تبلیغات
رمان ها و داستان های نویسنده Ami74

اطلاعیه"دوستان و همراهان عزیز..


عکس دخترونه برای پروفایل جدید (5)

اطلاعیه1

سلام دوستان عزیزم

این وبلاگو بنا به درخواست یکی از دوستانم ایجاد کردم تا خواننده های عزیز بتونن راحت تر به رمان ها و داستان های من دسترسی داشته باشن

به زودی تمام پست های رمان راز شاهزاده و رمان های دیگه توی همین وبلاگ قرار میگیره

ممنون میشم اگر مثل قبل همراهیم کنید"من منتظر نظرات قشنگ و دلگرم کنندتون هستم



اطلاعیه 2

سلام دوستای عزیزم

از امروز پست های بعدی راز شاهزاده رو توی سایت قرار میدم


البته خوش حال میشم اگه به انجمن بیاید و اونجا با زدن دکمه ی  تشکر پایین پست هام منو همراهی کنید 

  و به منو تمام نویسنده ها برای ادامه و نوشتن رمان جدید با نظرات و همراهیتون نیرو بدید


اینم لینک رمانم در انجمن نگاه دانلود




ادامه مطلب
[ شنبه 28 فروردین 1395 ] [ 10:18 ب.ظ ] [ ami hal ]

رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد دوم) | AMI74 کاربر انجمن نگاه دانلود

IMG_20160909_013944.jpg 


توجه :کپی کردن از این رمان(هر دو جلد) بدون اجازه قبلی جرم محسوب میشه و پیگرد قانونی داره.

نام رمان : راز شاهزاده شهر جادو (جلد دوم )
*سرنوشت شاهدخت ناشناخته*


نویسنده : AMI74

ژانر:عاشقانه،فانتزی،هیجانی"معمایی

دوستان توی این جلد تمام سوالات و مسائل گنگ جلد اول حل میشه البته به مرور و همینطور هیجانات جدیدی رو میخونید و همراه با شخصیت اصلی داستان تجربه میکنید.

امیدوارم همچنان منو همراهی کنید و با تشکر هاتون زیر هر پست و همچنین نظرات قشنگتون داخل پروفایلمو یا صفحه نقد رمان بهم انرژی بدید:aiwan_light_girl_pinkglassesf:

خلاصه جلد اول:نگین دختر کم سن و سال و معمولیه که با پدربزرگش زندگی میکنه، تا که یک روز با ناپدید شدن پدر بزرگش و ورود یک پسربچه زیبا و عجیب به خونه اش پی به موجودیت اصلی خودش و اون مرد بالغ به ظاهر کوچک میبره و کم کم پاش به دنیای غیر عادیی باز میشه که تا اون لحظه حتی توی داستان ها هم چیزی ازش نشنیده بوده...
و این گونه کلید داخل قفل در مرموز چرخید و جنگ و نفرین از سر گرفته شد،جنگیدن پلیدی و پاکی تا به کی ادامه دارد؟
نکته مهم:این دو جلد کاملا به هم مرتبط هستن و دوستانی که میخوان جلد دوم رو بخونن برای متوجه شدن اتفاقات و سیر اصلی داستان باید حتما قبلش، جلد اول رو مطالعه کنن.
صفحه ی دانلود جلد اول:

جلد دوم:در جلد اول تا اونجایی خوندید که نگین پا به دنیای جدیدی میذاره و بعد روبه رو شدن با یک مرد چشم قرمزو مرموز توسط یه سری مرد زره پوش به اشتباه دستگیر میشه.قابل ذکر است که در این جلد داستان از پایان جلد اول آغاز میشه و بدون کوچکترین فاصله ای ادامه پیدا میکند.
خلاصه جلد دوم:اینجا دنیایی دیگر است.دنیایی مخوف، راز آلود و ناشناخته.سرنوشتی شوم و مسئولیتی بزرگ بر شانه های ظریف دخترک سنگینی میکند.
حال،زمان این رسیده که دخترک کوچک قصه بزرگ شود،قدرت بگیرد و درست فکر کند و ترس را کنار بگذارد. 
باید دید پرنسس ترسوی ما با قلبی مالامال و پرشده از عشقی سوزناک میتواند در این جنگ بزرگ و نابرابر همراه با مریدان خود،پیروز شود؟
و آیا توان شنیدن حقیقت را دارد و میتواند بین
بد و بدتر یکی را انتخاب کند و با مشکلات جدیدش روبه رو شود و روی پاهای خودش بایستد یا بازهم به دنبال یک تکیه گاه میگردد...؟؟!

مقدمه:
احساسیست بس ترسناک
آنگاه 
که زبانت مرده 
و محتاج کلامی
آنگاه
که چشمانت خشکیده 
و محتاج اشکی
آنگاه
که دلت مرده 
و محتاج محبت
آنگاه
که نیازت به کسان باشد
و هیچ کس نباشد....

برای خوندن جلد دوم راز شاهزاده شهر جادو به این آدرس مراجعه کنید:




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ ami hal ]

دانلود رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) جاوا، اندروید ، pdf | نگاه دانلود

دانلود رمان راز شاهزاده شهر جادو جاوا، اندروید ، pdf | نگاه دانلود


[​IMG]


ژانر رمان:تخیلی/فانتزی - عاشقانه - هیجانی و گاهی هم طنز:aiwan_light_give_heart2:

مطمئنا هر دختری توی بچگی قصه های پرنسس هایی مثل سیندرلا و سفید برفی و ... رو شنیده و ممکنه حتی شاهزاده سوار بر اسب سفید خودشم تصور کرده باشه"حالا اگه یه روز این شاهزاده رویاها واقعی بشه و بیاد جلوی در خونشون چیکار باید بکنه؟!
این رمان در مورد دختری با چهره ای بانمک به نام نگین که مثل دخترای دیگه جذابیتای خاص خودشو داره"نگین زندگی فوق العاده معمولی داره در کنار پدربزرگش روز های خوشیو سپری میکنه. اما این زندگی معمولی اونقدراهم طولانی نیست!!

خلاصه داستان:
همه چیز چند ماه بعد از تولد 18 سالگی نگین شروع میشه! توی یه روز عادی و آفتابی مثل تمام روزهای دیگه وقتی که داره از دانشگاه بر میگرده نزدیک خونه پسر بچه ی خوشگل و نازی رو میبینه که تک و تنها تو کوچه ایستاده ..آشنایی با این پسر بچه زندگیه دختر داستان مارو از این رو به اون رو میکنه و باعث تغییراتی تو زندگیش میشه که هرگز فکرش رو نمیکرده...
حالا باید خودتون بخونید و ببینید که قرار چی به سر دختر داستان (نگین)بیاد.



برای دانلود جلد اول این رمان روی آدرس زیر کلیک کنید:


دانلود رمان راز شاهزاده شهر جادو جاوا، اندروید ، pdf | نگاه دانلود










موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست دوم رمان کلید قلعه ی شیطان

بی حرکت سرجام ایستاده بودمو فقط بهشون نگاه میکردم،مدام فکر های مختلفی راجب اون کلیدو اون نوشته مرموز توی ذهنم چرخ میخورد و در عین حال یک نوع حس،شایدم یک جور وسوسه منو به طرف کلید میکشید و دوست داشتم دوباره لمسش کنم!
صدای مامان باعث شد به خودم بیام:الیکا کجایی؟ بیا روشنک زنگ زده کارت داره.

