تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست چهاردهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست چهاردهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست چهاردهم: 


 


هر کاری کردم نتونستم از دستش خلاص بشم”منو روی زمین میکشیدو با خودش میبرد. 

چشمام داشت سیاهی میرفت که یه دفع دستی روی دست مرد قرار گرفت و مچ دستشو پیچوند و هولش داد روی زمین. 
وبعد دور کمرمو گرفت و از روی زمین بلندم کرد و منو توی آغوشش گرفت و سرمو به سینه ی پهنش چسبوند!آغوشش مثل همیشه گرم و لذت بخش بود”قلبش به شدت به دیواره ی سینش میکوفت. 

سرمو بلند و از سینش جدا کردمو مات مبهوت به قیافه ی زیبا و خشمگینش نگاه کردم. 

مرد با وحشت زیاد و لکنت گفت:تو…تو دیگه کی هستی؟! 

پوزخندی زدو گفت:من همون گرگیم که با تیر زدیش! 

مرد کمی خودشو عقب کشید و با ترس گفت:نه…داری دروغ میگی این امکان نره! 

هوروش دندوناشو روی هم سایید و گفت:آره امکان نداره”میدونی چیه؟شاید به خاطر تیری که بهم زدی ببخشمت ولی هیچ وقت کسیو که با ترانه ی من بد رفتاری کنه نمیبخشم. و بعد این حرف پاشو روی مچ پای مرد گذاشت و با تمام قدرتش فشار داد. 

داد مرد به هوا رفت…جوری به مچ پای مرد فشار میاورد که انگار میخواست استخونشو بشکنه و خورد کنه. 

دستمو روی دستش گذاشتم و فشار آرومی بهش وارد کردم.توی چشمام نگاه کرد و سریع متوجه ی منظورم شدو پاشو از روی پای مرد برداشت. 
وبا برداشتن پاش مرد فورا پا به فرار گذاشت. 

هوروش:خوبی عشق من؟! 

با لکنت گفتم:تو…تو…ززز..نده ای؟ و بعد دوباره اشکام که از شدت شوک بند اومده بودن روی صورتم سرازیر شدن. 

سفت بغلش کردمو گفتم:دارم خواب میبینم نه؟تو واقعا زنده ای؟؟ 

دستاشو دورم محکم کردو روی سرم بوسه ای زدو بعد در جوابم گفت:خودمم نفهمیدم که یه دفع چی شد”داشتم به سمت نور میرفتم که صداتو شنیدم که داد میزدی دوستت دارمو بعد بلند و برای اولین بار اسممو صدا زدی. و قتی به خودم اومدم دیدم که به شکل انسان برگشتمو دیگه زخم و جای تیری روی بدنم نیست! 

با گریه گفتم:خدایا شکرت”اصلا باورم نمیشه..چطور این اتفاق افتاد. 

شونه هامو گرفت و بعد کمی از فاصله گرفت و با عشق توی چشمام نگاه کرد و گفت:فکر میکنم نه مطمئنم که عشق تو بود که دوباره منو به زندگی برگردوندو طلسممو شکست.دیگه از این به بعد همه چی درست میشه”حاضرم برای به دست آوردنت هر کاری بکنم و حتی زمین و زمانو به هم بدوزم. و بعد دستشو بالا آوردو اشکای روی صورتمو پاک کردو ادامه داد:با من ازدواج مکنی ترانه؟؟ 

شوک زده و با چشمایی گردو شده نگاهش میکردم.لبخندی به قیافه ی متعجبم زد و بعد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه”سرشو پایین آوردو با لبهاش لبهامو لمس کرد و وجودمو به آتیش کشید. 

هوروش:دوستت دارم ترانه ی من. 

توی آغوشش فرو رفتمو آروم گفتم:منم دوستت دارم.
 


می گویند: 

عشق خدا 

به همه یکسانَ ست 

ولی من می گویم: 

مرا بیشتر از همه 

دوست دارد 

وگرنه 

به همه 

یکی مثل تو می داد . 


پایان
 


لینک دانلود رمان با تغییرات کلی-pdf:


دانلود افسانه دختر و گرگ سفید




خب " داستان تموم شد منتظر نظرات خوبتون هستم دوستای عزیز  







موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:38 ب.ظ ] [ ami hal ]