تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دوازدهم:راز شاهزاده شهر جادو

پست دوازدهم:راز شاهزاده شهر جادو

چادر از سرم افتاده بود و چشمام هم تا آخرین حد باز شده بودن و از ترس بدنم میلرزید.
از همه ی اینا بدتر احساس خاصی بود که از این نزدیکی و از بودن توی آغوش این مرد غریبه بهم دست داده بود!

اصلا این احساسو دوست نداشتم و تا به حال همچین حس رو تجربه نکرده بودم.
شاید به خاطر این بود که تا این لحظه به هیچ مردی به این اندازه نزدیک نبودم.

احساساتم باهم قاطی شده بودن"یه طرف حس ترسی بود که نسبت به این فرد و بلایی که قراره به سرم بیاره داشتمو طرف دیگه این حس جدید...!

دوباره در گوشم با اون صدای بم و مردونش زمزمه کرد:نترس!اگه دختر خوبی باشیو صدات در نیاد و دوباره رفتار بدی ازت سر نزنه یا وحشی نشی ولت میکنم"باشه خاله ریزه؟


تند تند سرمو تکون دادم تا بفهمه که حرفشو قبول کردم.

اما قبل از این که ولم کنه دوباره گفت:اینو یادت باشه اگه به حرفام گوش ندیو بخوای کاری کنی یا جیغ بزنی و فکر فرار به سرت بزنه "منم بدم نمیاد که تا آخر عمرت اینجا اسیرت کنم.اما به نظر میاد تو زیاد از این کار خوشت نیاد.نه؟

و بعد از این حرف لاله ی گوشمو با ل*ب هاش لمس کردو به آرومی ازم فاصله گرفت!!




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ ami hal ]