سریع خم شدمو قبل از هر چیزی کلید و برگه رو برداشتمو توی جیب شلوارم قایم کردم و بعد کت رو در اوردمو سرجاش گذاشتم.

دوباره صدای مامان بلند شد:الیکا شنیدی چی گفتم؟
و هنوز حرفش تموم نشده بود که همون لحظه در اتاقو باز کرد و ادامه داد:اینجایی؟

هنوزم جلوی کمد لباس های بابا بودم و صورتم پشت به در ورودی اتاق بود.نمیخواستم ناراحتش کنم پس برای اطمینان به صورتم دستی کشیدمو سریع با لبخندی ساختگی روی لبم برگشتمو گفتم:چرا شنیدم مامان،داشتم میومدم.

تا صورتمو دید انگار فهمید که گریه کردم، حالت نگاهش غمگین شد و چهره اش توی هم رفت،سرشو پایین انداختو با صدایی گرفته گفت:پس زود بیا.
و بعد از اتاق بیرون رفت.
با دیدن عکس العملش سوزش بدی توی قلبم احساس کردم،اخمام توی هم رفتن،خیلی خنگم بازم ناراحتش کردم.

گوشی رو برداشتم و گفتم:الو بفرمایید.
روشنک با حرص گفت:الو بفرماییدو کوفت،کجا بودی دو ساعته منو پشت خط نگه داشتی؟
نه حس حال شوخی داشتم و نه حس و حال کل کل،با صدایی آروم گفتم:ببخشید تو اتاق بابا بودم.
چند ثانیه سکوت کرد و با ناراحتی گفت:ببخشید سرت داد زدم عزیزم.
صدامو صاف کردمو گفتم:چرا الکی معذرت میخوای دیوونه،حق داشتی خب.
روشنک:اما..
بین حرفش پریدمو گفتم:خب بیخیال چه خبرا؟کاری داشتی؟
دوست نداشتم قضیه کش پیدا کنه،این زندگی من بود نباید کسی دیگه ای رو به خاطرش ناراحت میکردم.

روشنک:نه کاری که نداشتم،فقط میخواستم ازت بپرسم اگه وقت داری بریم بیرون یکم بگردیم و بریم سینما و این حرفا..پوسیدیم بابا تو این خونه.

خندیدمو گفتم:بابا دختر یکم بشین درس بخون فقط دو روز دیگه تا امتحانات مونده ها،میدونی که اولین امتحانمونم ریاضیه.همونی که باهاش میونه ی خوبی نداری.

با حرص گفت:اه خب بابا توهم،حالا هی حالمونو بگیر.میخونم دیگه.همه که مثل جناب عالی خرخون نیستن.

_صد باربهت گفتم من خرخون نیستم فقط یه هفته ای رو که برای امتحانات بهمون فرجه میدنو میشینم سر درسامو خوب میخونمشون.
با ناراحتی گفت:پس نمیای؟
دوست داشتم بیام ولی امروز باید برم سرخاکش تو که دیگه باید بدونی و بعدم بشینم سر درسم.
آرومتر گفت:منم باهات بیام الیکا؟
بی رودربایسی بهش گفتم:نه دوست دارم امروزو تنها برم،بعدشم جنابالی بشین ریاضیو بخون وگرنه میوفتیا.

دیگه بیشتر از این اصرار نکرد و فقط گفت:باشه پس برم بخونم،اه اصلا حس درس خوندنو ندارم.فردا اگه اشکال داشتم بیام پیشت؟

لبخندی زدمو گفتم:باشه بیا،تو که در هر صورت همیشه خونه ی ما تلپی.

اصلا به روی خودش نیاورد و فقط خندیدو گفت:بای تا فردا دختر خاله.

منم خندیدم و گفتم:خداحافظ بچه پرو.
و بعد با لبخند گوشی رو گذاشتم،حال و هوام کمی عوض شده بود.

دستم رو روی جیب شلوارم گذاشتم.اصلا نمیفهمیدم این وسوسه و این حس خاص چیه و یهو از کجا سرو کلش پیدا شده، تمام مدتی رو هم که داشتم با روشنک حرف میزدم مدام ظاهر و یاد اون کلید طلایی ذهن و فکرمو مشغول میکرد. بهونه ی الکی اورده بودم،میتونستم 
باهاش بیرون برم و حتی میتونستم باهاش سر خاکم برم ولی در اصل میخواستم وقتی داشته باشم تا سر از راز این کلید و نوشته مرموز در بیارم.

*********************************




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست اول رمان کلید قلعه ی شیطان

جلو رفتمو دستگیره درو توی دستم گرفتم و آروم پایین کشیدمش ،میخواستم مثل همیشه روزمو با دیدن اتاقش شروع کنم،البته امروز خیلی دلتنگ تر از روزای دیگه بودم،بدجور دلم هواشو کرده بود.امروز همه چیز و همه کس نبودنشو به رخم میکشیدن.شاید برای بقیه ی آدما روز پدر یکی از بهترین روزا بود ولی برای من....

رفتم به طرف میز کارشو روی صندلیش نشستم،کل اتاقشو از نظر گذروندم،هیچ تغییری نکرده بود،از اون موقع به هیچ کدوم از وسایل این اتاق دست نزده بودیم حتی به نقشه ها و کاغذاش.
روی میز کارش دست کشیدم.انگار داشتم جای دستاشو لمس میکردم،چشمام پر از اشک شدن چه زود یک سال گذشت،یک سال پر از تلخی و درد و دلتنگی.

از جام بلند شدم،امروز فقط نگاه کردن به اتاقش برام کافی نبود.دوست داشتم دوباره آغوش گرمشو حس کنم،اما ای کاش واقعا میتونستم.
اینبار به سمت کمد لباس هاش رفتم و آروم درشو باز کردم،یک سالی میشد که درشو باز نکرده بودیم و این حتی از گردو غباری که روی لباس ها نشسته بود هم کاملا مشخص بود.
به ترتیب روی کت های توی کمد دست میکشیدم که به یکباره دستم روی کت آبی رنگ ثابت موند.
همون کت بود،کت آبی تیره ای که روز تولدش براش خریده بودم،انقدر عاشقش بود که هر جا میرفت دوست داشت همینو بپوشه.
اون روز شومم میخواست همین کتو بپوشه ولی با اصرار من نظرشو عوض کردو کت مشکیشو پوشید.
به واسطه ی یاداوری اون خاطرات قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین چکید.
آروم زمزمه کردم:خیلی دلم تنگ شده برات بابا.
بدون فکر دیگه ای کت رو بیرون کشیدم و با دست گردو غبارو از روش تکوندم و بعد بوش کردم،شاید این فقط فکر من بود ولی به نظرم هنوز هم بوی بابا رو میداد.چند بار نفس عمیق کشیدمو بوشو استشمام کردم و توی ریه هام کشیدم،دیگه سد اشکام شکسته بودو قطره ها پشت هم و با سرعت روی صورتم میریختن.

هر کاری میکردم ذره ای از دلتنگیم کم نمیشد،کت رو پوشیدم تا شاید بیشتر حسش کنم.
نگاه بارونیم به جیب های کتش افتاد،اینا همون جیب هایی بودن که هر بار با فیگور و ژست خاصی دستای مردونه و بزرگشو توشون فرو میکرد.
با این فکر دستامو توی جیبش فرو کردم که همون لحظه دستم به چیزی که ته جیب سمت راستی کت بود برخورد کرد!یه چیز سفت و آهنی و..
سریع دستمو همراه اون شی بیرون کشیدم و با دست دیگه چشمامو پاک کردم وبا دقت بهش نگاه کردم.

