تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست نهم:داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست نهم:داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست نهم-ویرایش شده: 

 


وارد غار شدم و چراغ قوه ام رو روشن کردم و با نور کمش اطراف غار رو چندین و چند بار از نظر گذروندم.
اما هر چه بیشتر دنبال خودش و ردی ازش میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم.
  هیچ اثری از برفی داخل غار نبود!
یعنی جایی رفته؟! نکنه که براش اتفاقی افتاده؟
باز هم ترس به عمق وجودم نفوذ کرد..ترس از دیگه ندیدنش..ترس از دست دادنش..

با عجله قدم دوباره ای برداشتم و به طرف ته غار و مکان همیشگی استراحتش حرکت کردم و بلند صداش زدم:برفی..برفی..کجایی؟ برفی..

هنوز جمله ام کامل نشده بود که یک دفع دستی  دور کمرم حلقه شد!
چراغ قوه از دستم روی زمین افتاد و خاموش شد.
با ترس دستام رو روی دست  محکمی که به دورم حلقه شده بود گذاشتم و با سر انگشتانم آستین لباسش و بعد پشت دست و انگشتان کشیده و ناخون های بلندش رو لمس کردم.
یه دست بزرگ و مردونه! 

از ترس جیغ بلندی کشیدم که همون لحظه و در حرکت سریعی دست آزادش رو بالا آورد و  با کفش سفت روی دهنم رو پوشوند و مانع  جیغ کشیدنم شد و بعد کنار گوشم با صدای مردانه ی خاص و دلنشینی گفت:نترس ترانه منم برفی..!کاریت ندارم! 

چی؟!برفی؟!این مرد خوش صدا من رو مسخره کرده بود؟؟برفی که یه گرگ بود یعنی اسم این مرد هم برفی بود؟! اصلا اسم من رو از کجا میدونست؟یعنی یکی از اهالی ده بود که تا این جا تعقیبم کرده بود؟!
قلبم از شدت شوک و ترس داشت از دهانم بیرون میزد و بدنم بدون اختیار میلرزید.
بدبختی واقعی به این میگفتن..توی تاریکی شب بدترین اتفاقی بود که میتونست برام بیوفته  همین بود..کاش حرف مامان رو گوش میدادم.
چشم هام پر از اشک شدن.
هیچ کس نمیدونست من این جام جز برفی..کجایی پس گرگ من؟

با وحشت بیشتری تقلا کردم که مرد مجکم تر از قبل نگهم داشت  و بعد دهانش رو با فاصله کنار گوشم برد و آروم و با صدای مهربونی گفت:نترس عزیزم..گفتم که کاریت ندارم..اگه دیگه جیغ نزنی دستم رو از روی دهنت برمیدارم.باشه؟

به ظاهر و برای تایید حرفش سرم رو با ترس تکون دادم.
اما همزمان با برداشته شدن دستش از روی دهانم" دوباره جیغ بلندی کشیدم و همون طور که برای رهایی از چنگال هاش تقلا میکردم با بغض داد زدم:ولم کن..ولم کن..تو کی هستی؟تو رو خدا بذار برم..چی از جون من میخوای؟ 


پست دهم

خیلی قوی بود.. هیچ جوره نمیتونستم از دستش خلاص بشم.
دستی که دور کمرم بود رو باز سفت تر کرد و من رو به خودش چسبوند و گفت:قرار شد دیگه جیغ نزنیا..ولی خب حق داری میدونم که ترسیدی پس هر چقدر دوست داری جیغ بزن چون از اینجا کسی صدات رو نمیشنوه! 
تا این رو گفت اشکام گوله گوله روی صورتم چکیدن و با بغض گفتم:تو رو خدا ولم کن..تورو خدا..تورو جون هر کسی که دوست داری ولم کن. 

دست آزادش رو جلو آورد و چونم رو گرفت و صورتم رو برگردوند طرف خودش و با ناراحتی و صدای آرومی گفت:آخه چرا عزیزم؟چرا گریه میکنی؟این مرواریدا رو الکی حروم نکن..هر بار دارم بهت میگم که کاریت ندارم.
و بعد این حرف دستش رو نوازش گونه روی قطرات اشک روی صورتم کشید. 

