تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست سی و پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست سی و پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

یه ساعتی میشه که تو اتاقمم.از تنها موندن با اون قول بیابونی میترسیدمو نمیتونستم حتی یه لحظه هم پیشش بشینم برای همین تا از شوک غیب شدن قوقنوس در اومدم سریع به اتاقم پناه آوردم.

درسته که فعلا شکل قولیش نیست و فقط یه بچست ولی بازم برای من فرقی نمیکنه بلاخره هر دو یه نفرن و هر کدوم به یه شکلی ترسناکن.

یه دستمو بالا آوردمو روی سرم گذاشتم"به خاطر جریانات اخیر خیلی درد گرفته.باید حتما یه قرص سردرد یا استامینوفنی چیزی بخورم ولی با اون هیولایی که توی پذیرایی اسکان کرده عمرا جرات کنم پامو از در این اتاق بیرون بذارم پس مجبورم دردشو تحمل کنم.

خدایا آخه من چطوری اون سادیسمیو یه مدت اینجا تحمل کنم؟!اینا به کنار اصلا قضیه ی عشق ابدی و مرگو میرو این حرفا چی بود یعنی داشت راستشو میگفت؟؟!بدبختی دیگه بیشتر از این؟
با این فکرا درد سرم بیشتر شد.

روی تخت دراز کشیدم با فکر به اینکه شاید یکم از دردش کمتر بشه ولی نشد که نشد" با اخم به سقف اتاقم خیره شدم"افکارم بهم ریخته بودو ذهنم مشوش و سرم هر لحظه در حال انفجار بود.فکر ها همین جور توی سرم میچرخیدن.

چرا من...؟آخه چرا یه دفع زندگیم از این رو به اون رو شد؟اصلا چی شد که زندگی معمولیم تبدیل به یه داستان تخیلی شد؟چی شد که خونه ی شادو پر از روح منو بابابزرگ در عرض یه روز تبدیل به خونه ی وحشت شد؟کاش مثل همیشه همه ی اینا فقط یه کابوس بود.

یاد بابابزرگ افتادمو تصویرش با همون نگاه مهربون و چین چروک های سطحیش و اون موهای جو گندمی که همیشه عاشقشون بودم جلوی چشمام نقش گرفت و پررنگ شد.

چشمام پر از اشک شدن و صورتمو با دستام پوشوندم"یعنی الان کجاست؟خدایا خودت مواظب و محافظش باش.

تو حال خودم بودم که همون لحظه صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی درو شنیدم"
تا به خودم اومدمو خواستم دستامو از صورتم بردارم در اتاق باز شد.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ ami hal ]