یه کلید عجیب بود همراه با یه برگه تا شده کوچیک و کهنه!
با تعجب به کلید نگاه کردم،شکلش خیلی عجیب و غریب بود.تا به حال همچین کلیدی ندیده بودم!
یه کلید کلفت وبه رنگ طلایی و از جنس طلا که روی بدنش چند کلمه به صورت خیلی ظریف با خطوطی ناخانا و تقریبا شبیه به خط میخی نوشته شده بود!
و سر کلید دایره شکل بود و داخل اون دایره دوتا فرشته کوچیک قرار داشت که از پشت بالهاشون بهم چسبیده بود.
دقیق تر به اون دوتا فرشته نگاه کردم و طولی نکشید که نگاهم روی دستهای بی نهایت کوچیکشون ثابت موند، هر دو دستاشون رو بالا آورده بودنو انگار داشتن دعا میکردن!

هر لحظه کنجکاوتر از قبل میشدم،اینبار تای برگه رو باز کردم و با دیدن داخلش ازشدت شوک همون لحظه هم کلیدو هم برگه رو روی زمین انداختم!
دیگه حتی پلک هم نمیزدمو تنها خیره و با چشمایی درشت شده به جمله ی مرموزی نگاه میکردم که با خون روی برگه کهنه نوشته شده بود:
به سیاهی شب به سرخی خون!




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ ami hal ]

خلاصه رمان کلید قلعه ی شیطان

دوستان اینم رمان در حا تایپ جدیدم

اینم لینکش:



نام رمان:کلید قلعه ی شیطان


ژانر:ترسناک،فانتزی،عاشقانه

نام شخصیت های اصلی داستان:
سامیار:در لغت به معنی محافظ آتش
الیکا:در لغت به معنی مادر زمین


مقدمه:
تاریکی شب
هنوز در آن تاریکی گم میشوم
روشنایی آن دور دست هاست
ناتوانم برای رفتن به انتها خیره مانده ام
سرنوشت مرا به تاریکی شب سپرده است
در دل سیاه این تاریکی
من پر از دلتنگی ام از جنس خاموشی...


خلاصه رمان:همه جا تاریک و مخوف بود و تنها نور چراغ قوه بود که جلوی پاهایشان را روشن میکرد.
هردو با حس کنجکاوی و ترس به جلو قدم برمیداشتن ولی هیچ چیز نمیافتن،دیگر وقت برگشتن بود که همان لحظه چیزی از درون دخترک را فرا خواند و به جلو هدایت کرد....!

او چیست؟

او کیست؟

یک اهریمن ...

یک پلید...

یک ابلیس..

یا که یک موجود افسانه ای!؟

IMG_20160625_091942.jpg 




موضوع: رمان کلید قلعه ی شیطان،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست سی و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


تند و سریع دستامو برداشتمو با تعجب بهش نگاه کردم.یعنی چیکارم داره که اومده اینجا؟!
قدم قدم به سمتم میومد و صورتشم هیچ حالتیو نشون نمیداد.چه پررو همین جوری بدون اجازه وارد اتاق مردم میشه و هیچیم نمیگه" فکرکنم یه ذره هم بهش ادب یاد ندادن" یا شایدم بهش تعلیم دادن ولی این کند ذهن بوده و نتونسته یاد بگیره!

با این فکر ناخوداگاه نیشم باز شد ولی با دیدن اخمای توهمش سریع بستمش"دیگه از هاپو شدنش واهمه دارم.

کنارم ایستادو گفت:چی شده؟نکنه دیوونه شدی؟اول با خودت دالی بازی میکنی و بعدشم که الکی مخندی!؟
و بعد یکم مکث به طرفم خم شدو با نگاه شیطونی توی صورتم نگاه کردو ادامه داد:یا نکنه از دیدن من انقدر خوش حال شدی که نمیدونی چیکار کنی خاله ریزه؟!

چه از خودراضی.خیلی حرصم گرفت"دیگ به دیگ میگه روت سیاه خودت که الان با این جثه ریزتر از منی و درضمن دیوونه هم خودتیو...البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم و همشونو توی دلم گفتم!
:blinksmiley:

یادم افتاد که نباید جوش بیارمو حرص خوردنمو توی صورتم نشون بدم و وسیله ای برای خوش گذرونیش بشم"به خاطر همین چند بار زیر لب تکرار کردم:تو میتونی نگین..تو میتونی...

با انرژی مثبتی که به خودم تزریق کردم یکم آروم شدم و همون لحظه به روش لبخند ملیحی زدمو گفتم:وای ممنون که نگرانمی خیلی خوش حالم کردی!و لبخندمو بیشتر کردمو باز گفتم:راستی معلومه که کار خیلی مهمی باهام داشتی که اینطور ناگهانی و بی اجازه وارد اتاقم شدی!اینطور نیست؟و در آخر لبخند بزرگ تری بهش زدمو ردیف دندونامو نشونش دادم.

اول با تعجب نگام کرد"بیچاره تقصیری نداره به نظر میاد رفتارای جدیدم براش عادی نیستن.ولی سریع دوهزاریش افتادو اینبار با خشم و حرص بهم نگاه کرد انگار تازه متوجه تیکه هایی که بهش انداخته بودم شده بود از قیافش معلوم بود خیلی دوست داره همین الان سرمو از تنم جدا کنه.

اولش یکم ترسیدم اما با یه نگاه به جثه ی کوچولوش دلم قرص شد"توی دلم ذوق مرگ شدم .بله آقا نیاک حالا تو یکم حرص بخور فعلا دور دوره منه.

ولی واقعا برام خیلی جالبه که همچین حالاتیو توی یه بچه میبینم"توی یه چهره ی معصوم.باورش خیلی سخته البته این که واقعا یه بچه نیست اما بازم جالبه.

منتظر بودم پوستمو بکنه یا داد بزنه سرم یا بلاخره یه عکس العمل خشن از خودش نشون بده ولی برخلاف انتظارم یهو تغییر حالت دادو اخماش از هم باز شدن! نیشخند زدو با قیافه ی فوق العاده خبیثی بهم چشم دوخت.جا خوردمو رنگم پرید اصلا فکرشو نمیکردم انقدر زود رنگ عوض کنه....نکنه آفتاب پرستی چیزیه؟!!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست سی و پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

یه ساعتی میشه که تو اتاقمم.از تنها موندن با اون قول بیابونی میترسیدمو نمیتونستم حتی یه لحظه هم پیشش بشینم برای همین تا از شوک غیب شدن قوقنوس در اومدم سریع به اتاقم پناه آوردم.

درسته که فعلا شکل قولیش نیست و فقط یه بچست ولی بازم برای من فرقی نمیکنه بلاخره هر دو یه نفرن و هر کدوم به یه شکلی ترسناکن.

یه دستمو بالا آوردمو روی سرم گذاشتم"به خاطر جریانات اخیر خیلی درد گرفته.باید حتما یه قرص سردرد یا استامینوفنی چیزی بخورم ولی با اون هیولایی که توی پذیرایی اسکان کرده عمرا جرات کنم پامو از در این اتاق بیرون بذارم پس مجبورم دردشو تحمل کنم.

خدایا آخه من چطوری اون سادیسمیو یه مدت اینجا تحمل کنم؟!اینا به کنار اصلا قضیه ی عشق ابدی و مرگو میرو این حرفا چی بود یعنی داشت راستشو میگفت؟؟!بدبختی دیگه بیشتر از این؟
با این فکرا درد سرم بیشتر شد.

