تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست هجدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست هجدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نیاک:چیه تعجب کردی؟!معلومه که از هیچ چیزی خبر نداری!آره این درسته که تو یک رعیتیو به شکل یک رعیت بزرگ شدی"اما در واقعیت تو از نوادگان اصیل زاده ها هستیو خاندانت یکی از بزرگترین خانواده های سلطنتی بودن و تو یک پرنسسی!

و بعد از تموم شدن حرفش بهم با تحقیر نگاه کرد و پوزخند زد!(عوضی)

دیگه کم مونده بود غش کنم و از حال برم...واقعا گنجایش و تحمل این همه اتفاقو اونم توی یه روز ندارم...باورش واقعا سخته...

از شدت شک وارده دوباره رفتم توی حالت مجسمه ای و زل زدم به صورتای اون دوتا دیوونه...

وقتی قوقنوس حال خرابمو دید با نگرانی به سمتم اومد و گفت:چیزی شده بانو؟!حالتون خوب نیست؟!بهتره که کمی استراحت کنید تا حالتون بهتر بشه.

بهم نزدیک ترشدو خواست دستمو بگیره و منو به طرف کاناپه ببره!
اما من خیلی سریع دستشو پس زدمو با چشم غره و اخم بهش نگاه کردم.

چه پرروان اینا"اون یکی که تا تقی به توقی میخوره همش بغلم میکنه "این یکیم که الکی الکی میخواد دستمو بگیره!

اون قول بیابونی هم بعد از دیدن عکس العملم دوباره بهم پوزخند زد!(انقدر پوزخند بزن تا واقعا قیافت شبیه سکته ای ها بشه)

اما چهره ی قوقنوس خیلی ناراحت میزد" 
بعد از چند ثانیه با حالت پشیمونی رو بهم گفت:گستاخی منو ببخشید بانو"باور کنید اصلا قصد اذیت و آزار شمارو نداشتم!

یکم دلم به حالش سوخت"ولی به روی خودم نیاوردم!بهتره که بهشون
رو ندم وگرنه...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ ami hal ]