تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست سوم رمان راز شاهزاده شهر جاد/نویسنده Ami74

پست سوم رمان راز شاهزاده شهر جاد/نویسنده Ami74

وارد آشپز خونه شدمو اول چند تا گوجه از یخچال درآوردمو شستم و بعد نشستن روی صندلی میز ناهار خوریمون شروع کردم به رنده کردن گوجه ها.

همون لحظه نیاکم اومد داخل آشپزخونه و نشست رو یکی از صندلی ها 
و با اون لحن مغرورو تخسش گفت:هی تو داری چیکار میکنی؟
ای بابا عجب بچه ی بی ادب و پرروییه.

اخمام کمی توی هم کشیدمو گفتم:اولا بنده اسم دارم و اونم نگینه نه تو"دوما دارم یه املت خوش مزه درست میکنم تا باهم بخوریم آقا خوشگله. 
و بعد این حرف سریع لپشو کشیدم.

اخماش حسابی تو هم رفتو سریع صورتشو عقب کشید و با عصبانیت گفت:به من دست نزن دختره ی خنگ!بهت میگم من بچه نیستم چرا نمیفهمی؟!

دیگه واقعا کفرم در اومد و بلند داد زدم:آخه این چه طرز صحبت کردن با بزرگترته؟پدر و مادرت بهت ادب یاد ندادن؟

یه دفعه بچه چشماش گرد شد و کپ کرد"همیشه همین جورم موقعه ای که عصبی میشم دیگه نگاه نمیکنم کی جلومه و زود اعمالم از کنترل خارج میشنن ولی بعدش زود پشیمون میشم.
این فقط یه پسر بچه ست نباید این جوری عصبانی میشدمو سرش داد میزدم.

برای اینکه از دلش در بیارم با قیافه ای پشیمون و ناراحت گفتم:ببخشید نیاک جان"نباید سرت داد میزدم.
طبق معمول اونم با یه قیافه ی فوق العاده مغرور جوابمو داد:خیلی خب اشکال نداره کارتو بکن!

یه لحظه از حرفش دهنم باز موند(این بچه پررو رو گذاشته جیب بغلش) دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو زدم زیر خنده"اونم همین جور مات زده داشت منو نگاه میکرد"انقدر که خندیدم دلم درد گرفت.
(واقعا من شیفته ی این بچه شدم"خیلی بامزست)

یکم که گذشت خندم قطع شد و دوباره مشغول رنده کردن گوجه ها شدم"
نیاکم وقتی که دید دیگه نمیخندم و ساکت شدم سرشو برام به حالت تاسف تکون داد!(یعنی این بچه الان برای من سرشو تکون داد و احساس تاسف کرد؟!)

فکرم حسابی مشغول شده بود.تا به حال همچین بچه ای ندیده بودم!جدا از پرروییش خیلی بزرگونه حرف میزنه و رفتار میکنه"خیلی هم مغروره این بزرگ بشه چی میشه.یعنی واقعا این یه بچه ست؟!!




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ ami hal ]