روی تخت دراز کشیدم با فکر به اینکه شاید یکم از دردش کمتر بشه ولی نشد که نشد" با اخم به سقف اتاقم خیره شدم"افکارم بهم ریخته بودو ذهنم مشوش و سرم هر لحظه در حال انفجار بود.فکر ها همین جور توی سرم میچرخیدن.

چرا من...؟آخه چرا یه دفع زندگیم از این رو به اون رو شد؟اصلا چی شد که زندگی معمولیم تبدیل به یه داستان تخیلی شد؟چی شد که خونه ی شادو پر از روح منو بابابزرگ در عرض یه روز تبدیل به خونه ی وحشت شد؟کاش مثل همیشه همه ی اینا فقط یه کابوس بود.

یاد بابابزرگ افتادمو تصویرش با همون نگاه مهربون و چین چروک های سطحیش و اون موهای جو گندمی که همیشه عاشقشون بودم جلوی چشمام نقش گرفت و پررنگ شد.

چشمام پر از اشک شدن و صورتمو با دستام پوشوندم"یعنی الان کجاست؟خدایا خودت مواظب و محافظش باش.

تو حال خودم بودم که همون لحظه صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی درو شنیدم"
تا به خودم اومدمو خواستم دستامو از صورتم بردارم در اتاق باز شد.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست سی و چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

وارد آشپزخونه شدم و نگاهم به میز غذاخوری افتاد و دهنم باز موند!این همه غذا؟!

جوجه"کباب برگ و مرغ بریان و یه سری غذاهای دیگه که تا به حال نه دیده بوده بودمو نه حتی اسمشونو شنیده بودم.اصلا کی وقت کرده اینارو درست کنه؟!چطوری تدارکاتشونو تو این وقت کم دیده؟!

چه رنگ و لعابیم دارن...آب از لب و لوچم آویزون شده بود...همیشه شکمو بودم و عاشق غذا خوردن و هیچ وقتم تحمل گشنگیو رو نداشتم و حالا با دیدن این همه غذا یک جا به هیجان افتاده بودمو حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم!

همین جور با دهان بازسرجام ایستاده بودم و نگام به غذاها بود و تو رویاهای شیرینم سیر میکردم" که همون لحظه یه نفر بهم تنه زد و در حینی که داشت از کنارم رد میشد گفت:هه"دهنتو ببند ندید بدید"مگس توش رفت!
وبعد از این حرفش به طرف میز رفتو روی صندلی که قوقنوس براش بیرون کشیده بود نشست و با پوزخند بهم چشم دوخت.

تازه به خودم اومدم"چیزی بهش نگفتمو فقط چشمامو بستمو دستامو با حرص مشت کردم تا کمی به خودم مسلط.

بعد از چند ثانیه چشمامو باز کردمو به طرف میز قدم برداشتم.
قوقنوس برای منم صندلی عقب کشیدو با لبخند گفت:بفرمایید بانوی من.

از لبخند و قیافه ی راضیش معلوم بود از این که جوابی به نیاک ندادمو بی تفاوت رفتار کردم خوش حاله.

خیلی باوقار رو خانم وارانه روی صندلی نشستم و به نیاک نگاه کردم.
هنوز اون پوزخند لعنتیش روی لبهاش بود"از درون داشتم آتیش میگرفتم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم...اما مثل این که این قول بیابونی کوتاه بیا نبود.

دوبار گفت:درسته واقعا به شکل یه رعیت بزرگ شدی و ندید بدیدی ولی حداقل برای این که بقیه نفهمن یکم حفظ ظاهر کن خاله ریزه!

چشماش از لذتی که میبرد برق میزد...نه به این قیافه ی ناز و بچگونش و نه به این اخلاق هیولاییش.
الهی رو تخت مرده شورخونه بشورنت رذل عوضی...

بازم خودمو کنترل کردمو چیزی نگفتم و خودمو مشغول غذا خوردن نشون دادم اما زیرزیرکی میپاییدمش"دوباره داشت با تعجب نگاهم میکرد.

شروع کردم به غذا خوردن و از هر غذایی یه مقدار برمیداشتم"موقعه ی غذا خوردن دیگه حواسم به هیچ چیزی نبود و به این فکر نمیکردم که چه کسایی کنارم نشستن و...



دیگه داشتم میترکیدم"انقدر غذا خورده بودم که نزدیک بود بالا بیارم.
تا سرمو بلند کردم چشمم به اون دو نفر افتاد که داشتن با چشمای گرد شده منو نگاه میکردن.
به نظر میومد غذا خوردنشون خیلی وقت بود که تموم شد ه بود و تمام این مدت در حال مشاهده ی منه تانک بودن که هر چی میخوردم سیر نمیشدم!خب حق دارن بیچاره ها تا به حال همچین چیزی ندیده بودن.

برای درست کردن اوضاع نیشمو باز کردمو خیلی ریلکس بهشون نگاه کردم"انگار که اتفاقی نیوفتاده و بعد کمی تامل دستمو دراز کردمو پارچ آبو از جلوی نیاک برداشتمو لیوانمو پر کردم...بچم هنوز تو هنگ کارای من بود و نه تکون میخورد و نه چیزی میگفت.

ریلکس تر از قبل و به آرومی داشتم آبمو میخوردم که ناگهان قوقنوس زبون باز کردو گفت:عالیجناب من دیگه باید برم ولی شما طبق برنامه به خاطر مشکلی که جدیدا پیدا کردید بهتره که فعلا پیش پرنسس بمونید"این جوری کسی از راز کوچیک شدنتون و همچنین مشکل استفاده از جادوتون با خبر نمیشه!

با شنیدن این حرف از جانب قوقنوس آبی که هنوز قورت نداده بودم از دهانم به بیرون پاشید.

چی؟!نکنه منظورش از پرنسس منم؟!!یعنی این سادیسمی قراره پیش من بمونه؟!

قوقنوس با نگرانی از صندلیش بلند شدو به سمت من اومد و گفت:چی شد بانو؟؟

ولی من انگار که دیگه توی این دنیا نبودم و هیچ چیز دیگه ای نمیشنیدمو فقط نگاهم روی اون نیشخندو چشمایی که با حالت مرموز و ترسناکی بهم زل زده بود" ثابت مونده بود.

خدا به دادم برسه!!!




روی مبل پذیرایی نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بودمو با غم فراوان و قیافه ایی شکست خورده به دیوار رو به روم زل زده بودم.

اون قول بیابونیم یکم اون ور تر روی مبل دیگه ای نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد و قوقنوسم هنوز توی آشپزخونه بودو داشت میزو جمع میکرد.

بعد از چند دقیقه قوقنوس از آشپزخونه اومد بیرونو روبه روی نیاک ایستادو تعظیم کرد و بعد گفت:شاهزاده من دارم میرم"پادشاه احضارم کردم ولی باز هم بهتون سر میزنم.امر دیگه ای با من ندارید سرورم؟

نیاکم با غرور خاصی بهش نگاه کردو گفت:نه میتونی بری.

