تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست هشتم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست هشتم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست هشتم-ویرایش شده:

چند روزی بود که مدام بعد از مدرسه پیش گرگ میرفتم و بهش غذا میدادم.
تو این مدت بهم عادت کرده بود و دیگه حتی میذاشت که سرش رو ناز کنم!انگار که من رو دوست خودش میدونست. 

*********************

تازه از مدرسه اومده بودم و میخواستم بعد تعویض مانتو و شلوار سرمه ای رنگ مدرسه ام دوباره به سمت غار برم که همون لحظه مامان قبل از اینکه کیفم رو گوشه ی دیوار چوبی کلبه و پایین چوب لباسی بذارم"پشت سرم ایستاد و با لحن غمگینی گفت:دختر گلم بعد تعویض لباس هات جایی نرو.. میخوام باهات صحبت کنم! 

با حرفش ته دلم خالی شد.
با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم:چیزی شده مامان؟! 

مامان همون طوری که برای نشستن به سمت پشتی دیواری قرمز رنگ حال میرفت با همون لحن جواب داد:نه عزیزم نگران نباش چیزی نشده ..لباس هات رو عوض کن و بعد بیا کنارم بشین.. 
و بعد این حرف روی زمین نشست و به پشتی دیواری تکیه داد و تارهای بلندی از موهای مشکی و لختش رو که جلوی صورتش ریخته بودن کنار گوشش برد و با لبخندی مات و چشمان غمگینی بهم نگاه کرد.

بدون اینکه لباس هام رو عوض کنم با استرس به طرفش رفتم و بعد روبه روش نشستم با نگاهی منتظر و لحنی مشکوک گفتم:راستش رو بگو مامان؟چیزی شده نه؟خبری از بابا شده؟

مامان لبخند تلخی زد و همون طور که صورتم رو با دست های کشیده و نرمش ناز میکرد گفت:نه دخترم..گفتم که چیزی نشده.
و بعد مکثی با لحنی غمگین تر و صدای آروم تری ادامه داد:تو دیگه دختر بزرگی شدی نه؟اصلا نفهمیدم که کی بزرگ شدی..چه زود ۱۷ سالت شد عزیزم. 

متعجب نگاهش کردم.
یعنی مامان میخواست بهم چی بگه؟!چی بود که به بزرگ شدن من ربط داشت؟

مامان با مهربونی ادامه داد:امروز کد خدا و خانمش اومده بودن خونمون..
باز هم مکث کرد.
با تعجب و نگاهی کنجکاو گفتم:خب چیکار داشتن؟
مامان توی چشم هام خیره شد و به آرومی جواب داد: تو رو برای پسرشون خواستگاری کردن! 

حدقه ی چشمام گردتر از این نمیشدن.
درست شنیده بودم؟!خواستگاری؟!من رو برای اون پسره ی هیز و نچسب...!
ناخوداگاه از جام بلند شدم و رو به مامان داد زدم:چی مامان؟چی؟باورم نمیشه..اون پسره نچسب هم سن منه میدونستی؟تازه من ازش حالم بهم میخوره. 

اخماش رو توی هم کشید و با صدای بلندی گفت:داد نزن دختر..یکم ادب داشته باش.من تو رو این جوری تربیت کردم؟
خب میگن میخواستن بعد از اینکه دیپلمتون رو گرفتید خواستگاری کنن ولی میثم طاقت نمیاره..لج نکن دختر با این اوضاعی که ما داریم برای وصلت بهتر از این خانواده نمیتونیم پیدا کنیم.. منم که یه مادر تنهام نمیتونم درست و حسابی امکانات بزرگ شدنت و درس خوندنت رو فراهم کنم. 

با تموم شدن حرفاش صدام رو کمی پایین تر آوردم و با حرص گفتم:مامان من حاضرم بمیرم ولی با اون تن لش ازدواج نکنم..درضمن من همین جوری راضیم و هیچ امکاناتی هم ازتون نمیخوام پس خواهشا دیگه حرفش رو نزنید..اگه بهتر از این خانواده و این پسر برام پیدا نمیشه پس من تا آخر عمرم ازدواج نمیکنم.

و بعد این حرف دویدم و به اتاق خواب چیکمون پناه بردم و بعد برداشتن بالشتم از روی رخت خواب های تا شده ی گوشه ی اتاق.چهار زانو گوشه ای کز کردم و بالشت به بغل برای بیچارگی خودم گریه کردم ..
بابا چرا رفتی و من رو با این همه بدبختی تنها گذاشتی؟مگه من دختر عزیزت نبودم؟

بلاخره و بعد گذشت یک ساعت و خشک شدن چشمه ی اشک هام روی زمین دراز کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم و طولی نکشید که به عالم خواب سفر کردم.

چشم هام رو آروم باز کردم و به بیرون پنجره ی چوبی اتاقمون نگاه کردم.
آسمون کاملا تاریک شده بود و سیاهی و تیرگی شب به خوبی زیباییش رو به نمایش گذاشته بود. 
چشم هام رو دوباره باز و بسته کردم و یه دفع با یادآوری گرگ سفید و مسئولیت این چند روزم" سیخ سر جام نشستم.
وای خدایا شب شده و من هنوز غذای برفی رو نبردم!
اسم گرگ سفیدم رو به یاد یکی از کارتون های تلوزیونی گذاشته بودم برفی. 
حتما تا الان کلی گرسنگی کشیده.
یواشکی و با قدم های آروم از اتاق خارج شدم و اطراف رو نگاه کردم و با ندیدن مامان نفس آسوده ای کشیدم.
به سمت آشپزخونه رفتم و از توی یخچال یکی از بسته های مرغ رو برداشتم.
مامان تازه بسته بندیش کرده بود و به خاطر همین زود یخش آب میشد.
میدونستم غذا و گوشت تازه دوست داره ولی بهتر از این چیزی نداشتم که براش ببرم.

با استرس از آشپزخونه بیرون اومدم که همون لحظه صدای شر شر آب از توی حموم که در نزدیکی آشپزخونه قرار داشت به گوشم رسید.
نه مثل اینکه امشب شانس بهم رو کرده بود.
کیفم رو از پایین چوب لباسی برداشتم و بسته ی مرغ رو توش انداختم.
و سریع و با همون مقنعه و مانتو و شلوار مدرسه ام که از ظهر تا حالا توی تنم مونده بود از خونه بیرون زدم.
اگه مامان میفهمید که شب بیرون رفتم واقعا عصبانی میشد اما چیکار کنم که غیر غذایی که باید بهش میدادم" دل نا آرم و کوچیکمم بعد اتفاق ظهر بدجوری هواش رو کرده بود و طبق عادت این چند وقت باید حتما میدیدمش تا قلب و روحم آروم میگرفت.

*************************************





موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:34 ب.ظ ] [ ami hal ]