تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دوم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست دوم: داستان افسانه دختر و گرگ سفید

پست دوم-ویرایش شده: 



مامان که مشغول دوختن مقنعه سرمه ای رنگ مدرسه ی جدیدم بود"سرش رو بالا آورد و با لبخندی مهربون گفت:راستی امروز دایی نادرت میاد "قراره بقیه ی وسایل رو برامون بیاره. 

پریدم بالا و دستام رو بهم زدم و گفتم:آخ جون دایی داره میاد...دلم براش یه ریزه شده بود. 

مامان بلند خندید و گفت:چی میگی دختر همین 3 یا 4 روز پیش بود که دیدیش. 

لبام هام رو دادم جلو دادم و گفتم:خب چیکار کنم دلم براش تنگ شده دیگه. 

با دیدن حرکتم "دستاش رو از هم باز کرد و با مهربونی گفت:بیا اینجا ببینم دختره ی لوس. 

از خدا خواسته  چهار دست و پا به طرفش و سریع توی بغلش نشستم.
موهام رو با مهربونی ناز کرد و گفت:از مدرسه ی جدیدت راضی هستی دخترم؟ 

سرم رو تکون دادم و گفتم:آره مامان جون خوبه"همکلاسی های خوبیم دارم. 

سرم رو بوسید و با ناراحتی گفت:میدونم برات سخته عزیزم"مامان رو ببخش. 

برگشتم و با دستام محکم بغلش کردم و سرم رو به شونه اش چسبوندم و گفتم:نه مامان اتفاقا اینجا خیلی هم قشنگه و من واقعا دوستش دارم. 

با لحن غمگین و صدایی پر بغض گفت:امیدوارم. 

معلوم بود که باور نکرده"اصلا هر چی هم میگفتم بازم ذره ای از ناراحتیش کم نمیشد.
از اون وقتی که بابا ولمون کرده بود و ما رو با طلبکارا تنها گذاشته بود تمام خنده هاش ساختگی و یقینا برای دلخوشی من بود ..دیگه هیچ وقت از ته دل شاد نبود و چهره ی غمگینش موقعه هایی که تنها میشد قلبم رو آتیش میزد.

هنوز هم نفهمیدم که چرا بابا اون کار رو باهامون کرد.
دلیلش چی بود مارو با کلی بدهی تنها گذاشت و رفت..هنوزم نمیتونستم باور کنم که بابای مهربوم با اون همه محبت و اون همه عشقی که به من و مامان داشت"بی اهمیت و خیلی راحت ازمون گذشته باشه و مارو تو فلاکت و بدبختی رها کرده باشه.

چند روز اول نمیدونستیم چه بلایی سرمون اومده ولی وقتی که طلبکارها سراغمون اومدن تازه فهمیدیم اوضاع از چه قراره..
طلبکارا کل زندگیمون رو ازمون گرفتن و ماهم بعدش به این روستای دور افتاده نقل مکان کردیم البته اینجارو هم دایی نادر برامون پیدا کرد و تو اوج بدبختی به غیر از دایی نادر هیچ کس دیگه ای کمکمون نکرد. 
آدم ها تو این جور مواقع خوب خودشون رو نشون میدن و قشنگ میشه دوست و دشمن های واقعی رو از هم تشخیص داد و جدا کرد.




موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ ami hal ]