داشتم نگاهشون میکردمو به اون از خودراضی مغرور توی دلم فحش میدادم که قوقنوس به طرفم اومد و به من هم تعظیم کردو گفت:بانوی من شما دیگه با من کاری ندارید؟؟

با غصه نگاش کردم میخواستم بگم نرو منو با این قول بیابونی تنها نذار.من میترسم ولی با لحن مظلومی گفتم:نه"برو ولی زود برگرد باشه؟

بهم لبخند زدو گفت:چشم حتما و به آرومی زمزمه کرد:نگران نباشید بانو چیزی نمیشه و برای تسکین دادن من چشماشو یک بار به آرومی بست و باز کرد.

با این حرفش یکم حالم بهتر شد ولی فقط یکم..

صحبت هاش که با ماتموم شد به طرف وسط پذیرایی رفتو همون جا ایستاد و کلمه هایی رو زیر لب زمزمه کرد که من اصلا متوجه نشدم...چند دقیقه گذشتو مثل سری قبل نوری ظاهر شد و بعد قوقنوس دستاشو به دو طرف باز کرد و از دستاش شروع به تغییر کرد!!

و کم کم تبدیل به یه پرنده ی زیبا شد که من نظیرشو تا به حال هیچ جایی ندیده بودم.
بعد از تبدیل شدن کاملش ناگهان همراه با نور ظاهر شده غیب شد!!!

این دفع دیگه واقعا چشمام از کاسه زد بیرون و نزدیک بود دوباره غش کنم!جلل خالق..این دیگه چی بود؟!!یعنی..یعنی...کسی که تا همین چند لحظه پیش داشتم باهاش حرف میزدم واقعا یه قوقنوس افسانه ای بوده؟!!؟






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست سی و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نیاک کوچولو:بیا بیرون!

با کیه؟!دوروبرمو نگاه کردم ولی هیچ کس دیگه ای رو ندیدم.یعنی با من بود؟!هه...هه...عمرا اگه با من باشه!من خیلی خوب خودمو مخفی کردم و مطمئنم اصلا متوجه ام نشده.

از جام تکون نخوردم"این بار با همون صدای بچگونه و تخسش داد زد و گفت:مگه با تو نیستم؟گفتم بیا بیرون"اگه بازم نیای بیرون خودم میامو از پشت ستون کشون کشون میارمت اینجا!

یعنی با منه؟!آره دیگه"من چقدر خنگم مگه کی دیگه غیر من اینجاست!

سر به زیر مثل این بچه هایی که کار بد کردن از پشت ستون اومدم بیرون و مقابلشون ایستادم.

اصلا چطوری فهمید من اونجام؟!!نکه آدم فضایی چیزیه؟!

قوقنوس:عه بانو کی از اتاقتون اومدید بیرون؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم"چند لحظه صبر کنید خیلی زود براتون میزو میچینم.

سرمو بالا آوردمو گفتم:باشه"ممنون و به نیاک نگاه کردم که داشت بهم چشم غره میرفت.
ببین حالا چه چشم غره ای هم میره یه الف بچه"مگه چیکار کردم؟قتل که انجام ندادم فقط یه کوچولو گوش وایسادم"همین.

چند ثانیه ای بود که به نیاک زل زده بودمو فکر میکردم"که یه دفع قوقنوس گفت:تعجب نکنید بانو"عالیجناب فراموش کرده بودن که نباید از جادو استفاده کنن و به خاطر استفاده از جادو دوباره به این شکل در اومدن!
و بعد این حرفش تعظیم کردو گفت:با اجازه پرنسس و به سمت آشپزخونه رفت.

چیییییییییی؟؟یعنی....؟من که باورم نمیشه.با چشمای گرد شده و دهان باز به رفتن قوقنوس نگاه کردم.

وقتی از دیدم خارج شد دوباره برگشتمو چشمامو ریز کردمو به حالت مشکوکی به نیاک نگاه کردم"اصلا توی مغذم نمیگنجه که این کوچولوی ناز همون قول بیابونی باشه"درسته که اخلاقشون شبیه همه ولی...

نیاک تا متوجه ی نگاه مشکوکم شد"پوزخندی زد و گفت:نکنه هنوز باور نکردی اون یکی شکل اصلیمه و من یه مرد 27 ساله ام"خاله ریزه!

نه دیگه 
مطمئن شدم خود خود اون قول بیابونی سادیسمیه"مردتیکه ی عوضی خاله ریزه عمته.

البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم"شاید الان نتونه کاری کنه اما اون جوری که من چند دقیقه ی پیش شنیدم 12 ساعت بعد به شکل اصلیش بر میگرده و اون موقعست که پوستمو میکنه.

چیزی نگفتم"در واقع اصلا بهش محل ندادمو راه افتادم به سمت آشپزخونه...دیگه تحمل ندارم "الاناست که از گشنگی بمیرم.

ولی نیاک هنوز همون جا ایستاده بود"احتمالا از کار من تعجب کرده انتظار نداشته همچین عکس العملی نشون بدم"فکر نمیکرده بهش جوابی ندم یا از حرفش حرصی نشم.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست سی و دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بعد از زدن این حرف به سمت در رفتو از اتاق خارج شد.

برگشتمو پنجره ی اتاقمو نگاه کردم"هوا دیگه تاریک شده بود.میگم چرا انقدر دلم درد میکنه و گشنمه.بهتره برم یه چیزی بخورم وگرنه دوباره صدای شکمم در میادو همین یه ذره آبرومم میبره.همین مونده که اون آقا قوله به خاطر صدای شکمم مسخرم کنه.

آروم آروم به سمت در اتاق رفتمو سرکی به بیرون کشیدم"هم کنجکاو شده بودم و میخواستم ببینم اون صدا از کی بوده و هم واقعا گشنم بود.فقط خدا کنه اون پررو بی ریخت توی پذیرایی نباشه که اصلا حوصلشو ندارم.

چشمامو ریز کردمو بادقت به بیرون نگاه کردم" قوقنوس وسط سالن ایستاده بود و داشت با کسی حرف میزد"طرف مقابل صداش میومد ولی خودش معلوم نبود.همون صدا بود"همون صدای بچگونه ای که چند لحظه پیش شنیدم!

کنجکاویم بیشتر شدو جلوتر رفتم.اصلا حواسشون به اطراف نبود"چشمم به ستونی که نزدیکشون بود خورد و سریع به طرفش رفتمو پشتش مخفی شدم.بلاخره دیدمش....

عه این که همون نیاک کوچولویی که دیروز آوردمش توی خونه!!دوروبرمو نگاه کردم"پس اون قول بیابونی کجاست؟!یعنی کجا رفته؟؟شاید رفته حموم یا دستشویی یا...

درسته که خالی بست این بچه خودش بوده ولی من باور نکردم.این دیگه واقعا غیر ممکنه شاید حرفای دیگشونو باور کرده باشم اما این یکیو عمرا..فکر کرده من بچم"احتمالا یا برادشه یا فامیلش یا یه کسه دیگه ای که انقدر بهم شباهت دارن.

حواسمو جمع کردمو گوشامو تیز"میخواستم ببینم که بهم چی میگن و در مورد چی حرف میزنن.

نیاک کوچولو نفسشو با شدت بیرون فرستاد انگار که خیلی کلافه بود و گفت:فراموش کرده بودم"اصلا یادم نبود که فعلا نباید از جادو استفاده کنم.روی مبل نشسته بودمو طبق معمول برای روشن کردن لامپ از جادو استفاده کردم و با عصبانیت ادامه داد:و دوباره این شکلی شدم"بلاخره اون روز میرسه که من اون لوسیفر (پادشاه شیاطینو) با دستای خودم میکشم!

