تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست نهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست نهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

اوم...اوم...اصلا حالش نیست که چشمامو باز کنمو از جام بلند شم.

خواستم به عادت هر روز قبل از بلند شدن از جام دستامو بلند کنمو و کمی بکشم"اما نتونستم!یعنی هر کاری کردم نشد که نشد!

چرا انقدر جام تنگه؟!نمیتونم نفس بکشم!انگاری که یکی منو سفت گرفته!صبر کن ببینم..!
با تعجب چشمام رو باز کردم و با دیدن صحنه ی رو به روم درجا سکته زدم..!

-چی...؟چی...؟این قول بیابونی دیگه کیه؟!
بلند داد زدم:تو دیگه کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟ولم کن..ولم کن عوضی...


باشنیدن صدای دادم سریع چشماشو باز کرد و دستاشو هم از دورم برداشتو گوشاشو گرفت
و با اخم گفت:چه خبرته؟آروم تر بابا کر شدم!

تا دستاشو باز کرد از فرصت استفاده کردمو فوری ازش فاصله گرفتم و از تخت پریدم پایین.
اما در آخرین لحظه پام گیر کرد به لبه ی تختو و...

فکر میکردم قراره با مخ بخورم زمین و متلاشی شم ولی بر خلاف تصورم همون دقیقه کسی که داشتم ازش فرار میکردم با دستای قدرتمندش کمرمو از پشت گرفتو مانع از افتادنم شد و در گوشم به آرومی گفت:مواظب باش!

از زمزمه ای که در گوشم کرد یه حس خاصی بهم دست داد اما خیلی سریع موقعیتمو درک کردمو برای فرار از دستش یکم سرمو چرخوندمو بازوشو گاز گرفتم!

اونم بعد این کارم زود کمرمو ول کرد و بازوشو چسبید و با قیافه ی برزخی گفت:آی...چته تو دختره ی وحشی؟!

با وحشت کمی عقب عقب رفتمو بعدش شروع کردم به دویدن...
اونم تا دید که دارم فرار میکنم دویدو به دنبالم افتاد و داد زد:صبر کن..بهت میگم صبر کن دختره ی نادون...

اما من بدون توجه به حرفاش میدویدم و نمیدونستم کجا برم .
پشتمو نگاه کردم چیزی نمونده بود که بهم برسه.همون لحظه در باز اتاق بابا بزرگ به چشمم خورد.
سریع واردش شدمو قبل از این که بهم برسه درو بستمو قفل کردم.

کمی با مشتو لگد به در کوبید و بعد بیخیال شد و با حرص و عصبانیت گفت:تا آخر عمرت که نمیتونی اون تو بمونی...بلاخره که میای بیرون...
و صدای قدم های محکمش که از در اتاق فاصله میگرفت.

همون جور پشت در خشکم زده بود..وای حالا باید چیکار کنم؟! این قول چه جوری اومده اینجا!؟اصلال همچین چیزی ممکن نیست.

یکم با خودم فکر کردمو به این نتیجه رسیدم که شاید هنوزم خوابمو همه ی این اتفاقا یه خواب ترسناکه!آره حتما همین طوره!

و بعد از این فکر با خوش حالی زیاد یه سیلی خیلی محکم روانه ی صورت نازنینم کردم!ولی...









موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ ami hal ]