با کاری که کرد مثل یه تیکه چوب خشک شدم.. هم شوک زده بودم و هم از تعجب شاخ هام داشتن از سرم بیرون میزدن.
این مرد کیه؟کیه که من رو میشناسه؟اصلا کیه که این جوری باهام رفتار میکنه؟ 

وقتی عکس العملم رو نسبت به کارش دید"مهربون تر از قبل ادامه داد:ازت خواهش میکنم که تقلا نکنی و جیغ نزنی..فقط به حرفام گوش بده.بعدش میذارم بری..قبوله؟ 

نگاهم توی اون فضای تاریک و روشن و به خاطر فاصله ی نزدیکمون مات صورتش شد.
نور ضعیف چراغ قوه ای که روی زمین افتاده بود صورتش رو کمی روشن و قابل رویت کرده بود..
و زیبایی غیر طبیعی صورتش تو همون نور ضعیف هم کاملا مشخص بود و به چشم میومد!
زیباییش حتی از خانم ها هم بیشتر بود..مردی در ظاهر و شمایل یک فرشته !
رنگ چشم هاش و حالت کشیدگیش ذقیقا شبیه چشم های نقره ای رنگ برفی بود..چشمانی که همانند الماس میدرخشیدن و موهای ل*خ*ت و بلند نقره ای که حتی توی تاریکی هم خودنمایی میکردن.
این همه شباهت ...این مرد چه موجودیه؟چه کسیه؟یعنی اهل این روستاست ؟واقعا یه آدمیزاده یا…؟ 

ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود و نمیتونستم نگاهم رو ازش بردارم.
صدای گوش نواز من رو از درون آسمون ها به زمین کشید.
مرد:نگفتی؟قبوله؟
به قیافش نمیخورد که آدم بدی باشه..
البته با این فکر فقط خودم رو داشتم گول میزدم.مگه از ظاهر هم میشد طینت یا باطن آدم هارو شناخت؟!
نگاهم رو به سختی ازش گرفتم و سرم رو پایین انداختم. اگر بیشتر از این نگاهش میکردم حتما جادو میشدم …
نمیتونستم حرفی بزنم"زبانم توی دهانم قفل شده بود.به ناچار سرم رو تکون دادم تا حرفش رو بزنه.
مگه توی اون موقعیت چاره ی دیگه ای هم جز قبول کردن حرفش داشتم؟ 

همزمان با تایید من با صدایی آروم و تاثیر گذار شروع کرد به حرف زدن.
مرد:من همون برفیم!همون گرگی که نجاتش دادی و این چند وقت بهش غذا میدادی..!
شوک زده وسط حرف هاش پریدم و با صدایی بلند و لحنی ناباور گفتم:این غیر ممکنه.من رو مسخره ی خودت کردی؟چی از جونم میخوای؟
مرد بی توجه به لحن بیانم با همون صدای غمگینش گفت:فقط گوش بده..اگه حرف هام رو باور نکردی هم اشکالی نداره" میذارم برای همیشه از پیشم بری.
با شنیدن حرف هاش درد و سوزش عجیبی رو توی قلبم احساس کردم .
نمیدونستم دلیل این درد عجیب..دلیل این احساس نزدیکی که به این مرد غریبه میکردم چیه..و نمیدونستم چرا دوست داشتم بشناسمش و حرف های بیشتری از دهانش بشنوم!
دوباره سکوت کردم.
مگه خودش نگفت؟فوقش آخرش حرف هاش رو باور نمیکردم و از اینجا میرفتم.

با دیدن سکوتم دوباره و با همون لحن ادامه داد: مادرم روسی بود و پدرم شاهرخ یکی از شاهزاده های ایرانی تبعیدی به کشور روسیه ..
21 یا 22 ساله بودم.دقیقا یادم نمیاد! که مادرم در بستر بیماریی لاعلاج فوت کرد.اون زمان ها نمیتونستن بیشتر بیماری هارو مداوا کنن و مردم حتی از بیماری سرما خوردگی هم میمردن!

