تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست بیست و دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست بیست و دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بابابزرگ کجایی ؟تو رو خدا بیاو منو از دست این دیوونه ها نجات بده...

تو همون حالت آروم زمزمه کردم:بابابزرگ...باباجونم

قوقنوس بهم نزدیکتر از قبل شدو وحشت زده پرسید:چی شد بانو؟حالتون بازم بد شد؟
و سرشو کمی خم کرد..

بهش نگاه کردمو به سختی تکرار کردم:بابابزرگ...بابابزرگم؟؟؟!

تا اینو شنید دوباره چهره اش غمگین شد و سرشو انداخت پایین و گفت:متاسفانه از دیروز صبح تا الان خبری ازشون نداریم"همه جارو دنبالشون گشتیم ولی انگار آب شدن و رفتن توی زمین!!

چشمام گشاد شدنو حالم از قبل بدتر"
بابابزرگم...باباجونم..تنها کسم پیدا نمیشه؟!یعنی چه بلایی سرش اومده؟!شاید اینا...

نه دیگه طاقت این یکی رو ندارم"اتفاق پشت اتفاق...همه رو تا این لحظه تونستم تحمل کنم اما این یکی دیگه خارج از تحمل منه!من جونم به آقاجونم بستست...

کم کم بدنم بی حس شدو داشتم از حال میرفتم.

چشمام بسته شدن اما قبل از افتادنم دستای قوی بزرگی رو روی شونه هام حس کردم و بلافاصله حس مطبوع و خوشایندی که صبح تجربه اش کرده بودم به سراغم اومد...

و صدای نگرانی که مدام کنار گوشم پشت هم تکرار میکرد:نگین...نگین

دوست داشتم بیشتر احساسو تجربه کنمو این صدای دلنشینو بیشتر از این ها بشنوم ولی طولی نکشید که از حال رفتمو به عالم بی هوشی سفر کردم...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ ami hal ]