تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست سی و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست سی و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نیاک کوچولو:بیا بیرون!

با کیه؟!دوروبرمو نگاه کردم ولی هیچ کس دیگه ای رو ندیدم.یعنی با من بود؟!هه...هه...عمرا اگه با من باشه!من خیلی خوب خودمو مخفی کردم و مطمئنم اصلا متوجه ام نشده.

از جام تکون نخوردم"این بار با همون صدای بچگونه و تخسش داد زد و گفت:مگه با تو نیستم؟گفتم بیا بیرون"اگه بازم نیای بیرون خودم میامو از پشت ستون کشون کشون میارمت اینجا!

یعنی با منه؟!آره دیگه"من چقدر خنگم مگه کی دیگه غیر من اینجاست!

سر به زیر مثل این بچه هایی که کار بد کردن از پشت ستون اومدم بیرون و مقابلشون ایستادم.

اصلا چطوری فهمید من اونجام؟!!نکه آدم فضایی چیزیه؟!

قوقنوس:عه بانو کی از اتاقتون اومدید بیرون؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم"چند لحظه صبر کنید خیلی زود براتون میزو میچینم.

سرمو بالا آوردمو گفتم:باشه"ممنون و به نیاک نگاه کردم که داشت بهم چشم غره میرفت.
ببین حالا چه چشم غره ای هم میره یه الف بچه"مگه چیکار کردم؟قتل که انجام ندادم فقط یه کوچولو گوش وایسادم"همین.

چند ثانیه ای بود که به نیاک زل زده بودمو فکر میکردم"که یه دفع قوقنوس گفت:تعجب نکنید بانو"عالیجناب فراموش کرده بودن که نباید از جادو استفاده کنن و به خاطر استفاده از جادو دوباره به این شکل در اومدن!
و بعد این حرفش تعظیم کردو گفت:با اجازه پرنسس و به سمت آشپزخونه رفت.

چیییییییییی؟؟یعنی....؟من که باورم نمیشه.با چشمای گرد شده و دهان باز به رفتن قوقنوس نگاه کردم.

وقتی از دیدم خارج شد دوباره برگشتمو چشمامو ریز کردمو به حالت مشکوکی به نیاک نگاه کردم"اصلا توی مغذم نمیگنجه که این کوچولوی ناز همون قول بیابونی باشه"درسته که اخلاقشون شبیه همه ولی...

نیاک تا متوجه ی نگاه مشکوکم شد"پوزخندی زد و گفت:نکنه هنوز باور نکردی اون یکی شکل اصلیمه و من یه مرد 27 ساله ام"خاله ریزه!

نه دیگه 
مطمئن شدم خود خود اون قول بیابونی سادیسمیه"مردتیکه ی عوضی خاله ریزه عمته.

البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم"شاید الان نتونه کاری کنه اما اون جوری که من چند دقیقه ی پیش شنیدم 12 ساعت بعد به شکل اصلیش بر میگرده و اون موقعست که پوستمو میکنه.

چیزی نگفتم"در واقع اصلا بهش محل ندادمو راه افتادم به سمت آشپزخونه...دیگه تحمل ندارم "الاناست که از گشنگی بمیرم.

ولی نیاک هنوز همون جا ایستاده بود"احتمالا از کار من تعجب کرده انتظار نداشته همچین عکس العملی نشون بدم"فکر نمیکرده بهش جوابی ندم یا از حرفش حرصی نشم.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ ami hal ]