تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست دهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست دهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

همون جا روی زمین نشستمو با نا امیدی سرمو توی دستام گرفتم.

حالا باید چیکار کنم؟این یارو چه جوری اومده تو خونه؟

یکم فکر کردمو...صبر کن ببینم پس نیاک کجاست؟!اون که دیشب پیش من خوابید.یعنی این قول بیابونی با اون بچه کاری کرده؟نه خدا نکنه"پس چرا تو خونه نیست؟!یعنی واقعا...

راستی بابا بزرگ چی؟چرا هنوز خونه نیومده؟!با این که صبح شده ولی هنوز خبری ازش نیست!
نکنه...نکنه...سر بابا بزرگم بلایی آورده؟

سریع سرمو تکون دادم"نه نه این غیر ممکنه...نباید از این جور فکرا کنم"نباید نفوذ بد بزنم"حتما دیشب خونه ی یکی از دوستاش مونده و به خاطر همینه که هنوز نیومده!ولی...

باید حتما یه کاری کنم.دورو ورمو نگاه کردم. 
ای خدا چه جاییم اومدمو پناه گرفتم"این اتاق هیچ پنجره و تلفنی نداره.گوشیمم که تو اتاق خودمه"نمیتونم ریسک کنمو به اتاقم برم و گوشیمو بردارم ممکنه که گیر بیوفتم.

اگه بشه و بتونم توی یه فرصت مناسب یه جوری از دستش در برمو از خونه خارج بشم خیلی خوب میشه "اون جوری خیلی راحت میتونم به پلیسم خبر بدم .

سرو وضعمو از نظر گذروندم"با این لباس که نمیتونم برم بیرون این جوری دیگه آبرو و حیثیت برام نمیمونه.


توی این اتاقم که لباسی ندارم"دوباره اتاقو بررسی کردم تا که چشمم به چوب لباسی گوشه ی اتاق خورد.
آره خودشه...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:34 ب.ظ ] [ ami hal ]