تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست دهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست یازدهم-ویرایش شده: 

مامان با چهره ای بیش از اندازه خشمگین " فریاد کشید:بگو ببینم کجا بودی تا این وقت شب دختره ی خیره سر؟هان؟ 

با وحشت به صورت ترسناکش نگاه کردم و بغض دار گفتم:
ببخشید مامان من… 

هنوز حرفم تموم نشده بود که همون لحظه سیلی محکمی روانه ی صورتم کرد و باز با عصبانیت توی صورتم فریاد کشید:خفه شو دیگه نمیخوام صدات رو بشنوم..مثل اینکه خیلی آزادت گذاشتم...میخوای همین یه ذره آبروم روهم توی این ده ببری.. آره؟
صورتم ذوق ذوق میکرد.
جای سیلی و صورت سرخ شدم رو آروم با کف دستم لمس کردم و با ناباوری و بهت گفتم:مامان...
مامان باز بین حرفم پرید و با عصبانیت بیشتری گفت:مگه نگفتم خفه شو؟
همون بهتر که زودتر به پسر کدخدا شوهرت بدم وگرنه معلوم نیست بعد این بدون پدر" چطوری قرار بار بیای و چه کارهایی بکنی..
و بعد این حرف انگشت اشارش رو جلوی چشم هام گرفت و با تهدید و تاکید بیشتری ادامه داد:خوب گوش هات رو وا کن ببین چی میگم..اگر بابات نیست اگر بابات ولمون کرده به امون خدا من هنوزم مثل کوه اینجا وایستادم..پیشتم..مواظبتم..نمیذارم دست از پا دراز تر کنی...فهمیدی؟

حرف های دل خراشش هربار مثل میخی توی قلبم فرو میرفتن.
خشکم زده بود و ناباور نگاهش میکردم.هیچ وقت مامان رو این جوری ندیده بودم.انقدر عصبانی.. ناراحت.. وحشت کرده و غیرمنطقی
حتی اون موقعه ای هم که فهمیده بود بابا تنهامون گذاشته و رفته باز هم به این حال و روز نیوفتاده بود.
بعد مکث کوچیکی دستش رو پایین آورد و روش رو ازم برگردوند و با صدای آروم تر و لحنی غمگین ادامه داد:دیگه از فردا حق بیرون رفتن نداری و فقط مدرسه میری و بر میگردی...حالا هم برو تو اتاق و بخواب..فردا صبح مدرسه داری!

با حرف آخرش از شوک در اومدم و به طرف اتاق خواب دویدم و بعد وارد شدن بهش دوباره گریه کردن رو از سر گرفتم.
چرا حرف هام رو گوش نمیداد؟چرا دیگه بهم اعتماد نداشت؟چطور دلش اومد اون حرف های وحشتناک رو به تنها دخترش بزنه و آزادیش رو ازش بگیره؟
یعنی همه ی رفتار ها به خاطر سواستفاده کردن بابا از اعتمادش بود یا..؟

یاد برفی افتادم..یاد قولی که امشب بهش داده بودم..یاد صدای غمگین و داستان غم انگیزترش و حس تنهایی که تو حرف هاش موج میزد..
و از همه ی این ها مهم تر حس کنجکاوی بود که نسبت به خودش و موقعیت عجیب و تخیلیش و واقعیت داشتن یا نداشتن حرف هاش" پیدا کرده بودم.
اشک هام رو پاک کردم و بعد سرم رو روی زانو هام گذاشتم و به چهره ی جذاب و زیبای اون مرد و شباهت چشم هاش با برفی فکر کردم.
حالا باید چیکار میکردم؟چطور پیشش میرفتم؟نباید زیر حرفم میزدم.


فردای دعوام با مامان و بعد از مدرسه طبق معمول دوباره لجبازیم گل کرد به جای این که به دستور مامان گوش بدم و به خونه برم"به سمت غاری که برفی توش زندگی میکرد حرکت کردم.

هنوز کاملا به مقصد نرسیده بودم که جلوی دهنه ی غار دیدمش.
مقابل غار دست ها و پاهاش رو جمع کرده بودو افسرده سرش رو روی زمین گذاشته بود.چهره اش زیادی غمگین بود.
با دیدن حالت دوست داشتنیش لبخندی روی لب هام نشست.
اصلا باورم نمیشد که این گرگ همون آدم دیشبی باشه.انگار که همش فقط یک رویا بوده!
یا رویا بود و یا اون مرد جذاب بهم دروغ گفته بود.

