تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


غذا رو خوردیم"منم بعدش ظرفارو جمع کردمو شروع کردم به شستن.
اون بچه هم ساکت سرجاش نشسته بودو خیره خیره منو نگاه میکرد!


یاد غذا خوردنش افتادم و"چه پر غرورو با کلاس همراه با یه سبک خاص غذا میخورد!تا به حال بچه ای رو ندیده بودم که به این شکل غذا بخوره"حتی منی که یه آدم بزرگترم تا به حال انقدر با کلاس غذامو نخورده بودم!

انگار این بچه یه جور غرور شاهانه داره!به احتمال زیاد از یه خانواده ی خیلی ثروتمند باشه"بعید نیست بهش میخوره"ولی تا موقعه ای که بابا بزرگ برمیگرده خونه باید صبر کنم تا جریانو از خودش بپرسمو این کنجکاوی که دامن گیرم شده کاملا رفع بشه.

خیلی خب تموم شد"آخرین ظرفم گذاشتم روی آبچکون .
باید حتما برم یه دوش بگیرمو بعدش به اتاقم برمو با خیال راحت کمی استراحت کنم تا خستگیم در بیاد"اما نمیدونم با این بچه باید چیکار کنم؟


-نایاک جان من میخوام برم حموم"میخوای برات تلوزیونو روشن کنم و بزنم کانال پویا تا برنامه کودک ببینی و هم حوصلت سر نره؟

از قیافش معلوم بود که خیلی داره حرص میخوره"با حرص زیاد و اخم گفت(این بچه اگه یه بار اخم نکنه فکرنکنم روزش شب بشه):نه لازم نکرده! وبعد ملایم تر جملشو ادامه داد:منم حتما باید هر روز به حمام برم وگرنه احساس بدی نسبت به خودم بهم دست میده!

یعنی اینم الان میخواد بره حموم؟الحق که یه بچه فوق العاده پرروعه"مثل اینکه نمیشه کاریش کرد"پس بهتره اول این آقا رو بفرستم حمومو بعد از اون خودم برم!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:30 ب.ظ ] [ ami hal ]