تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست یازدهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست یازدهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست دوازدهم-ویرایش شده: 

یک هفته تمام گذشته بود و من توی این مدت طاقت فرسا "به خاطر مراقبت های شدید مامان نتونسته بودم پیش برفی برم..
وابستگی عمیقی نسبت به اون گرگ سفید و اسرار آمیز پیدا کرده بودم و هر روزی که بدون دیدنش میگذشت برام قدر یک عمر دردناک بود.
هنوز هم دلیل این وابستگی عجیب رو نمیدونستم...توی این مدت آشنایی،بارها عقلم بهم گوش زد کرده بود که بیخیال اون گرگ در ظاهر زیبا بشم، اما قلب و احساسات درونش برخلاف حرف های عقلم عمل میکردن و اصلا حرف گوش کن نبودن.
دیگه طاقت دوری و ندیدنش رو نداشتم و دیگه چیزی نمونده بود که به مرز جنون برسم..
باید حتما از حالش جویا میشدم...
یعنی اون هم حس من رو داشت؟واقعا چطور این همه مدت ،تنهایی رو تحمل کرده بود؟!

صدای نفس های با آرامش و عمیق مامان به گوشم رسید و من رو به خودم آورد.
سرم رو آروم روی بالشت به سمت راست و تشک مامان چرخوندم و با دیدن صورت غرق خوابش که با نور کمرنگ قرص ماه روشن شده بود،با خوش حالی لبخند زدم.
دیگه وقتش بود!
بعد یک هفته کلنجار رفتن با وجدان و گاهی ترس درونم،فشار و زور دلتنگی به تمام حس هام چیره شده بودو تصمیمم رو قطعی کرده بود.

به آرومی روی تشکم نشستم و بعد نگاه دوباره ای به صورت شیرین مامان از روی تشک بلند شدم و با قدم هایی آروم تر به سمت در باز اتاق "حرکت کردم.
من رو ببخش مامان که دیگه نتونستم با این قلب نا آروم و طاقت طاق شدم توی این مدتی که برای اسارتم تعیین کرده بودی"دوام بیارم و سر کنم.

از اتاق خارج شدم و بعد به ساعت دیواری و گردی که به دیوار چوبی نشیمنگاه کلبه متصل بود حرکت کردم.
مقابل دیوار ایستادم و ساعت رو نگاه کردم.
عقربه های بزرگ و کوچک هر دو روی شماره ی دو توقف کرده بودن.
2 نیمه شب..ساعتی که تنها جغدها و خفاش ها در حال شکار بودن.
دو دل شده و ترسیده نگاه دوباره ای به در اتاق انداختم.

بعد مکث کوتاهی دست هام رو مشت کردم و چشم هام رو روی هم فشار دادم و همون لحظه تصویر زیبای برفی پشت پلک هام پررنگ شد.
باید میدیدمش...
با این فکر قدم بلندی برداشتم و بی صدا به سمت در کلبه حرکت کردم.
از روی چوب لباسی کنار در مانتوی مشکی و شال و کلاه آبی رنگم رو برداشتم و بعد تن کردن و آروم باز کردن در"از کلبه خارج شدم.
****************************
آخرای پاییز بود و هوا بیش از اندازه سرد شده بود..بیرون رفتن توی این هوای سرد اونم توی نیمه شب"کار هیچ دیوونه ای جز خودم نبود.
دست هام رو به دور خودم حلقه کردم و با بدنی لرزان به جلو قدم برداشتم.

دیگه چیزی نمونده بود به جنگل برسم که با دیدن چهره ی جذاب و برق چشم های نقره ای رنگش" قلبم با صدای بلند و ریتم تندی شروع به نواختن کرد.
خودش بود..همون پسر زیبا رو که در نور ماه جذاب تر از همیشه شده بود.
رو به روی جنگل ایستاده بود و با لبخندی بزرگ و چشمانی مشتاق به صورتم خیره شده بود.
سرمای هوا رو به کل فراموش کرده بودم..بدن و قلبم با دیدنش گرم گرم شده بودن.
سرم رو چرخوندم و با ترسی ناگهانی "نگاه سریعی به اطرافم انداختم..
هیچ کس نبود..نه تنها آدم بلکه هیچ موجود زنده ای هم اطرافمون دیده نمیشد.
واقعا باید خدارو شکر میکردم که خونه های ده فاصله ی زیادی باهم داشتن و بیشتر از اون خداروشکر میکردم کلبه ی ما نزدیک ترین کلبه به جنگل بود.