با این فکر قدم دیگه ای به جلو برداشتم.
با شنیدن صدای پام روی سنگ ریزه ها سرش رو بالا آورد و نگاه خوش حالش رو به صورتم انداخت.
بلافاصله روی پاهاش بلند شد و با خوش حالی به سمتم دوید سرش رو به پاهام چسبوند.
لبخندم با دیدن کارش عمیق تر شد.
روی زمین نشستم و با دستم سر و موهای نرمش رو نوازش کردم.
چشم هاش رو بست و برای این که خودش رو برام بیشتر لوس کنه بیشتر از قبل بهم چسبید.
با کارش بازهم به یاد دیشب و اتفاق هاش افتادم و سریع ازش فاصله گرفتم و کمی عقب رفتم.
اگر واقعا همون پسر دیشبی میبود من نباید انقدر بهش نزدیک میشدم.
برفی با دیدن فاصله ی ایجاد شده دوباره و با قدمی آروم به سمتم اومد و بعد در حرکتی ناگهانی سرش رو بالا و به زیر مقنعه ام برد و با زبون بزرگ و مرطوبش گردنم رو لیس زد و بعد این کار سرش رو آروم روی زانوم گذاشت!
منجمد شده بودم...دیگه قلبم قدرت پمپاژ کردن دوباره رو نداشت.
این الان چیکار کرد؟!
حتی دیگه فکر و ذهنمم درست کار نمیکردن.

سریع سرش رو به عقب هل دادم و از جام بلند شدم و به جهت مخالف دویدم . 
برفی همزمان و با دویدن من" پشت سرم دوید.
هول شده و بدون اینکه به سمتش برگردم با استرس و صدای بلند گفتم:دنبالم نیا...
در کمال تعجب همون لحظه و با شنیدن صدا و حرفی که زدم،ایستاد و بعد ثانیه ای زوزه ای بلند و سوزناک کشید.
***********
ضربانم قلبم بالا رفته بود و قلبم خودش رو با صدای بلندی به دیواره ی سینه ام میکوبید.
بعد گذشت چند دقیقه و با دور شدن و رسیدنم به وسط های جنگل،ایستادم و خم شده دستم رو روی قلبم گذاشتم و چندین و چند بار نفسم رو به بیرون فوت کردم.
در حال آروم کردن کوره ی در حال سوختن درونم بودم که یه دفع صدای آشنا و مشکوک و طلبکارانه ای به گوشم رسید:
-کجا رفته بودی؟ 
با شنیدن صدا برای لحظه ای قلبم ایستاد و خشکم زد اما خیلی سریع به خودم اومدم و صاف ایستادم و به رو به روم خیره شدم.

میثم از پشت درخت تنومندی بیرون اومد و مقالم سبز شد و مشکوک و با چشم های ریز شده نگاهم کرد و باز گفت:نگفتی؟ کجا رفته بودی؟

با حرفش از خشم دست هام رو مشت کردم.
به چه حقی بازخواستم میکرد؟
اخم هام رو توی هم کشیدم و در جوابش گفتم :به توچه..به خودم ربط داره که کجا بودم. 
با حاضر جوابیم اخم های اونم توی هم رفتن.
با قدم های بلندی خودش رو بهم رسوند و بعد چونم رو توی دست گرفت و گفت:خانم کوچولو اگه این رو نمیدونی بدون... از این به بعد همه چیه تو به منم مربوط میشه..چون قراره زنم بشی! 
بیش تر از قبل حرصم گرفت.
عصبی چونم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و گفتم:چه غلطا آخه کی حاضر زن توی...
با چندش به قیافش نگاه کردم و باز ادامه دادم: داهاتی و نچسب بشه؟
و بعد مکثی به سرتا پاش و به اون قد نسبتا کوتاهش نگاهی انداختم و گفتم: درضمن اول یه نگاه توی آینه به خودت بنداز و بعد به دیگران بگو کوچولو.

و بعد این حرف با غرور از کنارش گذشتم و راهم رو ادامه دادم. 
میثم از همون جا و پشت سرم داد زد :باشه حالا میبینی...وقتی تا چند روز دیگه مال همین به قول خودت داهاتی و نچسب شدی... دیگه جرات نمیکنی از این حرف ها بزنی.

بی توجه با قدم های بلندی ازش دور شدم اما برخلاف ظاهرم ترس بند بند وجودم رو فرا گرفته بود.
چرا انقدر حق به جانب حرف میزد؟!نکنه واقعا خبری بود و من نمیدونستم؟!مامان چه قولی به این خانواده داده بود..؟

*********************
بلاخره به خونه رسیدم و بعد کلیدی که از دایی نادر گرفته بودم رو توی در انداختم و بازش کردم.
هنوز قدم اول رو به داخل خونه نگذاشته بودم که با چهره ی بداخلاق و اخمای توهم مامان روبه رو شدم و قلبم ایستاد.
مامان:تا الان کجا بودی؟ 
با چشم های گرد شده "آب دهانم رو قورت دادم و به دروغ جواب دادم:فوق برنامه داشتیم!
چه درغیم به ذهنم رسیده بود و گفته بودم..دهات و فوق برنامه؟!
اگر تعداد اندکی رو فاکتور میگرفتم ،بیشتر بچه های ده همین کلاس های معمولیش هم به زور میومدن.
مامان از همه جا بی خبر با شنیدن دروغم سرش رو تکون داد و جدی گفت :که این طور..باشه پس برو درسات رو بخون.
چقدر ساده.. 
سرم رو تکون دادم و بعد در آوردن کفش هام و گذشتن از کنارش،به سمت اتاق حرکت کردم.

***************************************
ادامه دارد....




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ ami hal ]