرص خوردنمو توی صورتم نشون بدم و وسیله ای برای خوش گذرونیش بشم"به خاطر همین چند بار زیر لب تکرار کردم:تو میتونی نگین..تو میتونی...

با انرژی مثبتی که به خودم تزریق کردم یکم آروم شدم و همون لحظه به روش لبخند ملیحی زدمو گفتم:وای ممنون که نگرانمی خیلی خوش حالم کردی!و لبخندمو بیشتر کردمو باز گفتم:راستی معلومه که کار خیلی مهمی باهام داشتی که اینطور ناگهانی و بی اجازه وارد اتاقم شدی!اینطور نیست؟و در آخر لبخند بزرگ تری بهش زدمو ردیف دندونامو نشونش دادم.

اول با تعجب نگام کرد"بیچاره تقصیری نداره به نظر میاد رفتارای جدیدم براش عادی نیستن.ولی سریع دوهزاریش افتادو اینبار با خشم و حرص بهم نگاه کرد انگار تازه متوجه تیکه هایی که بهش انداخته بودم شده بود از قیافش معلوم بود خیلی دوست داره همین الان سرمو از تنم جدا کنه.

اولش یکم ترسیدم اما با یه نگاه به جثه ی کوچولوش دلم قرص شد"توی دلم ذوق مرگ شدم .بله آقا نیاک حالا تو یکم حرص بخور فعلا دور دوره منه.

ولی واقعا برام خیلی جالبه که همچین حالاتیو توی یه بچه میبینم"توی یه چهره ی معصوم.باورش خیلی سخته البته این که واقعا یه بچه نیست اما بازم جالبه.

منتظر بودم پوستمو بکنه یا داد بزنه سرم یا بلاخره یه عکس العمل خشن از خودش نشون بده ولی برخلاف انتظارم یهو تغییر حالت دادو اخماش از هم باز شدن! نیشخند زدو با قیافه ی فوق العاده خبیثی بهم چشم دوخت.جا خوردمو رنگم پرید اصلا فکرشو نمیکردم انقدر زود رنگ عوض کنه....نکنه آفتاب پرستی چیزیه؟!!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ ami hal ]