تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست بیست و یکم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست بیست و یکم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بعد از زدن این حرف از جانب من .قوقنوس به نیاک نگاه کرد و وقتی اونم بهش اجازه داد"باز شروع کرد به تعریف کردن:

اون شیطان های وحشی میدونستن که شما زنده اید و همه جارو برای پیدا کردنتون زیرو رو میکردن!

انگار اون ها از همون اولم بیشتر از هر چیزی به دنبال به دست آوردن قدرت جادویی شما بودن که از مادربزرگ پدریتون بهتون ارث رسیده بود و تا پیداتون نمیکردن بیخیال نمیشدن!

پادشاه و اطرافیانش یعنی همون وزرا و خانواده های اشرافی میترسیدن که شمارو از دست بدن "شما نامزد شاهزاده بودید و ملکه ی آینده و غیر از اینها آخرین بازمانده از نسلتون که دارای قدرته" کشور بهتون احتیاج داشت.اون زمان ها واقعا زمان های سختی بودن!

چی شد؟!چی گفت؟!نامزد شاهزاده!!ملکه ی آینده!؟این شاهزاده دیگه کیه؟!اصلا مگه یه بچه ی 2 ساله نامزد میکنه؟!!

دیگه نذاشت بیشتر از این فکر کنمو به مخم فشار بیارم و ادامه داد:به همین خاطر تصمیم بر این شد که شمارو بدون اطلاع دادن به کسی همراه مشاور به این دنیا بفرستن تا زمان مناسب برای برگشت فرا برسه!

و به همه ی مردم اعلام کردن که پرنسس گم شده!


دیگه اشکام بند اومده بودن.

تمام این مدتی که از گذشتم میگفت سرم پایین بودو فقط به حرفاش گوش میدادمو در موردشون فکر میکردم"سرمو بالا آوردمو به صورت قوقنوس نگاه کردم"میخواستم از صورتش دروغ یا راست حرفاشو تشخیص بدم!
چهره اش خیلی غمگین بود اما تا متوجه ی نگاهم به خودش شد"تغییر حالت داد و بهم لبخند زد.

هنوزم باورم نمیشه"اما انگار از درونم یه صدایی مدام فریاد میزنه باور کن!این آدم داره حقیقتو میگه!

و هنوز که هنوزه با این که حرفاش تموم شده اما باز هم قلبم سوزش داره و درد میکنه!

ولی اگه واقعا این زندگی و سرگذشتی که گفت راست باشه!پس اون شاهزاده که بین داستانش ازش حرف زد کیه؟!آدمی که هرگز ندیدمشو از قضا نامزدمم هست؟!!

سوالمو ازش پرسیدم:
-میشه بگی این شاهزاده یا همون نامزد بنده که من تا الان ازش بی خبر بودم چه کسیه ؟!!

قوقنوس با همون لبخندی که از چند لحظه ی پیش روی لباش مونده بود به بغل دستش اشاره کرد و جواب داد:البته بانو"شاهزاده نیاک نامزدتون هستند!!!

چی!!!!!!!!!!؟؟؟

به سمتی که با دست نشون داد نگاه کردم"پوزخندش از همیشه پررنگ تر شده بود و با چشمای خوش حالش که توشون چلچراغ روشن کرده بودن بهم زل زده بود.

خدای من!این محاله!!یعنی از این اتفاق بدترم وجود داره!؟

یعنی نامزد من....! کسی که توی 2 سالگی باهاش نامزد کردم.....!همون ملکه ی عذابمه!!؟

همون لحظه انگاری یه سطل آب یخ روم خالی کردنو بعدشم بهم شوک الکتریکی وارد کردن!!!
بدنم به لرزه افتاده بودو با وحشت و شوک به اون قول بیابونی چشم دوخته بودم!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ ami hal ]