تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دوازدهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست دوازدهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست دوازدهم: 

 

قلبم آروم نمیگرفت”روی تشک دراز کشیدم و سرمو توی بالشت فرو کردم”به حرفاش به خودش و به گذشتش و به کاراش و کلا به همه چیزش فکر کردم. 

تازه فهمیده بودم که از اولشم دوستش داشتم و همون حس خاص و دوست داشتن بود که منو به سمتش کشید ولی تصمیم گرفتن خیلی سخت بود.عشق ما مثل عشقای دیگه ساده و معمولی نبود و برای رسیدن به هم باید کلی سختی میکشیدیم و با طلسمی که برفی دچارش بود سخت ترم میشد اما قلبم این چیزا سرش نمی شد و مدام بی تابی میکرد حتی دیگه عقلمم تسلیم قلب و احساسم شده بود و همش تصویر و خاطره ی دیشب و روزایی که باهم بودیم رو تداعی میکرد.
 

کل شب خوابم نبرده بود و همش توی فکر بودم”لباسای مدرسمو پوشیدم”ولی نمیخواستم مدرسه برم.دوست داشتم زودتر برم پیششو باهاش حرف بزنم و بهش بگم دوستش دارم و بعد راجب نگرانی هام بهش بگم. 
توی غار رفتم و با دیدنش به طرفش دویدمو بغلش کردم”صورتشو توی دستام گرفتمو نگاهش کردم و تازه میخواستم باهاش حرف بزنم که همون لحظه صدایی به گوشم رسید” 
صداهایی که از بیرون غار میومد:بگیریدش….اینجاست..توی همین غار…بکشیدش…لونش همین جاست…! 

به نظر میومد که تعدادشون زیاده”ترس توی وجودم رخنه کرد.از برفی فاصله گرفتم و به طرف دهنه ی غار حرکت کردم. 

چندتا مرد داشتن به طرف غار میومدن و میثم هم جلوتر از همشون به این سمت میدوید!بلاخره بهم رسیدو با لحن موزی گفت:تو این جا چیکار میکنی خوشگله؟؟ 

با بهت گفتم:اینجا..اینا اینجا چیکار دارن؟! 

خندیدو گفت:الان خودت میفهمی عزیزم!قراره که گرگتو بکشن! و بعد دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید و ادمه داد:همین جا پیش من بمون اونجا خطرناکه. 

تقلا میکردم که از دستش بیرون بیام ولی زورش از من خیلی بیشتر بود.خدایا آخه چرا جنس مارو انقدر ضعیف آفریدی؟؟ 

برفی از غار بیرون اومد و با دیدن میصم و تقلاهای من وحشی شد و خر خر کردو بعد به طرف میثم حمله ور شد. 

داد زدم:نه برفی این کارو نکن”میکشنت. 

با شنیدن صدام سرجاش ایستادو فقط با چشمای غمگینش بهم نگاه کرد. 

مردم دیگه بهمون رسیده بودن”میثم رو به مردی کردو فریاد زد:عمو بکشش وگرنه همه رو تیکه پاره میکنه. 

جیغ زدم و اشک ریختم:نه تو رو خدا..تورو خدا نکشیدش..آخه مگه چیکار کرده؟؟ولش کنید. 

یکی از مردای ده گفت:دوباره دیشب به مرغ و خروسا حمله کرده! 

ناباور به مرد نگاه کردم”مطمئن بودم که برفی این کارو نکرده خودش بهم گفته بود که اون دفع هم کار یه شغال بوده و مردم ده به اشتباه فکر کرده بودن که کار برفی بوده. 

داد زدم:نه اون این کارو نکرده”کار شغال بوده.چطور میتونید وقتی خودتون با چشمای خودتون ندیدین اینجوری یه حیوون بی آزارو بکشید؟یکم انصاف داشته باشید. 

میثم:من خودم دیدمش ۲ تا از مرغای مارو کشت و بعد در رفت! و بعد این حرف آروم کنار گوشم گفت:دیگه نمیتونی پیش گرگ کوچولوت بیای. 

کثافت داشت دروغ میگفت فقط به خاطر لجی که از من پیدا کرده بود.. 

.جیغ میزدمو بهش چنگ میزدم”جیغ میزدمو التماس میکردم. 

مردم ده با دیدن کارای من دیگه تفنگاشونو پایین آورده بودن و منو نگاه میکردن. 

خوش حال بودم که حواسشونو پرت کردم ولی نمیدونستم که با این کارا و اشک ریختنام بدتر برفی رو وحشی و روانی میکنم. 

بلاخره برفی طاقتش تموم شد و برای نجات من و رهایی من از دست میثم بهش حمله کرد و دستشو گاز گرفت و همون لحظه بود که صدای شلیک اسلحه توی جنگل پیچید و پرنده های روی درخت هارو به پرواز در آورد.
 





موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 10:36 ب.ظ ] [ ami hal ]