قوقنوس:عیبی نداره عالیجناب انقدر ناراحت نباشید چون هنوز براتون تازگی داره و بهش عادت نکردید همش یادتون میره"فقط 12 ساعت طول میکشه بعدش دوباره بر میگردید به حالت عادیتون.در مورد لوسیفرم عجله نکنید بلاخره زمانش میرسه...

چقدر عجیب غریبن!دارن در مورد چی حرف میزنن؟!اصلا مگه یه بچه ی 7 یا 8ساله میتونه این جوری حرف بزنه و رفتار کنه؟!من که یه کلمه هم از حرفاشون نفهمیدم!!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 31 خرداد 1395 ] [ 07:37 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست سی و یکم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

با خوش حالی سرشو بلند کرد و گفت:خیلی ممنون...خیلی ممنون بانو و دستشو آورد جلو تا دستمو بگیره!و گفت:لطفا اجازه بدید دستتونو ببوسم بانو!

چشمام گرد شدنو فوری دستمو پشتم قایم کردم.چه آدم سوء استفاده کنیه ها!

با حرص خندیدمو گفتم:نه نمیخواد"اصلا نیازی به این کار نیست...

این دفع خودشو کشید سمتمو دوباره گفت:خواهپرش میکنم این اجازه رو به من بدید پرنسس!!

عجب گیریه ها!یکی از یکی پروتر!

دیگه آتیشی شدمو سرش داد زدم:گفتم که نیازی نیست"چرا نمیفهمی؟؟

اولش یکم تعجب کرد ولی بعد با قیافه ای ناراحت و پشیمون بهم زل زد و گفت:ببخشید بانو"بازم ناراحتتون کردم.قصد جسارت نداشتم"چشم هر چی شما امر بفرمایید.

بازم دلم به حالش سوخت اما نباید بهش چیزی میگفتم"دیگه واقعا داشت از حد خودش فراتر میرفت.

داشتم فکر میکردم که در جواب قوقنوس چی بگم که همون لحظه صدای بچگونه و تخسی از سمت حال به گوشم رسید"داشت داد میزد:قوقنوس...قوقنوس...کجایی؟؟زود باش بیا این جا کارت دارم.

تعجب کردم!یعنی گوشام اشتباهی شنیدن؟!

قوقنوس از جاش بلند شدو جواب داد:چشم عالیجناب!اومدم و رو به من گفت:عذرخواهی منو بپذیرید بانو"اجازه ی مرخص شدن میدین؟؟

تو همون حالت بهت سرمو تکون دادمو گفتم: اشکالی نداره میتونی بری..

تعظیم کردو گفت:ممنون از لطفتون بانو...شما هم بیاید بیرون"وقتی که خواب بودید کمی غذا درست کردم"لطفا بیایید و میل کنید.






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 31 خرداد 1395 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ ami hal ]

رمان نقاب نفاق/نویسنده Ami74

[​IMG]

یک اجتماعی جذاب و متفاوت
تمام سعیم اینه که یه داستان جدید و غیر کلیشه ای خلق کنم"کمی تم فانتزی هم بهش اضافه کردم"امیدوارم که مثل همیشه همراهیم کنید:aiwan_light_give_rose:

ژانر رمان: اجتماعی_عاشقانه_ روانشناختی_ هیجانی


خلاصه رمان: 
مردم شهر من همه نقاب هایی از جنس نفاق بر چهره زدن.دیگر دوست و دشمن خوب و بد ازهم جدا نیست.باطن مدفون شده مردم شهر من چگونه معلوم میشود؟من از مردم شهرم هراس دارم،میترسم از این چند رویی ها و انحرافات،میترسم از این مکرها و نیرنگ ها....
جنگ به خاطر پول،زندگی لوکس،شهرت؟پس ساده زیستن کجا رفت؟!
دیگر نمیتوان پاک ماند،برای زندگی در این شهر بی رحم باید نقابی بر باطن و چهره زد و در این باتلاق کثیف فرو رفت.
آیا امیدی هست؟ کسی برای نجات من قدم پیش میگذارد؟من نمیخواهم مثل مردم این شهر با این نقاب جدید اخت بگیرم و در این باتلاق تاریک دفن شوم.


مقدمه:

عصر نفاق

شب است و جاعل و جانی زیاد می بینی
ظهور مزدک و مانی زیاد می بینی
مفسران ارسطو، مقلدان هگل
بله معلم ثانی زیاد می بینی!
حقوقدان حقیقت کش شریعت سوز
روانشناس روانی زیاد می بینی
به نام عقل تذبذب به نام عشق ه*و*س
به اسم صلح تبانی زیاد می بینی
چقدر مرتع عفت فقیر تر شده است
چقدر چشم چرانی زیاد می بینی
نگار کم شده گل کم، حیا و غیرت کم
و آنچه دانم و دانی زیاد می بینی
شاعر امیر سیاهپوش


توجه....توجه

سلام دوستای گلم قراره بعد از اتمام رمان راز شاهزاده شهر جادو
رمان نقاب نفاق رو ادامه بدم.یه رمانی پر از هیجان.
 منتظر باشید عزیزان




موضوع: رمان نقاب نفاق/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست 30یم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نزدیک بود که اشکم دربیاد"سرم به شدت درد میکرد.آخه آدمم انقدر بدبخت؟!


قوقنوس: حالتون خوبه پرنسس؟

سرمو بلند کردمو با نا امیدی و ناراحتی و بیچارگی و...خلاصه هر حس بدی که اون لحظه داشتم بهش نگاه کردم.

وقتی که صورتمو طرز نگاهمو دید با ناراحتی گفت:بانوی من...

دیگه علاقه ای به شنیدن حرفاش نداشتم"بیشتر دوست داشتم تنها باشمو به درد خودم بمیرم!
برای همین با صدای آرومی گفتم:لطفا از اینجا برو فعلا میخوام تنها باشم.

نگاش میکردمو منتظر بودم که بره"ولی اون بر خلاف انتظارم یه دفع خم شد و سریع پایین تختم زانو زد!

با تعجب بهش نگاه کردم"این چرا یه دفع اینجوری کرد؟!

با چشمای مظلوم و پر از خواهشش بهم نگاه کرد وگفت:میدونم بانو...میدونم که براتون خیلی سخته
ولی ازتون خواهش میکنم کمی در برابرشون کوتاه بیاید و هر کاری کردن زیاد باهاشون بحث نکنید!

تعجبم بیشتر شدو چشمام گردتر"منظورش چه کسیه؟؟داره درمورد کی حرف میزنه؟؟

با التماس ادامه داد:شاهزاده اونقدرا هم که به نظر میادو شما فکر میکنید بد نیستن"اتفاقا مثل خودتون قلب مهربونو پاکی دارن ولی در حال حاضر لج کردن...مطمعنا اگه شما باهاشون خوب رفتار کنید"دیگه اذیتتون نمیکنن و دیگه باهاتون کاری ندارن! این لطف بزرگو در حق من بکنید!

بعد از اتمام حرفاش سرشو به زمین چسبوندو سجده کردو گفت:خواهش میکنم بانو!

پس منظورش اون قول بیابونی بود"آخه من چیکار دارم باهاش"اون از من بدش میاد و همیش الکی تحقیرم میکنه و اذیتم میکنه.تا الان که در برابرش مقاومت کردم این جوری پیش رفته اگه دیگه بهش چیزی نگم چی میشه و چه کاراو بلاهایی که به سرم نمیاره...عمرا اگه کوتاه بیام.

