تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بیشتر اخم کرد و گفت:با من اینجوری حرف نزن گفتم که من بچه نیستم فقط ظاهرم برای یه مدتی این شکلی شده"من دنبال آقای معروف میگردم ولی نمیدونم کجا زندگی میکنه و منم جایی رو نمیشناسم!

چه بچه ی عجیبیه!این حرفا چیه که میزنه؟شاید فیلم زیاد دیده و روش تاثیر گذاشته"مقصر اصلی فقط این پدر مادرای بی مسئولیت امروزیه ان.
یعنی با بابا بزرگ من چیکار داره؟!

-آقای معروف پدر بزرگه منه"باهاش چیکار داری؟!

بچه:منو ببر پیشش"خودش میدونه!

الان که بابا بزرگ خونه نیست"یعنی راست میگه؟این فقط یه بچه ست آخه برای چی باید دروغ بگه"ولی رفتاراش خیلی عجیبه اصلا به بچه ها نمیخوره!بهتره ببرمش خونه تا بابا بزرگ بیاد و از خودش ماجرارو بپرسم.

پس با لبخند گفتم:فعلا پدربزرگم خونه نیست"بیا بریم خونه و همونجا منتظرش بمون تا بیاد"باشه؟
راستی اسمت چیه؟

باهمون اخمش که از اول صحبتمون روی صورتش بود گفت:باشه بریم.اسمم نیاکه.

چه اسمیم داره تا به حال نشنیده بودم!

دستشو گرفتمو گفتم:خیلی خب نیاک جان بیا بریم.

فوری دستشو پس کشیدو گفت:خودم میام. و بعد دنبالم راه افتاد.

چه غده ولی خیلی نازه"من چهره ی نازشو خیلی دوست دارم.پوست برنزی داشت و چشمایی به رنگ توسی و موها و ابروهای مشکی"تخسم که بود و من هم کلا عاشق بچه های تخس بودم و با هر بار حرف زدنش انگار قند توی دلم آب میکردن.

داخل خونه شدیم"کاناپه رو بهش نشون دادمو گفتم:فعلا اینجا بشین تا من برم لباسامو عوض کنمو بیام.

بچه:خیلی خب میتونی بری.
چشمام چهارتا شد چه بچه ی گستاخیه!بیخیالش.
رفتم توی اتاقمو لباسامو با یه تاپ و شلوارک عروسکی به رنگ صورتی عوض کردم و بعد جلوی آیینه ایستادمو موهامو شونه کردمو دم اسبی بستم.موهامو خیلی دوست داشتم بلند تا روی کمرم و موج دار به رنگ قهوه ای.
دوباره توی آیینه نگاه کردم خوب شده بودم"خیلی خوشگل نبودم بیشتر بانمک و بامزه بودم تا خوشگل"با پوستی سفید و چشمای قهوه ای درشت و کشیده که با مژه های پر زینت داده شده بود و بینی و دهن کوچیک و متناسب با صورتم.

از نگاه کردن به خودم دست کشیدمو به طرف در اتاق رفتم.


زودتر برم یه املت خوشمزه برای خودمو اون بچه بپزم به احتمال زیاد اونم گرسنه ست.
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه"وسط راه سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم و برگشتم سمت نگاه و با دیدن طرز نگاهش شوکه شدم.

این چرا اینجوری نگام میکنه؟!اصلا مثل بچه ها نیست!انگار به جای یه بچه یه پسر جوون داره نگاهم میکنه!
نه بابا مثل اینکه باز توهم زدم"اصلا امروز حالم خوب نیستا.حتما به خاطر کم خوابی و گرسنگی زیادمه.آره همینه.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ ami hal ]