تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست یازدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست یازدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

چادر گلدارمو همیشه وقتی که میرفتم توی حیاط سرم میکردم و بعد طبق معمول پرتش میکردم روی مبلی جایی"احتمالا این بارم بابا بزرگ برش داشته بودو اینجا آویزونش کرده بود.

با خوش حالی سمت چوب لباسی رفتمو چادرو برداشتمو سرم کردم.
و فقط منتظر یه فرصت مناسب بودم که سریع به سمت خروجی برمو خودمو نجات بدم.

نیم ساعتی منتظر موندم و بعد به طرف در رفتمو خیلی آروم کلید رو توی در چرخوندم و بدون کوچکترین صدایی کمی بازش کردم و به بیرون سرک کشیدم.


سالنو اطرافشو با دقت تمام نگاه کردم اما خبری ازش نبود
حتما توی یکی از اتاقاست یا ...

وقتی از امن بودن سالن مطمئن شدم در اتاق رو بیشتر باز کردمو بیرون رفتم.
هم زمان با قدم های آهسته ای که بر میداشتم اطرافم رو هم میپاییدم.

بلاخره به در خروجی رسیدمو نفس حبس شدمو با شدت به بیرون فوت کردم و بعد دستگیره ی در رو کشیدم"چشمام از ترس و تعجب گرد شدن.
چی؟این ممکن نیست!دوباره دستگیره رو بالا و پایین کردم.


این چرا...این چرا قفله!؟

همون لحظه دستی دور کمرم پیچید و منو به خودش چسبوند"خشک شدم.
قبل از این که به خودم بیامو کار قبلمو تکرار کنم زود دستمو خوندو با دست دیگش سریع جلوی دهنمو گرفت و لبهاشو به گوشم نزدیک کرد اونقدر نزدیک که نفسهاش گوشمو میسوزوند و با هر بار زمزمه کردنش" لبهاش با گوشم بر خورد میکرد.


زمزمه کرد:جایی تشریف میبردین خاله ریزه؟




ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ ami hal ]