سریع از جام بلند شدمو کنارش ایستادمو با ناراحتی گفتم:این چه کاریه؟!واقعا که "لطفا بلند شو.
درضمن من نمیتونم حرفتو قبول کنم و جلوی رئیس بازی ها و تحقیر های اون کوتاه بیام"شرمنده.حالا هم زود باش پاشو.

بازم بلند نشد عجب آدم لجبازیه" این دیگه کیه؟این که از اون یکیم بدتره.جفتشون حرف فقط حرف خودشونه.

مثل اینکه این جوری بلند نمیشه حتما باید قبول کنم!خب بذار فعلا به حرفش عمل کنم ضرر که نمیکنم"شاید واقعا اوضام از اینی که هست بهتر شد.

خم شدم طرفشو گفتم:خیلی خب باشه سعی خودمو میکنم ولی باهاش خوب رفتار نمیکنما فقط دیگه باهاش کاری ندارم و اهمیت به کاراشو حرفاش نمیدم"فقط خدا کنه اونم خوب بشه.
راضی شدی؟؟پس حالا دیگه بلند شو.






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و نهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

یه دفع چهرش جدی شد(چقدر زود به زود تغییر حالت میده این بشر) و گفت:بانوی من لطفا از دست شاهزاده نیاک ناراحت نباشید"خواهش میکنم ایشون رو هم درک کنید!ایشون دوست داشتن همسرشونو خودشون انتخاب کنن و این موضوع نامزدی رو به کل فراموش کرده بودن و به یاد نداشتن که در سن 9 سالگی توسط کاهن اعظم اسم دختری روی قلبشون حک شده!

شاهزاده همیشه دوست داشتن و دارن که برای زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن و کلا مخالف دخالت بزرگان یا حتی شاه در 
مسائل شخصیشونن ولی بعضی مواقع همه چی اون جور که میخوان پیش نمیره"به هر حال شاهزاده ان و وارث تاج و تخت و باید در بعضی ازمسائل به خاطر صلاح مملکت کوتاه بیان.

کمی مکث کردو سرشو تکون داد:وقتی که این موضوع رو فهمیدن خیلی عصبانی شدن اما دیگه نمیشد کاری کرد"باید این سرنوشتو قبول میکردن.به خاطر همینم هست که باهاتون اصلا خوب نیستن و انقدر بدرفتاری میکنن!

اولش یکمی دلم برای اون قول بیابونی سوخت و بهش حق دادم ولی با جمله ی آخر قوقنوس باز حرصم گرفتو گفتم:درسته که واقعا این تصمیم اشتباه بوده"اونا نباید برای زندگی ما اینجوری تصمیم میگرفتن ولی اون نباید حرصشو سر من خالی کنه من که توی این ماجرا مقصر نیستم.
منم واقعا ناراحتم و همیشه دوست داشتم همسرمو خودم انتخاب کنم و اصلا هم تحمل همچین آدم سادیسمیی رو ندارم!اصلا این که کاری نداره بعدا خیلی راحت میتونیم از هم جدا شیم...

به اینجای حرفم که رسیدم اخماش توی هم رفتنو بعد سرشو انداخت پایین.

با تعجب بهش نگاه کردمو پرسیدم:چی شد یه دفع؟!چرا ناراحت شدی؟!حرف بدی زدم؟!

همون جور که سرش پایین بود گفت:متاسفانه نمیتونید از هم جداشید!

تعجبم بیشتر شدو سریع گفتم:چرا؟؟مگه چی میشه؟!این که یه امر عادیه!؟

قوقنوس:توی سرزمین ما کسایی که اینجوری به عقد هم در میانو توسط کاهن اعظم اسم همسرشون روی قلبشون حک میشه هر گز نمیتونن از هم جدا شن!این یه تعهد و عشق 
دائمیه 
و اگر روزی بخوان از هم جدا شن سال های باقی مونده ی زندگیشونو از دست میدنو همون لحظه میمیرن!

با شنیدن حرفاش سکته رو زدم..
سرمو با دستام گرفتم"وای خدای من چی دارم میشنوم؟!زندگیم نابود شد! تا آخر عمرم باید این قول بیابونی سادیسمی رو تحمل کنم وگرنه میمیرم!!!!!







موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و هشتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

چند دقیقه ای میشد که پتو رو کامل روی خودم کشیده بودمو سرمو روی بالشتم فشار میدادم و به بدبختیام فکر میکردم"و مدام حرص میخوردم.

تو حال و هوای خودم بودم که در اتاقمو زدن.
اصلا به روی خودم نیاوردم"بذار فکر کنن دوباره خوابیدم.حوصله ی هیچ کسی رو ندارم.

اما انگار طرف سمج تر از این حرفا بود"دوباره در زدو این بار گفت:بانوی من میدونم بیدارید!اجازه ی داخل شدن به این بنده ی حقیرو میدید؟

ای بابا این قوقنوسم عجب سمجیه ها"اصلا از کجا فهمید که من بیدارم؟!
علم غیب داره؟؟وووییی خیلی ازشون میترسم...این دوتا به هیچ عنوان عادی نیستن....


قوقنوس:بانوی من؟؟

نه مثل اینکه ول کن نیست باید حتما بیاد تو"به زور روی تختم نشستمو جواب دادم:بیا تو...

در باز شدو قوقنوس با همون چهره ی همیشه خندانش وارد اتاق شد.
اومد جلو وسط اتاق و یه دستشو روی سینش گذاشتو کمی خم شد و دوباره راست ایستاد.

با بی حوصلگی و حرص تمام حرکاتشو نگاه میکردم.

قوقنوس تا متوجه ی صورت پر از حرص و بی حوصلم شد با ناراحتی گفت:چی شده بانو؟چرا ناراحتید؟ارباب اذیتتون کردن؟؟

آخه من به این آدم چی بگم؟اصلا شاید از اون یکی هم بدتر باشه و فقط ظاهرشو خوب نشون میده "من که نمیشناسمش.هر دوشون برام غریبن.

سرمو برگردوندمو بازم سکوت کردم"میخواستم انقدر بهش بی توجهی کنم تا خودش خسته بشه و بره.

وقتی دید حرف نمیزنم با لحن مظلومی گفت:حرف نمیزنید پرنسس؟از دست منم ناراحتید؟؟

برگشتمو نگاهش کردم چه قیافش مظلوم شده"یکمی دلم براش سوخت اما بازم چیزی نگفتم"عمرا بذارم اینم نقطه ضعفمو بفهمه!

دوباره گفت:منو ببخشید بانو که سریع بیرون رفتم و نموندم"من نمیتونم روی حرف عالیجناب حرف بزنم و بعد از این حرف سرشو پایین انداخت.

دیگه طاقت نیاوردم دلم براش کباب شد"آخه این بنده خدا چه گناهی کرده که حرص کارای اون قول بیابونی رو سرش خالی میکنم!
(و این گونه بود که دوباره از نقطه ضعفم استفاده شد)

طبق معمول فوری ناراحتیمو فراموش کردمو بهش لبخند زدمو گفتم:نه اشکالی نداره درکت میکنم"تو که مقصر نبودی"نباید باهات اون جوری برخورد میکردم.

با خوش حالی سرشو بلند کردو گفت:خیلی ممنون بانو"شما خیلی بخشنده اید و قلب مهربونی دارید.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و هفتم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

طبق معمول لبخند زد و بعد جواب داد:بله"وقتی که بیهوش بودید به خاطر این که کمی عرق کرده بودیدو همچنین به خاطر بازی لباستون ممکن بود سرما بخورید به همین دلیل شاهزاده خودشون شخصا لباستونو عوض کردن!

