تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست پنجم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست پنجم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست پنجم-ویرایش شده:


در کلبه رو زدن..یه نفر داشت محکم و با کف دست به در میکوبید.
مامان که در حال سرخ کردن کتلت توی آشپزخونه کوچیک و چوبی کلبه بود طبق معمول با صدای بلند گفت:ترانه برو درو باز کن..مگه نمیشنوی در میزنن؟ من دستم بنده.

از جلوی تلوزیون کوچیکی که به تازگی دایی نادر برامون آورده بود بلند شدم و همون طور که به چوب لباسی میرفتم گفتم:باشه مامان.

به سمت در رفتم و بعد با صدای بلندی رو به فردی که پشت در ایستاده بود و همچنان محکم به در میکوبید گفتم:اومدم..اومدم..
و بعد چادر گلدارم رو  از روی چوب لباسی که  کنار در وصل کرده بودیم برداشتم و به سرم کردم و  دستگیره ی در رو توی در گرفتم و با فشار آرومی بازش کردم.
و همزمان با باز کردن در چشمم به جمال آقای چندش روشن شد.
میثم با لبخندی روی لب های باریکش جلوی در ایستاده بود و با نگاهی هیز به صورت من زل زده بود.

با تعجب نگاش کردم و گفتم:چه خبرته سر آوردی؟!این چه طرز در زدنه.

 نیشش شل تر شد و بدون اینکه به روی خودش بیاره گفت:سلام ترانه خوبی؟؟اینو مامانم داد و گفت براتون بیارم!!
 و بعد این حرف دستش رو بالا آورد و کیسه ی توی دستش رو بهم نشون داد.

ای خدا کی میشه که من به این حالی کنم که ترانه نه و ترانه خانم..چه سریع چایی نخورده هم پسرخاله میشه"پسره ی...

به روی خودم نیاوردم و فقط گفتم:حالا این چی هست؟!

با همون نیش شلش گفت:مرغ!

با تعجب گفتم:مرغ؟!

میخواست جوابم رو بده که همون لحظه مامان جلوی در اومد و گفت:اوه سلام میثم تویی؟خوبی؟چیزی شده پسرم؟

میثم:نه خاله جون اینا رو مامانم براتون فرستاده..2 تا مرغ پر کنده!

مامانم مثل من تعجب کرد و گفت:مرغ؟!من که مرغ نخواسته بودم..دلیلش چیه؟!

میثم:نمیدونم از خودشون بپرسید.

مامان با مهربونی گفت:باشه پسرم.. پس از طرف من از مامانت تشکر کن.
و بعد کیسه رو گرفت.
میثم دندون های زردش رو به مامان نشون داد و گفت:چشم..قابلتون رو نداره خاله.
مامان دوباره لبخندی بهش زد و بعد بی حرف به داخل کلبه رفت.

با رفتن مامان داشتم در رو میبستم که پسره ی نچسب بهم چشمک زد!
درو محکم توی صورتش کوبیدم و پا کوبان و با صورتی پر حرص   داخل رفتم و رو به مامان که باز داشت به سمت آشپزخونه میرفت گفتم:مامان این کارا یعنی چی؟!برای چی برامون مرغ فرستادن؟؟مگه ما گداییم؟؟ 

مامان سریع به سمتم برگشت و با دست زد توی صورتش و گفت:خاک عالم"این چه حرفیه که تو میزنی زشته دختر هنوز که دور نشده شاید بشنوه" شاید دلیلی داشتن..حالا بعدا خودم ازشون میپرسم.

دیگه چیزی نگفتم و با حرص بیشتری جلوی تلوزیون رفتم و با دکمه های کوچیک جلوش  ور رفتم تا کانال رو عوض کنم..تلوزیون آخرین مدلمون حتی کنترل هم نداشت.
اخم هام رو توی هم کشیدم" دلم بدجور شور میزد و میدونستم که این خانواده برامون نقشه ها دارن"کارهاشون زیادی مشکوک بود.
از همون روز اول هم زیادی هوامون رو داشتن.




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 10:31 ب.ظ ] [ ami hal ]