تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74 - پست هشتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پست هشتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

با حس دستای کوچیکی روی صورتم چشمامو باز کردم.
نیاک کنارم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد.

با حالتی خواب آلود گفتم:چیه چیزی شده؟

اونم طبق معمول با قیافه ی تخس و با حالت خیلی بامزه ای گفت:خودت اینجا داری خیلی خوب استراحت میکنیو گرفتی خوابیدی"پس من چی ؟!خب منم خستم"من باید کجا بخوابم؟

الهی چه گلگیم میکنه" اینجوری چه بامزه میشه.خب راست میگه بیچاره منم خیلی بچگونه رفتار کردم.
بهش لبخند زدمو گفتم:خب یه تشک از توی کمد دیواری بیار پهن کنو توی اتاق بخواب.

با یه قیافه ی مظلوم (مثل همون قیافه ای که اون سری گولشو خوردم)گفت:نمیشه منم روی تخت بخوابم؟!

چقدر ناز"یعنی بذارم؟خب بچه ست دیگه اشکالش چیه؟اما نه من نباید از یه سوراخ دو بار نیش بخورم دیگه گول چهره ی مظلومشو نمیخورم!

-نه شما بزرگ شدی و باید تنهایی روی تشک بخوابی.

نیاک:آخه من روی زمین راحت نیستمو اصلا نمیتونم بخوابم!

-خب اشکالی نداره میتونی بری توی اتاق بابا بزرگمو روی تختش بخوابی.

نیاک:نه من اونجارو دوست ندارم از همین تخت خوشم اومده!

عجب پررو یه دنده ایه ها!مثل اینکه چاره ای نیست"خب بچه ست دیگه شایدم میترسه توی یه اتاق دیگه تنها بخوابه و خجالت میکشه به من بگه.

-باشه عیبی نداره فقط همین یه بارو میتونی اینجا بخوابی"تختم بزرگه هر دومون جا میشیم.

با همون چهره ی همیشه مغرورش به شکل بانمکی سرشو تکون دادو سریع اومد روی تختو با فاصله ی کمی ازم دراز کشید.

خندم گرفته بود ولی به زدن لبخندی اتکا کردمو دوباره چشمامو بستم"یعنی بابا بزرگ شب بر میگرده؟اصلا کجا رفته؟

و همین جور که داشتم فکر میکردم خیلی زود باز به خواب رفتمو خودمو به دنیای بی خبری سپردم...












موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 21 فروردین 1395 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ ami hal ]