با خیالی آسوده و قدم هایی آروم جلو رفتم و مقابلش ایستادم.
معذب بودم چون هنوز به این شکل و شمایل غیرعادیش عادت نکرده بودم و شاید شک درونمم تا حدودی به این احساس دامن زده بود .
به چشم های نورانیش نگاه کردم و با من و من ازش پرسیدم:
-اینجا ...اینجا چیکار میکنی...
صدا کردن اسمش برام واقعا سخت شده بود.
به سختی ادامه دادم:ب..برفی؟میدونستی قرار بیام؟!

با حرفم لبخند زیبای روی لبهاش پررنگ تر شدو با صدای پر احساسی گفت:من توی این هفته ی زجزاور مدام هر روز و هر شب با وجود خطر دیده شدنم تا جلوی جنگل میومدم و پشت درخت ها به انتظارت مینشستم...و امشب..
برای لحظه ای با نگاهی دلتنگ به صورتم خیره شد و بعد با لحنی احساسی تر گفت:و امشب..نمیدونم چطور..حس کردم که قرار به دیدنم بیای. و وقتی واقعیت داشتن حسم رو با اومدنت به چشم دیدم" فهمیدم که خدا هنوز هم فراموشم نکرده و هنوز هم گاهی نگاهش رو به این بنده ی حقیر...به این بنده ی گناهکارش میدوزه..بزرگی خدا رو با تموم وجودم حس کردم.

با چشمانی خشک شده به لبهای سرخ و وسوسه انگیزش خیره شده بودم و هر کلمه و جمله ای رو که ازشون خارج میشد" هنوز به گوش هام نرسیده مثل تشنه ای در راه رسیدن به آب"سریع و از روی هوا میبلعیدم.
یعنی دلیل حال فعلیم چی بود؟دلیل این حس تازه و نوع چی میتونست باشه؟!

باز مرد زیبای رو به روم همون گرگی که روش اسم برفی رو گذاشته بودم بی توجه به حال دگرگونم،ادامه داد:ترانه میخوام یه چیزی بهت بگم! 
با حرفش نگاه محصور شدم رو از لبهاش گرفتم و با گیجی به چشم هاش دوختم و گفتم:چی؟ 
با غم پررنگ شده و همیشگی که توی صداش جا خوش کرده بود"جواب داد:قبلا بهت گفته بودم که به خاطر غرور زیادیم طلسم شدم درسته؟

نمیفهمیدم...هیچ جوره متوجه نمیشدم...یعنی منظورش از گفتن این حرف چی بود؟این حرف نامربوط شروع کننده ی چه حرف های دیگه ای میتونست باشه؟!
با همون نگاه گیج و صدایی آروم شده جواب دادم:آره گفته بودی. 

از چهره ی غمگین و ناامیدش مشخص بود که حرف های تو راهی اونقدرها قشنگ نیستن.
بغض توی صداش رو قورت داد و با همون نگاه ناراحت گفت:اون وقتا من زیاد آدم خوبی نبودم...خیلی خودخواه بودم و غیر اون دختر زیبا توی سفر آخرمون که برات تعریف کردم دل های خیلی های دیگه رو هم شکستم و با حرف های ناراحت کنندم اذیتشون کردم... الان دیگه خیلی خوب میدنم..نباید با اون هایی که عاشقم میشدن این طوری و با بی رحمی رفتار میکردم اما چیکار میشه کرد...جوون بودم و خام..
و شاید این طلسم و اون زجرهایی که توی اسارت کشیدم" حقم بودن..
مکثی کرد و غمگین تر ادامه داد: نه مطمئنا تمومشون حقم بودن و هستن و حتی اگر بدتر از این ها هم سرم بیاد بازهم حقمه.

سرش رو تکون داد و معذب و با نگاهی که به زمین دوخته شده بود گفت:حالا که میتونم درکشون کنم بیشتر از قبل ناراحتم و عذاب وجدان دارم....حالا میفهمم که عاشق شدن یعنی چی و درد نرسیدن به معشوق ..حتی فکر کردن بهش چقدر میتونه کشنده و سخت باشه. 

