تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست چهارم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست چهارم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

[​IMG]

پست چهارم-ویرایش شده: 


با صدای بلند از جلوی در گفتم:مامان من میرم بیرون یکم هوا بخورم. 

مامان از توی آشپزخونه بیرون اومد و قبل از اینکه به لباس هام نگاهی بندازه گفت:باشه اول لباس گرم بپوش و بعد برو. 

-قبلا پوشیدم مامان.
و بعد این حرف از خونه بیرون زدم. 

کنجکاوی بدجوری امونم رو بریده بود و مثل خوره ای به جونم افتاده بود.
دیگه نمیتونستم طاقت بیارم "باید حتما به جنگل میرفتم.
هنوز هم دلیلش رو نفهمیدم" چرا اون روز انقدر نترس شده بودم... ؟!


وارد جنگل شدم"صدای پرنده ها و حیوونای مختلف جنگل توی فضا پخش شده بود.
برای اینکه راهم رو گم نکنم"هر چند قدمی که به جلو میرفتم به یکی از درخت ها پارچه ی کوچیک قرمز رنگی گره میزدم. 

نیم ساعتی بود که در حال راه رفتن بودم ولی هیچ خبری نبود"هیچی پیدا نمیکردم..یعنی هنوز به اون چه که میخواستم نرسیده بودم. 
صدای حیوونا میومد ولی خودشون رو نشون نمیدادن.هر بار که از روی سبزه ها و شاخه های کوچیکی که روی زمین افتاده بودن رد میشدم"صدای ضعیفی تولید میشد و احتمالا همون صدا باعث میشد که حیوون های جنگل خودشون رو نشون ندن.

خم شدم و زانوهای خستم رو ماساژ دادم.خیلی راه رفته بودم بودم.نباید زیاد از خونه دور میشدم.اگر مامان میفهمید حتما با نصیحت هاش سرم رو به درد میاورد.
با نا امیدی تصمیم گرفتم که به خونه برگردم که همون لحظه و با بالا بردن سرم" همون حیوون اسرارآمیز و زیبایی رو دیدم که این چند روز توی فکرش بودم و یک ساعت توی جنگل دنبالش میگشتم.
کمی جلوتر و تقریبا مقابلم ایستاده بود !
با ناگهانی دیدنش ترسیده روی زمین افتادم.
همزمان با افتادم بهم نزدیک شد و دندون های تیزش رو روی هم فشار داد و برای ترسوندنم خر خر کرد.
آب دهانم رو قورت دادم"حالا که از نزدیک میدیدمش تازه میفهمیدم که چه اشتباه بزرگی کردم و چقدر این حیوون فریبنده میتونه ترسناک باشه..توی چاهی که از کار خطرناکم ساخته بودم گیر کرده بودم و نمیدونستم که چطور باید ازش بیرون بیام.
تازه ترس به وجودم رخنه کرده بود و بدنم به لرزه افتاده بود.
به فکرم رسید که بلند شم با دویدن پا به فرار بذارم که همون لحظه از فکرم پشیمون شدم"چون یادم افتاد که اگرم بترسم و فرار کنم بدتر تحریک میشه و به دنبالم میاد و تیکه تیکم میکنه. 
پس بی حرکت سرجام نشستم و با چشم هایی درشت شده مثل خودش بهش خیره شدم .
فریبنده و زیبا بود و سفید سفید دقیقا مثل برف.
تا به حال یه گرگ معمولی رو از نزدیک ندیده بودم چه برسه به این گرگ بیش از حد زیبا محصور کننده.
یعنی درست میدیدم یا باز خیالاتی شده بودم؟این گرگ زیبا اینجا و تو این جنگل چیکار میکرد؟
چشماش رو نگاه کردم"چه رنگ خاصی داشت ..نقره ای و براق..انگار میتونست با چشم هاش دیگران رو طلسم کنه! 

اونم آروم شد و صاف ایستاد و توی سکوت به چشمام زل زد..دیگه هیچ حرکتی نمیکرد.
دیگه چیزی نمونده بود که از شدت ترس خودم رو خیس کنم ولی بازهم سعی میکردم وحشتم رو توی صورتم نشون ندم.

گرگ چند دقیقه ای نگاهم کرد و بعد روش رو برگردوند و با قدم هایی آهسته به قعر جنگل رفت!! 
سرجام خشک شده بودم و با تعجب و نگاهی ترسیده به رفتنش نگاه میکردم و مدام به این فکر میکردم که چرا بهم حمله نکرد؟!مگه گرگ ها به آدما حمله نمیکنن؟! 

از اون روز به بعد دیگه اون گرگ زیبا شده بود تمام فکر و ذهنم و مدام تصویرش جلوی چشمام پررنگ میشد و حتی توی خواب هام هم همراهیم میکرد و تنهام نمیذاشت" اما من دیگه بعد اون اتفاق جرات نمیکردم که پام رو توی جنگل بذارم.




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:30 ب.ظ ] [ ami hal ]