تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست اول رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست اول رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بسم الله الرحمن الرحیم
هست كلید در گنج حكیم

وای خداجون چقدر خسته شدمو خوابم میاد"دیشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم و درس میخوندم.
خدارو شکر که حداقل امتحانمو خراب نکردم وگرنه این همه زحمت بی نتیجه میموند!

دلمم ضعف میره"صبح خواب موندمو حتی صبحونه هم نخوردم .یعنی بابا بزرگ برای ناهار چی درست کرده؟
امروز نوبت بابا بزرگه که غذا بپزه.زودتر برم خونه تا روده بزرگه روده کوچیکرو نخورده.

داخل کوچه شدم"خوبیه دانشگام این بود که خیلی به خونمون نزدیک بود.
توی کوچه رو نگاه کردم" هیچ کسی نبود و حتی پرنده هم پر نمیزد!از سوت و کوریش تعجب کردم.

چرا امروز انقدر کوچه خلوته؟!با بیخیالی شونه هامو بالا انداختمو به طرف در خونمون حرکت کردمو وقتی بهش رسیدم دستمو روی زنگ گذاشتمو فشار دادم.
چند دقیقه گذشت ولی کسی درو باز نکرد.
چرا پس کسی درو باز نمیکنه؟!شایدخوابه یا شایدم رفته بیرون چیزی بخره.کلید و از کیفم در آوردمو انداختم به درو باهاش داشتم درو باز میکردم که یه دفع از پشت سرم صدای افتادن چیزی اونم با شدت زیاد بلند شد!


برگشتم تا ببینم که صدای چی بوده و از کجا افتاده؟ ولی هر چی اطرافمو نگاه کردم به نتیجه ای نرسیدم!یعنی چی بود؟نکنه توهم زدم؟

همون لحظه چشمم خورد به وسط کوچه که پسر بچه ای 7 یا 8 ساله ایستاده بود و با تعجب این ورو اونور نگاه میکرد!
عه این کی اومد توی کوچه که من متوجه نشدم!؟چقدرم نازه"چه چشمایی داره"عاشق بچه ها بودم.
تا به حال توی این محله ندیده ندیدمش"یعنی بچه کیه؟

تو همین فکرا بودم که بازم صدای قارو قور شکمم بلند شد" هر وقت گشنم میشد اینجوری رسوام میکرد.اصلا به من چه این خوشگل پسر بچه ی کیه"زودتر برم خونه تا از گشنگی تلف نشدم.
سریع برگشتم سمت درو دیگه به پشت سرم نگاه نکردم"و بعد باز کردن در بدو بدو رفتم داخل خونه.

مقنعه امو از سرم در آوردمو پرت کردم روی کاناپه"عادتم بود ولی بابا بزرگ هر وقت میدید که این کارو میکنم حسابی گوشمو میپیچوند و میگفت یه دوشیزه خانم به سن شما نگین خانم نباید این حرکاتو انجام بده.
با این فکر دوباره یاد بابا بزرگ افتادمو بلند بلند صدا زدم:بابا بزرگ ...بابا جونی...

اول از همه به سمت آشپزخونه رفتمو داخلشو نگاه کردم اما اونجا هم نبود.
رفتم سمت اتاق خواب"نه اینجا هم نیست.شاید واقعا رفته بیرون.

دوباره برگشتم سمت آشپزخونه تا ببینم بابا بزرگ غذا چی درست کرده.تعجب کردم.روی گازم هیچی نبود!در یخچالو باز کردم"
وا این تو هم که غذایی نیست!
بازم توی فکر رفتم"یعنی امروز هیچی درست نکرده؟!اصلا چرا بهم نگفت که قراره بره بیرون!؟از بابا بزرگ بعیده.

باز صدای آه و ناله شکمم بلند شد"باید یه چیزی بریزم توی این خندق بلا وگرنه...
ببینم تخم مرغی چیزی داریم که سه سوته آماده بشه.

دوباره یخچالو باز کردم کلمو کردم توش.ای وای تخم مرغمونم تموم شده .یعنی باید برم بخرم؟
ل*ب و لوچه ام آویزون شد"چاره ی دیگه ای نداشتم..خالی خالی بود.
مقنعه امو از روی کاناپه بر داشتمو سر کردم و بعد پوشیدن کفشم راه افتادم سمت در حیاط.

درو باز کردم و دوباره چشمم به اون بچه افتاد"دقیقا همون جای قبلیش ایستاده بود و ذره ای از جاش تکون نخورده بود!
عه این بچه که هنوز اینجاست؟!یعنی با کسی کار داره یا گم شده؟!شایدم اشتباه فکر میکنمو همین جوری اینجا وایستاده.

به سمت سوپری سر کوچه رفتمو بعد از خریدن چند تا تخم مرغ دوباره راهی خونه شدم و موقعه ی برگشتنم دوباره دیدمش.هنوزم همون جا ایستاده بود !

دیگه دلم طاقت نیاوردمو به سمتش رفتم و با مهربونی گفتم:
-سلام آقا کوچولو"دنبال کسی میگردی؟

اخم کردو گفت:من کوچولو نیستم درست حرف بزن ای نادان.

چشمام از گستاخیش گرد شدن"عجب پسر بچه ی تخس و پروییه!

-خندیدمو گفتم خیلی خب آقای بزرگ دنبال کسی میگردی یا گم شدی؟




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ ami hal ]