تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست سیزدهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست سیزدهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست سیزدهم: 


 

میثم روی زمین افتاده بودو ناله میکرد ولی ذره ای برام اهمیت نداشت و فقط ناباوار به تن بی جون برفی و بعد جویباری از خون که دورش درست شده بود زل زده بودم. 

نه این حقیقت نداره”زانو زدمو سرشو توی دستام گرفتم.هنوز چشمای قشنگش باز بودن و با ناراحتی نگاهم میکردن. تازه به خودم اومدمو فریاد زدم:نه تو نباید منو تنها بذاری…تو رو خدا تنهام نذار. 

اشکام مثل سیل روی صورتم جاری شدن.با دیدن قطره اشکی که از چشمش سرازیر شد دلم تیکه تیکه شد و آتیش گرفت. 

دادمیزدمو کمک میخواستم دادمیزدمو التماس میکردم که تنهام نذاره داد میزدمو… 
ولی هیچکی بهم گوش نمیداد”همه دور میصم جمع شده بودن و انگار نه انگار که اینجا کسی داشت میمرد”انگار که تازه خیالشون راحت شده بود.حتی برفی هم دیگه به التماسام گوش ندادو چشماشو بست. 

جیغ کشیدم و گفتم:نه چشماتو باز کن برفی”خواهش میکنم منو تنها نذار. 

دیگه دست خودم نبود”هیچ کنترلی روی حرکاتم نداشتم.دیگه برام مهم نبود که چه کسایی اطرافمن”صورتشو بلند کردمو همه جاشو بوسه بارون کردم. 

و بعد سرمو بلند کردمو گفتم:داری باهام شوخی میکنی نه؟خودت میدونی که من دل نازکمو طاقت این بازیارو ندارم.پس تمومش کن باشه؟ 

این حرفارو شنید ولی بازم چشماشو باز نکرد”اشکام گوله گوله روی صورتم میریخت.داشتم دیوونه میشدم. 

داد زدم:دوستت دارم…من دوستت دارم هوروش. و برای اولین بار بود که اسم واقعیشو صدا زدم ولی بازم چشماشو باز نکرد. 

دوباره و بلندتر داد زدم:خدایا هوروشمو از تو میخوام”خودت بهم برش گردون. 

یه دفع دستم از پشت کشیده شدو مردی گفت:بیا بریم دختره ی دیوونه اون دیگه مرده.پاک آبروی خانواده ی مارو بردی”بیچاره برادرم که به همه اعلام کرده که تو قراره عروسش بشی!بلند شو ببینم. 

هر چی جیغ زدمو گفتم:نمیخوام..تو رو خدا بذار بمونم…منم میخوام باهاش بمیرم… ولی اون مرد سنگدل گوش نداد و به زور بلندم کرد و منو ازش دور کرد. 


یه پست دیگه مونده که اونم غروب میذارم امیدوارم از خوندنش لذت کافی رو برده باشید دوستان . 




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ ami hal ]