نگاهم رنگ تعجب گرفت..بی قراری قلبم رو توی سینه ام حس میکردم.
چی داشت میگفت؟!

برفی:البته من از بابت طلسم خیلی خیلی خوش حالم ،چون همین طلسم بود که باعث شد با تو آشنا بشم اما...
اما دونستن این که شاید به خاطر داشتن این طلسم شوم نتونم تا مدت زیادی تو رو کنار خودم داشته باشم،واقعا آزارم میده...هرگز نرسیدن به تو قلبم رو وجودم رو،نابود میکنه !
و بعد این حرف سرش رو بالا آورد و با چشمان بلوری و پرتمناش که با دیواری از اشک پوشیده شده بود به چشم های ناباور من نگاه کرد.
با تموم شدن حرف هاش و دیدن صورتش،ناخودآگاه قطره اشکی روی صورتم چکید.
با بهت زمزمه کردم:چی داری میگی برفی؟!

جلوتر اومدو با انگشت شصت دست راستش قطره ی اشکم رو پاک کرد و گفت:قلبم با شنیدن زمزمه ی اسم برفی توسط صدای گوش نوازت به لرزش میوفته اما من خودم یه اسم دارم ترانه*هوروش*نامی که پدرم بهم داده بود...خیلی دوست دارم که بدونم اینبار با شنیدن اسم واقعیم از دهنت چه حسی بهم دست میده و قلبم به چه روزی میوفته...
و بعد این حرف ها آروم تر زمزمه کرد: عاشقتم ترانه!... اولش عاشق سیرت پاک و زیبات و اخلاق مهربون و خوی نترست شدم ولی حالا…
صورتش رو جلو تر آورد و بعد موهای جلوی سرم رو که از کلاه بیرون زده بود با دستاش لمس کرد و باز گفت:من عاشق این ابریشمای مشکیم...
صورتم رو با دستاش قاب گرفت و گفت:من عاشق این صورتم و عاشق لبخند دلنشینت...
به چشم هام نگاه کرد و ادامه داد:عاشق این چشمای درشت و قهوه ای. 
و بعد گفتن حرف های پر احساسش،روی چشم هام رو بوسید. 

خشکم زده بود و حتی نمیتونستم پلک هام ازهم باز کنم..
با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد قلبم زیرو رو میشد و با هر ب*و*س*ه اش به اوج آسمون ها پرواز میکردم. 

اینبار به لبهام نگاه کرد و ادامه داد:و عاشق این لبهای سرخ و زیبا و بعد صورتش رو جلوتر آورد 
ولی در لحظه ی آخر و توی فاصله یک سانتی با صورتم پشیمون شد.
محکم شونه هام رو توی دستش گرفت و با التماس گفت:بگو که توهم من رو دوست داری ترانه؟خواهش میکنم بگو؟دیگه دارم میمیرم و طاقت ندارم..خواهش میکنم من رو از بند این عشق یک طرفه و دردناک رها کن!

نمیتونستم جوابش رو بدم،حرفاش مدام توی ذهنم چرخ میخوردن اما هر کاری هم که میکردم بازهم نمیتونستم توی ذهنم حلاجی و مرتبشون کنم.. توی عالم دیگه ای سیر میکردم...
دست خودم نبود،قلب بی قرارم اولین باری بود که داشت این حرف های پر از احساس رو از دهن یک مرد میشنید.

یه دفع و بعد ثانیه ای به خودم اومدم و ناخودآگاه بدنم واکنش نشون داد.
به عقب هولش دادم و بعد ازش فاصله گرفتم و با نگاهی وحشت کرده و صدای پربهتی مثل دفعه ی پیش "گفتم:من..من.. دیگه باید برم. 

کمی مکث کرد و بعد با صدایی که غم زیادش جونم رو به لبم رسوند و بر روی قلبم خراشی بزرگ انداخت،جواب داد:باشه برو...

روم رو برگردوندم و چند قدم به جلو برداشتم و بعد با قلبی بی طاقت دوباره به طرفش برگشتم و گفتم: اگر بتونم مامان رو راضی کنم..فردا دوباره برمیگردم. 
برق شادی رو دوباره توی چشماش دیدم..
لبخند دندون نمایی زد و گفت:پس یادت نره.. منتظرتم.
**************
معنی نام هوروش:همانند خورشید،درخشنده و تابان.
**************************************




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ ami hal ]