تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست اول :داستان عاشقانه و فانتزی افسانه دختر و گرگ سفید

پست اول :داستان عاشقانه و فانتزی افسانه دختر و گرگ سفید

این هم داستان کوتاه کامل شدم که دو سال پیش برای یک مسابقه نوشته بودم و بنا به دلایل و مشکلاتی بعد مدتی از سایت اصلی نگاه برداشته شد.
اینجا براتون به صورت چند پست میذارمش..امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.:aiwan_lggight_blum:


نام داستان کوتاه: افسانه دختر و گرگ سفید 

نام نویسنده :Ami74
 

جلد داستان: 




-ژانر: فانتزی / تخیلی - عاشقانه
 

خلاصه داستان:این داستان کوتاه در مورد یک دختر شهری و نترسه ،که با ورودش به یک ده دور افتاده گرفتار عشقی ممنوع و اسرار آمیز میشه....

مقدمه:

در جنگل من هوا سرد است.... 

اهوها با کفتار ها میچرخند.... 

روباها قصد فریبم را دارند.... 

دیگر گرگی وجود ندارد.... 

با وجود سختی هاو زخم های روی تنم.... 

من هنوز گرگ مانده ام.... 

با وجود اینکه اسمان را ابرهای تیره فرا گرفته.... 

من هنوز ب خورشید تیره میشوم....

با وجود اینکه همه چیز بر علیه من است.... 

ولی من هنوز بر فراز کوه با غرور زوزه میکشم.... 

ای سرنوشت من.... 

بدان طوفان سختی هایت.... 

اتش وجودم را خاموش نخواهد کرد.... 

من تا اخر ایستاده ام....



پست اول-ویرایش شده: 

به نام خداوند باران نقل و تگرگ نفس های باد و تپش های برگ 

کمی دورتر از کلبه یا همون خونه ی جدیدمون روی تخت سنگی نشسته بودم و تکالیف ریاضیم رو انجام میدادم که همون لحظه صدای داد مامان به گوشم رسید:
مامان:ترانه...ترانه.دختر بیا خونه تکالیفتو انجام بده..هوا سرده سرما میخوری. 

منم برای اینکه صدام بهش برسه بلندتر داد زدم:چشم مامان"الان میام. 

وبعد خودکارم رو لای دفترم گذاشتم دختر رو بستم .
از جام بلند شدم و نگاهی به دور و برم انداختم.
 واقعا زیبا بود...چمن های سبزی که اطرافم رو احاطه کرده بودن به واسطه ی بادی ملایم به رقص دراومده بودن و زیبایی وصف نشدنی رو به تصویر کشیده بودن.
صدای زیبای پرنده هایی که توی آسمون به صورت گروهی پرواز میکردن"گوش هام رو نواش میداد.
محیط واقعا آرامش بخش بود..نفس عمیقی کشیدم و ریه هام پر شد از هوای پاک و تمیز... 

نه اونقدرا هم که فکر میکردم بد نیست..نه اصلا بد نیست..
اوایل که اینجا اومده بودیم خیلی ناراحت بودم ولی حالا نظرم به کلی تغییر کرده.
اینبار نگاهم رو به جنگل که کمی دورتر از چمنزار قرار داشت دوختم.
تمام جنگل پر شده بود از درخت های سبز و تنومند"سرسبزی که آرامش رو به وجودم تزریق میکرد. 

همین جور محو جنگل و درختای زیباش بودم که یه دفع جلوی اون همه دار و درخت و رنگ سبز"موجودی سفید رنگ با چشمانی براقی که از دور میدرخشیدن به چشمم خورد!
اون دیگه چیه؟!چشمام رو ریز کردم تا شاید بهتر ببینمش. 

همون لحظه صدای مامان من رو به خودم آورد و نگاه کنجاوم رو از جنگل گرفت.
مامان:ترانه"زود باش بیا دیگه.پس کجا موندی دختر. 

سرم رو برای ثانیه ای برگردوندم و گفتم:اومدم مامان. 

و بعد دوباره برگشتم و به جنگل روبه روم نگاه کردم" ولی برخلاف چند لحظه ی پیش دیگه هیچ موجود اسرارآمیزی اونجا نبود!
یعنی واقعا خیال کردم که کسی یا چیزی اون جاست؟! 

با بیخیالی شونه هام رو بالا انداختم و بعد برگشتم و دویدم به سمت خونه.
 

http://forum.negahdl.com/threads/136575/







موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ ami hal ]