چشم هام گرد شدن.اون زمان ها؟!چی داشت میگفت؟!

غمگین تر از قبل ادامه داد: چندین سال بعد فوت مادرم پدرم هم از غم فراق و دوری عشقش از دنیا رفت.
خیلی تنها بودم"پدربزرگ مادریم قرار بود ازدواجم رو با یکی از دختران سران شهرمون ترتیب بده که در همون زمان نامه ای از ایران که توسط یکی از دوستان پدرم نوشته شده بود به دستم رسید..نامه محتوای خاصی نداشت و تنها از دلتنگی و... حرف زده بود ولی همون نامه ی بی محتوا بود که دوباره باعث شد راجب کشور پدریم که پدر در زمان کودکیم مدام با شوق و آب و تاب زیاد ازش حرف میزد کنجکاو بشم و بعد مدتی و دقیقا در شب نامزدیم تصمیم بگیرم به ایران سفر کنم اما...

مکثی کرد انگار توی گلوش چیزی گیر کرده بود.شاید بغض و شایدم..
ساکت و خاموش و همون طور که به زمین پر از سنگ غار خیره شده بودم"گوش هام رو آماده ی شنیدن ادامه ی داستانش میکردم.

دستی که دورم بود رو تنگ تر کرد و بعد از این که چندین بار آب دهانش رو قورت داد باز ادامه داد:در بین راه و در بین سفر طولانی و سختم به کاروان و به دختر جوان و زیبایی که داخل اون کاروان بود بر خوردم و باهاشون همسفر شدم.. همسفرم دختری مو بور با زیبایی اروپایی..دختری که تو اون زمان قصد سفر به کشور های مختلف رو داشت..
دختر آزادی بود و مدام سعی میکرد بهم نزدیک بشه اما من دائما پسش میزدم.. اون زمان ها به خاطر چهره ای که داشتم زیادی خودخواه بودم.. شاید این طلسم حقم باشه.. نباید دل اون دختر رو میشکستم!...
اون شب رو قشنگ یادمه برای تفریح به داخل جنگل یکی از روستاهای بین راهمون که مردم خود روستا از رفتن به داخلش دوری میکردن "رفتیم و اتراق کردیم و من بعد از این که کاملا دست رد به سینه ی دختر زدم کنار افراد کاروان توی جنگل خوابیدم .. صبح روز بعدی که از خواب بیدار شدم خودم رو تو جلد یک گرگ گرسنه دیدم و قدرت تکلمم رو به کلی از دست داده بودم!

افراد کاروان و حتی دوستانی که توی اون کاروان پیدا کرده بودم با دیدن من وحشت کردن و کمان هاشون رو آماده و تیر هاشون رو به سمتم پرتاب کردن و من ترسیده به قعر جنگل پناه بردم.
و طولی نکشید که توسط جادوگر دیوانه ای که طلسمم کرده بود و داخل جنگل زندگی میکرد اسیر شدم و توی سلولی تنگ و تاریک حبس شدم..!
جادوگر تنها که خودش قبلا توسط مردی که عاشقش شده بود رد و شکنجه شده بود" شب ها رو که به شکل آدمیزاد در میومدم شکنجم میکرد و روزها به حال خودم رهام میکرد..هنوز صدای قهقه های وحشتناکش توی گوشمه..

بازهم بغض توی گلوش رو به سختی قورت داد و گفت:
بعد صدها سال شکنجه و زندگی کردن مثل یک حیوون واقعی بلاخره با هزار دوز و کلک تونستم خودم رو از دست عجوزه ی پیر خلاص کنم و از اون جنگل طلسم شده فرار کنم..همه چی عوض شده بود" حتی اون روستاهم دیگه تبدیل به شهری با شکوه شده بود.
تصمیم داشتم به کشور دیگه ای برم تا دیگه جادوگر نتونه پیدام کنه و تو اون لحظه کجا بهتر از کشوری بود که همیشه دوست داشتم ببینمش و از اول هم قصد اومدن بهش رو داشتم..
روزها مخفی میشذم و شب ها حرکت میکردم مجبور بودم دریا رو دور بزنم تا هویت واقعیم فاش نشه.
بلاخره بعد ماه ها به ایران کشور دوست داشتنی پدرم رسیدم و به خاطر ظاهر وحشتناک و طلسم شومم مدتی توی این ده و جنگل دور افتاده ی کشور مخفی شدم!

