تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست بیست و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست بیست و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

توی یه راهروی خیلی بزرگ قدم میزنم"راهرویی که نمیدونم انتهاش به کجا میرسه!

همه جا رو سکوت فرا گرفته.اصلا نمیدونم کجام"ته راهرو دری میبینم با عجله به سمتش میرمو درو باز میکنم از اون راهرو خوفناک خارج میشم ولی به جایی بدتر از اون راهرو میرسم!

چرا اینجا انقدر تاریکه؟؟خیلی ترسیده بودم.

همون لحظه مشعل های روی دیوار روشن شدن!
اطرافمو نگاه میکنم مثل یه تونل بود و هیچ چیزیم درونش نبود...دوباره به جلو حرکت کردم.

من کجام؟؟!چطوری به اینجا اومدم؟؟!اشکام از چشمام پایین میریزن...

فردی کنارم میادو دستمو توی دست بزرگش میگیره!میخوام از ته دل جیغ بزنم اما قبل از جیغ زدن صدای اون فرد به گوشم میرسه که با مهربونی بهم میگه:نترس عزیز دل" منم...اینو باید بدونی که من همیشه پیشتم و هیچ وقت تنهات نمیذارم؟!

من این صدارو میشناسم..این صدای مهربون مطعلق به تنها کسمه...

با خوش حالی بر میگردمو بهش نگاه میکنم و باهاش حرف میزنم:بابابزرگ!؟باباجونم بلاخره اومدی؟؟

خیلی شاد بودم که بابابزرگ کنارمه این جوری دیگه از چیزی نمیترسم.
دستای همو سفت گرفتیمو راه افتادیم"انتهای تونل به یه جنگل ختم میشد!

از تونل بیرون اومدیمو بهم لبخند زدیم ولی....!
ناگهان تمام جنگل رو مه گرفتو دستم از دست بابابزرگ جدا شد!دیگه کنارم حسش نمیکردم!

بلند فریاد زدم:بابابزرگ...بابابزرگ کجا رفتی؟!

هیچ جارو نمیتونستم ببینم"دوباره وحشت به سراغم اومد و نمیتوستم حتی قدم از قدم بردارم!

باز صدای کسی رو شنیدم اما اینبار بابابزرگ نبود!!

یه صدای فوق العاده ترسناک که با قهقه های شیطانی مدام تکرار میکرد:بیا پیش من پرنسس کوچولو...بیا پیش من...مگه نفهمیدی که چقدر دنبالت گشتم؟!بیا پیش من...

نشستم روی زمینو گوش هامو با دستام گرفتم تا دیگه اون صدای گوش خراشو نشنوم"حس میکردم که هر لحظه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه.

دیگه چیزی نمونده بود بهم برسه که من از اعماق وجودم جیغ کشیدم و...





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ ami hal ]