تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست سی و چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست سی و چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

وارد آشپزخونه شدم و نگاهم به میز غذاخوری افتاد و دهنم باز موند!این همه غذا؟!

جوجه"کباب برگ و مرغ بریان و یه سری غذاهای دیگه که تا به حال نه دیده بوده بودمو نه حتی اسمشونو شنیده بودم.اصلا کی وقت کرده اینارو درست کنه؟!چطوری تدارکاتشونو تو این وقت کم دیده؟!

چه رنگ و لعابیم دارن...آب از لب و لوچم آویزون شده بود...همیشه شکمو بودم و عاشق غذا خوردن و هیچ وقتم تحمل گشنگیو رو نداشتم و حالا با دیدن این همه غذا یک جا به هیجان افتاده بودمو حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم!

همین جور با دهان بازسرجام ایستاده بودم و نگام به غذاها بود و تو رویاهای شیرینم سیر میکردم" که همون لحظه یه نفر بهم تنه زد و در حینی که داشت از کنارم رد میشد گفت:هه"دهنتو ببند ندید بدید"مگس توش رفت!
وبعد از این حرفش به طرف میز رفتو روی صندلی که قوقنوس براش بیرون کشیده بود نشست و با پوزخند بهم چشم دوخت.

تازه به خودم اومدم"چیزی بهش نگفتمو فقط چشمامو بستمو دستامو با حرص مشت کردم تا کمی به خودم مسلط.

بعد از چند ثانیه چشمامو باز کردمو به طرف میز قدم برداشتم.
قوقنوس برای منم صندلی عقب کشیدو با لبخند گفت:بفرمایید بانوی من.

از لبخند و قیافه ی راضیش معلوم بود از این که جوابی به نیاک ندادمو بی تفاوت رفتار کردم خوش حاله.

خیلی باوقار رو خانم وارانه روی صندلی نشستم و به نیاک نگاه کردم.
هنوز اون پوزخند لعنتیش روی لبهاش بود"از درون داشتم آتیش میگرفتم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم...اما مثل این که این قول بیابونی کوتاه بیا نبود.

دوبار گفت:درسته واقعا به شکل یه رعیت بزرگ شدی و ندید بدیدی ولی حداقل برای این که بقیه نفهمن یکم حفظ ظاهر کن خاله ریزه!

چشماش از لذتی که میبرد برق میزد...نه به این قیافه ی ناز و بچگونش و نه به این اخلاق هیولاییش.
الهی رو تخت مرده شورخونه بشورنت رذل عوضی...

بازم خودمو کنترل کردمو چیزی نگفتم و خودمو مشغول غذا خوردن نشون دادم اما زیرزیرکی میپاییدمش"دوباره داشت با تعجب نگاهم میکرد.

شروع کردم به غذا خوردن و از هر غذایی یه مقدار برمیداشتم"موقعه ی غذا خوردن دیگه حواسم به هیچ چیزی نبود و به این فکر نمیکردم که چه کسایی کنارم نشستن و...



دیگه داشتم میترکیدم"انقدر غذا خورده بودم که نزدیک بود بالا بیارم.
تا سرمو بلند کردم چشمم به اون دو نفر افتاد که داشتن با چشمای گرد شده منو نگاه میکردن.
به نظر میومد غذا خوردنشون خیلی وقت بود که تموم شد ه بود و تمام این مدت در حال مشاهده ی منه تانک بودن که هر چی میخوردم سیر نمیشدم!خب حق دارن بیچاره ها تا به حال همچین چیزی ندیده بودن.

برای درست کردن اوضاع نیشمو باز کردمو خیلی ریلکس بهشون نگاه کردم"انگار که اتفاقی نیوفتاده و بعد کمی تامل دستمو دراز کردمو پارچ آبو از جلوی نیاک برداشتمو لیوانمو پر کردم...بچم هنوز تو هنگ کارای من بود و نه تکون میخورد و نه چیزی میگفت.

ریلکس تر از قبل و به آرومی داشتم آبمو میخوردم که ناگهان قوقنوس زبون باز کردو گفت:عالیجناب من دیگه باید برم ولی شما طبق برنامه به خاطر مشکلی که جدیدا پیدا کردید بهتره که فعلا پیش پرنسس بمونید"این جوری کسی از راز کوچیک شدنتون و همچنین مشکل استفاده از جادوتون با خبر نمیشه!

با شنیدن این حرف از جانب قوقنوس آبی که هنوز قورت نداده بودم از دهانم به بیرون پاشید.

چی؟!نکنه منظورش از پرنسس منم؟!!یعنی این سادیسمی قراره پیش من بمونه؟!

قوقنوس با نگرانی از صندلیش بلند شدو به سمت من اومد و گفت:چی شد بانو؟؟

ولی من انگار که دیگه توی این دنیا نبودم و هیچ چیز دیگه ای نمیشنیدمو فقط نگاهم روی اون نیشخندو چشمایی که با حالت مرموز و ترسناکی بهم زل زده بود" ثابت مونده بود.

خدا به دادم برسه!!!




روی مبل پذیرایی نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بودمو با غم فراوان و قیافه ایی شکست خورده به دیوار رو به روم زل زده بودم.

اون قول بیابونیم یکم اون ور تر روی مبل دیگه ای نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد و قوقنوسم هنوز توی آشپزخونه بودو داشت میزو جمع میکرد.

بعد از چند دقیقه قوقنوس از آشپزخونه اومد بیرونو روبه روی نیاک ایستادو تعظیم کرد و بعد گفت:شاهزاده من دارم میرم"پادشاه احضارم کردم ولی باز هم بهتون سر میزنم.امر دیگه ای با من ندارید سرورم؟

نیاکم با غرور خاصی بهش نگاه کردو گفت:نه میتونی بری.

داشتم نگاهشون میکردمو به اون از خودراضی مغرور توی دلم فحش میدادم که قوقنوس به طرفم اومد و به من هم تعظیم کردو گفت:بانوی من شما دیگه با من کاری ندارید؟؟

با غصه نگاش کردم میخواستم بگم نرو منو با این قول بیابونی تنها نذار.من میترسم ولی با لحن مظلومی گفتم:نه"برو ولی زود برگرد باشه؟

بهم لبخند زدو گفت:چشم حتما و به آرومی زمزمه کرد:نگران نباشید بانو چیزی نمیشه و برای تسکین دادن من چشماشو یک بار به آرومی بست و باز کرد.

با این حرفش یکم حالم بهتر شد ولی فقط یکم..

صحبت هاش که با ماتموم شد به طرف وسط پذیرایی رفتو همون جا ایستاد و کلمه هایی رو زیر لب زمزمه کرد که من اصلا متوجه نشدم...چند دقیقه گذشتو مثل سری قبل نوری ظاهر شد و بعد قوقنوس دستاشو به دو طرف باز کرد و از دستاش شروع به تغییر کرد!!

و کم کم تبدیل به یه پرنده ی زیبا شد که من نظیرشو تا به حال هیچ جایی ندیده بودم.
بعد از تبدیل شدن کاملش ناگهان همراه با نور ظاهر شده غیب شد!!!

این دفع دیگه واقعا چشمام از کاسه زد بیرون و نزدیک بود دوباره غش کنم!جلل خالق..این دیگه چی بود؟!!یعنی..یعنی...کسی که تا همین چند لحظه پیش داشتم باهاش حرف میزدم واقعا یه قوقنوس افسانه ای بوده؟!!؟






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 01:41 ب.ظ ] [ ami hal ]