تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست 30یم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست 30یم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نزدیک بود که اشکم دربیاد"سرم به شدت درد میکرد.آخه آدمم انقدر بدبخت؟!


قوقنوس: حالتون خوبه پرنسس؟

سرمو بلند کردمو با نا امیدی و ناراحتی و بیچارگی و...خلاصه هر حس بدی که اون لحظه داشتم بهش نگاه کردم.

وقتی که صورتمو طرز نگاهمو دید با ناراحتی گفت:بانوی من...

دیگه علاقه ای به شنیدن حرفاش نداشتم"بیشتر دوست داشتم تنها باشمو به درد خودم بمیرم!
برای همین با صدای آرومی گفتم:لطفا از اینجا برو فعلا میخوام تنها باشم.

نگاش میکردمو منتظر بودم که بره"ولی اون بر خلاف انتظارم یه دفع خم شد و سریع پایین تختم زانو زد!

با تعجب بهش نگاه کردم"این چرا یه دفع اینجوری کرد؟!

با چشمای مظلوم و پر از خواهشش بهم نگاه کرد وگفت:میدونم بانو...میدونم که براتون خیلی سخته
ولی ازتون خواهش میکنم کمی در برابرشون کوتاه بیاید و هر کاری کردن زیاد باهاشون بحث نکنید!

تعجبم بیشتر شدو چشمام گردتر"منظورش چه کسیه؟؟داره درمورد کی حرف میزنه؟؟

با التماس ادامه داد:شاهزاده اونقدرا هم که به نظر میادو شما فکر میکنید بد نیستن"اتفاقا مثل خودتون قلب مهربونو پاکی دارن ولی در حال حاضر لج کردن...مطمعنا اگه شما باهاشون خوب رفتار کنید"دیگه اذیتتون نمیکنن و دیگه باهاتون کاری ندارن! این لطف بزرگو در حق من بکنید!

بعد از اتمام حرفاش سرشو به زمین چسبوندو سجده کردو گفت:خواهش میکنم بانو!

پس منظورش اون قول بیابونی بود"آخه من چیکار دارم باهاش"اون از من بدش میاد و همیش الکی تحقیرم میکنه و اذیتم میکنه.تا الان که در برابرش مقاومت کردم این جوری پیش رفته اگه دیگه بهش چیزی نگم چی میشه و چه کاراو بلاهایی که به سرم نمیاره...عمرا اگه کوتاه بیام.

سریع از جام بلند شدمو کنارش ایستادمو با ناراحتی گفتم:این چه کاریه؟!واقعا که "لطفا بلند شو.
درضمن من نمیتونم حرفتو قبول کنم و جلوی رئیس بازی ها و تحقیر های اون کوتاه بیام"شرمنده.حالا هم زود باش پاشو.

بازم بلند نشد عجب آدم لجبازیه" این دیگه کیه؟این که از اون یکیم بدتره.جفتشون حرف فقط حرف خودشونه.

مثل اینکه این جوری بلند نمیشه حتما باید قبول کنم!خب بذار فعلا به حرفش عمل کنم ضرر که نمیکنم"شاید واقعا اوضام از اینی که هست بهتر شد.

خم شدم طرفشو گفتم:خیلی خب باشه سعی خودمو میکنم ولی باهاش خوب رفتار نمیکنما فقط دیگه باهاش کاری ندارم و اهمیت به کاراشو حرفاش نمیدم"فقط خدا کنه اونم خوب بشه.
راضی شدی؟؟پس حالا دیگه بلند شو.






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ ami hal ]