تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست هفدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست هفدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


نیاک:خوب گوش کن و ببین چی میگم...من باهات هیچ شوخی ندارم"از همون اولم بهت گفته بودم که من بچه نیستمو فقط ظاهرم برای مدتی این شکلی شده اما خودت باور نکردی!

جانم...؟این چی داره میگه؟یعنی راست میگه؟!امکان نداره..اصلا تو مغزم نمیگنجه...
هر چقدرم بگه دروغ نمیگم بازم نمیتونم باور کنم!شاید برادر اون بچه ستو وقتی من خواب بودم اومده تو یا...
خدای من دیگه مخم به جایی قد نمیده.

میخواست دوباره حرفی بزنه که همون موقع صدای مهیبی از وسط سالن بلند شد!

هر دومون به نقطه ای که صدا ایجاد شد نگاه کردیم!

این نور دیگه چیه؟!انگاری بینشم یه چیزیه!چشمامو ریز تر کردم تا شاید بتونم اون وسطو ببینم.اما نور خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد دید!

نیاک:بلاخره اومدی قوقنوس؟!منتظرت بودم!!

چی قوقنوس؟!یعنی قوقنوس واقعی؟!مگه وجود داره؟مگه هست؟اصلا مگه داریم؟!از کجا اومده تو خونه؟

نکنه هنوز دارم خواب میبینم؟ولی من که به خودم سیلی هم زدم؟شاید دیوونه شدمو همه ی اینا ناشی از توهممه؟!و شاید هم...وای مامانی...

متعجب و با چشمای ورقلمبیده به رو به رو نگاه کردم.
میخواستم ببینم این موجود افسانه ای چه شکلیه!

نور کلا محو شد و اون چیزی که وسطش قرار داشت نمایان شد.

شوک زده بهش نگاه کردم!

این که... این که...یه آدمه!!یعنی این همون قوقنوسه؟!چرا همچین اسمی رو روی این بدبخت گذاشتن؟یعنی اسم کم آوردن که اسم یه پرنده رو روش گذاشتن(اونم یه پرنده ی افسانه ای)؟!
فکر میکردم اسم نیاک خیلی عجیب و غریبه این که صد برابر از اون بدتره...

وایسا ببینم اصلا چطوری اومد تو؟!

قوقنوس تعظیم کرد و گفت:سلام سرورم"ببخشید که دیر به خدمت رسیدم!اوضاع کاخ کمی 
نابه سامان بود!

چرا این جوری حرف میزنه؟سرورم...!!کاخ...!!
نه به احتمال زیاد این دوتا دیوونن و از دیوونه خونه فرار کردن و اومدن اینجا!

وای خدا بیچاره شدم"نکنه میخوان 2 تایی بریزن روی سر من فلک زده؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ ami hal ]