تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست ششم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست ششم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

[​IMG]

پست ششم-ویرایش شده: 

همه جا تاریک بود ولی میدونستم که توی جنگلم.
جز صدای زوزه ی غمگین گرگی تنها صدای دیگه ای به گوش نمیرسید.
وحشت زده بر خلاف جهت صدای زوزه دویدم.
صدای دویدنش رو میشنیدم و کاملا احساس میکردم که داره با سرعت زیاد به طرفم میدوه و بهم نزدیک میشه.
به عقب نگاه نمیکردم و تنها مستقیم و با سرعتی جت وار به جلو میرفتم.
ناگهان گرگ جلوم ظاهر شد.
وحشت زده ایستادم و خیلی آروم قدمی به عقب برداشتم"همزمان با حرکتم به سمت عقب گرگ به همون اندازه به سمتم اومد و بهم نزدیک شد.
ناخوداگاه ایستادم و توی چشم های نقره ای و زیبای گرگ که حالا و توی تاریکی بیشتر از هر وقت دیگه ای میدرخشید خیره شدم و در عمقشون غرق شدم.
غم بزرگی که توی چشم هاش پنهان شده بود رو به خوبی حس میکردم..به نظرم اومد که ازم چیزی میخواد.
همون لحظه گرگ با صدایی مردانه بدون اینکه پوزش رو باز کنه با التماس و غمگین گفت:نجاتم بده.
چشم هام گرد شدن"گرگ ازم دورتر دورتر میشد اما صدا هنوزم به صورت اکو وار توی فضا پخش میشد.

با وحشت چشم هام رو ازهم باز کردم و با پشت دست عرق روی پیشونیم رو پاک کردم.گلوم خشک شده بودو دهانم به هم چسبیده بود.
این چه خوابی بود دیگه؟!یعنی از بس که بهش فکر کرده بودم این خواب عجیب رو دیده بودم؟!
به مامان که کنارم با آرامش خوابیده بود نگاه کردم و بعد از کنار بالشتم پارچ آب رو برداشتم لیوان کوچیک کنارش رو از آب پر کردم و تمامش رو یک نفس سر کشیدم.
و بعد دوباره سرم رو روی بالشت گذاشتم.



با چهره ی خسته و افسرده وارد کلاس شدم و روی نیمکت نشستم و سرم رو روش گذاشتم.
دیشب درست و حسابی نتونسته بودم بخوابم.
سمیه کنارم نشست و گفت:چیزی شده سرخ جول(لپ گلی)؟کشتیات غرق شده ترانه؟
سرم رو از روی میز برداشتم و بی حال گفتم:نه فقط دیشب دیر خوابیدم.
سمیه:آهان.
وبعد انگار که یه دفع یاد چیزی افتاده باشه با هیجان گفت:فهمیدی چی شده؟اون شایعه ها درست از آب در اومده! 

یه دفع یاد خواب دیشبم افتادم و ترس کل وجودم رو فرا گرفت و چهره ی بی حالم تغییر کرد.
با وحشت و چشمان گردو شده گفتم:چی؟!چی..میگی سمیه؟!شوخی میکنی..نه؟! 

با هیجان و چهره ای خوش حال ادامه داد:نه به خدا راست میگم..چند شب بود که همش به مرغ و خروسای اهالی ده حمله میشد ولی هیچ کس نمیدونست که کار کدوم حیوونه"تا این که دیشب یکی از اهالی ده گرگ سفید رو میبینه و حدس میزنه که کار اون باشه به خاطر همین الان چند نفر از مردم جمع شدن و میخوان بکشنش!!میگن هم برای خود دهکده و هم برای مردمش خطرناکه. 

با شنیدن حرفاش قلبم به درد اومد.دوباره یاد خوابم و اون گرگ زیبا تو خاطرم پررنگ شد.
یعنی واقعا قراره بمیره؟نکنه این موضوع به خوابی که دیشب دیدم مربوطه؟!
یه حسی بهم میگفت که کار اون نبوده...واقعا نمیفهمیدم که چرا با یه بار دیدنش انقدر بهش علاقه پیدا کرده بودم.
انگار که واقعا طلسم اون چشم های نقره ای و جادویی شده بودم.




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:32 ب.ظ ] [ ami hal ]