تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست بیست و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست بیست و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

حرفاش خیلی ترسناکن ولی...
شاید حرفای این دیوونه واقعا راست باشن!

یعنی واقعا این کابوس هایی که بیشتر موقعه ها که خوابم میبینم دلیلشون اینه؟!منو بگو که چقدر پیش روان پزشک رفتمو...

هر راهی رو امتحان کردم اما نشد که نشد.پدربزرگ همیشه بهم میگفت:چیزی نیست نگین"نگران نباش بلاخره یه روز همه چی درست میشه ولی من دیگه به درمان شدنم امیدی نداشتم و همیشه فکر میکردم باباجون فقط برای دل خوش کردنم اون حرفارو میزنه.

با این فکر دوباره یاد بابابزرگ افتادم"شاید برگشته باشه خونه.

سراسیمه و با ذوق و شوق از قوقنوس پرسیدم:بابا بزرگم برگشته نه؟؟

چهره ی قوقنوس توی هم رفتو با ناراحتی بهم نگاه کردو فقط سرشو تکون داد.

چشمام پر از اشک شدنو سرمو پایین انداختم.
میدونم که بر میگرده و هیچ اتفاقی هم براش نیوفتاده...آره من باید در این رابطه مثبت اندیش باشم...میدونم که چیزی نشده...

تو همین فکرا بودم که یه دفع متوجه ی لباسام شدم!!

اینا چیه؟!من کی این بلوز و شلوارو پوشیدم که خودم یادم نیست؟!یادمه که...صبر کن ببینم....!!

فوری سرمو بلند کردمو با چشمایی درشت شده از فرط تعجب و ترس به قوقنوس نگاه کردم و گفتم:لباسام...لباسم این نبود...من قبل از این که غش کنم اینارو نپوشیده بودم....؟!!




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:11 ب.ظ ] [ ami hal ]