تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست هفتم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست هفتم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست هفتم-ویرایش شده: 

[​IMG]

بعد از کلی کلنجار که با ترس و وجدان و عقل و احساسم رفته بودم دوباره و بعد مدت ها به داخل جنگل رفتم .
بعد از اون روز این اولین باری بود که بازم پام رو توی جنگل میذاشتم..بعد این که شنیده بودم بهش تیر زدن دلم بدجوری بیتاب شده بود و تصویر اون گرگ مدام جلوی چشمام در رفت و آمد بود و از ذهنم بیرون نمیرفت..انگار که یه نیرویی من رو به طرفش میکشوند و کسی توی ذهنم همش تکرار میکرد: میگفت باید ببینیش! 

به همون جای قبلی رفتم و بعد دوروبرم رو با دقت و نگاهی تیز کاوش کردم"اما هیچ خبری ازش نبود.
باز هم با قدم های بلندی به جلو به سمت قعر جنگل حرکت کردم تا که بلاخره و بعد چند دقیقه راه رفتن روی زمین آثاری از خون دیدم!
با دیدن خون قرمز رنگ تپش قلبم سریع شد و دلم به شور افتاد.
پا تند کردم و با دو لکه ها ی خون روی زمین رو دنبال کردم. 

بعد مدتی به یه غاری تاریک رسیدم.
2 به شک بودم که به داخل برم یا نه..که بلاخره رو به دریا زدم و بی طاقت به سمت دهنه ی غار حرکت کردم.
مقابل دهنه ی بزرگ غار ایستادم و با دیدن تاریکی غار دلم لرزید و نفسم حبس شد.
چشم هام رو بستم و بعد خوندن یه آیت الکرسی عظمم رو جزم کردم و وارد غار شدم. 

درسته که وسط روز بود ولی بازم ترسناک و تاریک بود و به خوبی نمیتونستم اطراف رو ببینم.
از کوله ای که همراه خودم آورده بودم چراغ قوه ی کوچیکم رو بیرون کشیدم.
قبل از اومدن به جنگل جعبه ی کمک های اولیه و چراغ قوه رو از توی خونه برداشته بودم.درسته که کیفم سنگین میشد ولی یه حسی بهم میگفت که بهشون احتیاج پیدا میکنم و جالا هم که میبینم حسم کاملا درست بوده. 

خداروشکر غار زیاد بزرگی نبود و انتهاش مشخص بود.
جلو تر رفتم و بین اون همه سیاهی یه چیز سفید به چشمم خورد.
باید خودش باشه!
هیچ صدایی از طرفش به گوش هام نمیرسید"با قدم های آروم و استرس زیاد نزدیک تر رفتم .
واقعا نترس شده بودم و کاملا مصمم بودم..قلب و عقلم هر دو باهم یک صدا میگفتن که باید نجاتش بدم. 

نور چراغ قوه رو روش انداختم.
خون زیادی ازش رفته بود .
با نزدیک شدنم هیچ حرکتی نکرد"ترسیده به طرفش رفتم که با دیدن نفس کشیدن و تکون خوردن آروم قفسه ی سینش از زیر موهای سفید تنش خیالم راحت شد.
به نظر میومد که از شدت خون ریزی بیهوش شده. 
توی دلم خدا رو شکر کردم که بیهوشه.
اگه بیدار بود نمیدونستم که چطوری باید کارم رو انجام بدم و مطمئنا تا الان خیلی راحت با اون دندون های تیزش تیکه تیکم کرده بود. 

از توی کیفم جعبه ی کمک های اولیه رو در آوردم و به سختی پاش رو پانسمان کردم.
دیگه خون ریزیش بند اومده بود اما مطمئنا وقتی به هوش میومد احتیاج به غذا داشت و به خاطر خون زیادی که ازش رفته بود اونقدری ضعیف میشد که نتونه شکار کنه یا غذا گیر بیاره..پس من باید براش غذا میاوردم. 

روی سرش دست کشیدم.حس خیلی خوبی بهم دست داد..خیلی نرم بود"کی فکرش رو میکرد که بتونم یه روزی به سر و موهای یه گرگ دست بزنم؟!
به همراه آرامشی که به یک باره به قلبم تزریق شده بود" لبخندی زدم و از جام بلند شدم.
باید تا شب نشده میرفتم خونه و براش غذا میاوردم و بعد خیلی سریع بر میگشتم. 


یواشکی از توی آشپزخونه یه تیکه ی بزرگ از گوشت قرمزی که مامان تازه گرفته بود و میخواست خردشون کنه برداشتم و بعد دوباره بیرون رفتم.
مامان جلوی تلوزیون کوچیکمون خواب بود و اصلا متوجه ی اومدن و رفتن من نشد. 

باز هم به وارد غار شدم و هم چراغ قوه رو روشن کردم.
همزمان با نزدیک شدنم بهش مثل دفعه ی پیش شروع دندون ساییدن و خر خر کرد
از شانس گندم به هوش اومده بود و خشم دندوناش رو روی هم میسایید.
احتمالا فکر میکرد که میخوام مثل اهالی ده اذیتش کنم یا شایدم مثل دفعه ی پیش میخواست من رو بترسونه.

گوشت رو با ترس از توی کیفم بیرون آوردم و با مهربونی ظاهری و صدای لرزانی گفتم:آروم باش..آروم باش..باهات کاری ندارم"فقط برات غذا آوردم.
و بعد این حرف گوشت رو جلوش انداختم. 

میدونستم حرفام رو نمیفهمه ولی باز هم باهاش حرف میزدم و سعی میکردم قانعه اش کنم یا یه جوری منظورم رو بهش بفهمونم. 

-بخورش خوش مزس"وقتی خوردیش میرم.باشه؟ 

تعجب برانگیز بود ولی واقعا با حرف هام ساکت شده بود!
یکم با اون چشمای نقره ایش بهم نگاه کرد و آروم مشغول خوردن گوشتی که جلوش انداخته بودم شد. 

و من بعد از اینکه گوشت رو خورد به راحتی و بدون اینکه حتی خراشی بردارم به خونه برگشتم!




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ ami hal ]