هنوز هم توی شوک حرفاش بودم.
یعنی راست میگفت؟!یعنی این داستان عجیب و وحشتناک و تخیلی واقعی بود؟آخه چطور میتونست با این لحن و این صدا دروغ بگه؟به قیافشم نمیخورد که ایرانی باشه!خدایا چطوری باید حرفاش رو باور میکردم؟؟ 

وقتی دید چیزی نمیگم با صدایی که مهربون بودنش کاملا مشخص بود"کنار گوشم زمزمه کرد:من خیلی وقته که تنهام ..یه مرد نفرین شده ی جاودان که همیشه تنها بود.. تو این مدت همه ازم میترسیدن..هیچ کسی به یه گرگ وحشی و عجیب نزدیک نمیشد ولی تو...
حلقه ی دورم رو سفت تر کرد و ادامه داد:با همه ی دختر ها..نه..نه..همه ی آدم ها فرق داری ترانه! 


دیگه داشت زیادی پررو میشد.اگر هم واقعا به قول خودش خارجی بود"بازم دلیل بر این نمیشد که این طوری بهم نزذیک بشه.
خودم رو جمع و جور کردم و دستام رو روی دستش گذاشتم و جدی گفتم: میشه ولم کنی؟ 

مرد:اوه بله.. ببخشید.
و بعد این حرف ازم فاصله گرفت و با صدا و لحنی بیش از اندازه غمگین گفت:باور نکردی نه ؟میخوای بری؟دیگه پیشم نمیای؟ 

عقل سلیم حکم میکرد که حرف ها و داستان تخیلیش رو باور نکنم ولی نمیدونسم چرا "واقعا نمیدونستم که چرا با شنیدن این حرف ها از طرفش قلبم داشت تیکه تیکه میشد..
وقتی گفت دیگه نمیای پیشم دلم بدجوری برای لحن غمگینش" برای اون تنهایی که توی صداش موج میزد کباب شد.
هنوز هم حرفاش رو باور نکرده بودم اما همون صدا و لحن تنها و پر از غمش باعث شد که بعد مکثی به سمتش برگردم و بگم:میرم ولی فردا برمیگردم! 

با شنیدن حرفم لخند جذابی روی لبهاش نشست و با لحنی خوش حال گفت:ممنونم..واقعا ممنونم ترانه. 
و بعد گفتن جمله ی پر ذوقش به یک باره دستم رو توی دستش گرفت و به پشتش ب*و*س*ه ی عمیقی زد!
قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد. 

اما خیلی سریع به خودم اومدم و دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و با هول و بدون اینکه چراغ قوه رو بردارم به طرف دهنه ی غار دویدم و ازش بیرون رفتم.

هنوز قلبم تند تند میزد و ضربانش آروم نمیگرفت. 
جنگل خیلی تاریک بود و صداهای وحشتناکی از اطرافش به گوشم میرسیدم.
چند بار نزدیک بود به زمین بیوفتم که هر بار قبل افتادن تعادل و کنترل بدنم رو حفظ کردم.
در طول راه تا کلبه و هنگام گذر از جنگل وحشتی رو حس نکردم چون دیگه مطمئن شده بودم که کسی مواظبمه و از پشت سر با نگاهی همراهیم میکنه..
وجودش رو حس کرده بودم و گاهی صدای قدم هاش رو از پشت سرم میشنیدم.
ولی تا زمانی که به مقصد نرسیده بودم حتی کوچک ترین نگاهی به پشت سرم ننداختم.

***************************************




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ ami hal ]