داد زدم:چییییییییییی؟!چیییییییکار کردن؟!

همون لحظه نیاک داخل اتاق شد وگفت:باز چی شده؟؟چرا انقدر جیغ جیغ میکنی خاله ریزه؟!
و با اخم بهم نگاه کرد.

چه آدم پرروییه "به جای اینکه من ازش طلبکار باشم این از من طلب کاره!

خونم به جوش اومدو بلندتر داد زدم:میکشمت کثافت"به چه حقی لباسای منو عوض کردی؟مردتیکه ی هیز چش دریده!

اخماشو بیشتر توی هم بردو به قوقنوس اشاره کرد که از اتاق بره بیرون.

قوقنوس تا قیافه ی برزخیشو دید با ترس و لرز روبهش گفت:اما عالیجناب...

اصلا نذاشت بیچاره جمله اشو کامل کنه و سریع فریاد زد:بیرون.

با فریادش انگاری درو دیوارا به لرزه افتادن چه برسه به منو اون بیچاره.

قوقنوس سریع جیم شد و فقط من بخت برگشته موندمو این قول بیابونی که الان دود از کلش بلند شده.

کپ کرده بودمو از کرده ی خودم واقعا پشیمون بودم اما افسوس که دیگه کار از کار گذشته بود.

اومد جلو یقمو چسبیدو گفت:یه بار دیگه بگو که چی گفتی؟؟درست نشنیدم!

با لنکنت گفتم:هی....چی...به...خدا..

یهو تغییر حالت دادو اخماشو از هم باز کردو نیشخند زد:باید واقعا ممنون و خوش حال باشی که من برات این کارو کردم.دلم برات سوخت! به هر حال من نامزدتمو محرمت"خوب میشد اگه به قوقنوس میگفتم این کارو انجام بده؟فقط به خاطر خودت لباساتو عوض کردم"همچینم اندام قشنگی نداری.من اصلا رغبت نمیکنم به رعیتی مثل تو دست بزنم!حالم واقعا بد شده بود و بعدش کلی دستامو شستم!
 

یقمو ول کرد 
و دستاشو برد بالا و جلوی صورتش نگه داشت و بهشون نگاه کرد و ادامه داد:با این حال
هنوزم فکر میکنم کثیفن!برم یه بار دیگه بشورمشون!

و بعد از زدن این حرف با نگاه تحقیر آمیزی سر تاپامو نظاره کردو باز نیشخندی زد.
و پشتشو بهم کردو از اتاق بیرون رفت!

هنوز توی شوک حرفاش بودم"بعد از چند ثانیه تازه به خودم اومدمو با تمام حرصی که داشتم محکم روی بالشتم کوبیدم.

چی گفت؟؟این بیشعور چرا همش منو با تحقیر نگاه میکنه؟؟ازت متنفرم عوضی..متنفرم...متنفر...

دوست دارم تمام موهاتو دونه دونه با همین دستام بکنم پسره ی از خودراضیه پرروووووو






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ جمعه 17 اردیبهشت 1395 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و ششم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

حرفاش خیلی ترسناکن ولی...
شاید حرفای این دیوونه واقعا راست باشن!

یعنی واقعا این کابوس هایی که بیشتر موقعه ها که خوابم میبینم دلیلشون اینه؟!منو بگو که چقدر پیش روان پزشک رفتمو...

هر راهی رو امتحان کردم اما نشد که نشد.پدربزرگ همیشه بهم میگفت:چیزی نیست نگین"نگران نباش بلاخره یه روز همه چی درست میشه ولی من دیگه به درمان شدنم امیدی نداشتم و همیشه فکر میکردم باباجون فقط برای دل خوش کردنم اون حرفارو میزنه.

با این فکر دوباره یاد بابابزرگ افتادم"شاید برگشته باشه خونه.

سراسیمه و با ذوق و شوق از قوقنوس پرسیدم:بابا بزرگم برگشته نه؟؟

چهره ی قوقنوس توی هم رفتو با ناراحتی بهم نگاه کردو فقط سرشو تکون داد.

چشمام پر از اشک شدنو سرمو پایین انداختم.
میدونم که بر میگرده و هیچ اتفاقی هم براش نیوفتاده...آره من باید در این رابطه مثبت اندیش باشم...میدونم که چیزی نشده...

تو همین فکرا بودم که یه دفع متوجه ی لباسام شدم!!

اینا چیه؟!من کی این بلوز و شلوارو پوشیدم که خودم یادم نیست؟!یادمه که...صبر کن ببینم....!!

فوری سرمو بلند کردمو با چشمایی درشت شده از فرط تعجب و ترس به قوقنوس نگاه کردم و گفتم:لباسام...لباسم این نبود...من قبل از این که غش کنم اینارو نپوشیده بودم....؟!!




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و پنجم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

-از خیلی وقته که این جوریمو دقیقا هم یادم نمیاد از کی این کابوس هارو میبینم"شاید از بچگیهام.

خوش حال شد و گفت:خوبه!

کابوس دیدن من خوش حال کنندستو خوبه!چه آدمیه این دیگه...!فکر میکردم آدم خوبی باشه..

با اخم بهش نگاه کردم تا شاید یکمی خجالت بکشه و روش کم بشه.

تا اخمامو دید سریع و با ترس گفت:نه...نه...اشتباه فکر نکنید"اصلا قصد توهین به شما رو نداشتم.
خب اینم یه نمونه ایی از قدرتتونه!اما چون فعلا قدرتتون مهرموم شده و شما از وجودش با خبر نبودید
تا این لحظه خودشو به شکل کابوس نشون داده!

با تعجب بهش نگاه کردم.

ای خدا این دیوونه داره چی میگه؟!قدرت دیگه چیه؟!آخه من قدرتم کجا بود؟!

چرا زندگی عادی من یهویی به این شکل در اومدو بهم ریخت...؟؟

قوقنوس:تعجب نکنید پرنسس من"این نشونه ها همه به خاطر اینه که شما قدرت و توانایی دیدن آینده رو دارید!قدرتی که فقط مختص خانواده شما بود اونم نه برای تمام اعضای خاندانتون بلکه فقط برای عده ی خاصی.
این قدرت خیلی مهمیه و خیلیا به دنبالنشن و اگر به دست افراد اهریمنی بیوفته میتونن توسط این قدرت همه چیزو یا حتی کل دنیاهارو تصرف کننو زیر سلطه ی خودشون بگیرن.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و چهارم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

پرنسس..پرنسس نگینه...!!چشماتونو باز کنید...

چشمامو باز کردمو دوروبرمو نگاهی انداختم.اینجا که اتاق خودمه!

نفس آسوده ای کشیدم.بازم کابوس دیدم"پس این کابوسا کی تموم میشن؟!خیلی وقته که میترسم بخوابم اما ناچارم...

همون طور که به اطراف اتاق نگاه میکردم چشمم به قوقنوس خورد که دقیقا کنار تختم ایستاده بود.

قوقنوس:بلاخره بیدار شدید بانو؟خیلی نگرانتون شده بودیم!

از ترسم سریع نشستمو کمی به عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم دیگه نمیتونستم بیشتر از اون عقب برم چون از تخت پرت میشدم پایین.

چشمام پر از اشک شدنو با نا امیدی به فردی که رو به روم بود زل زدم.

پس یعنی این یکی کابوس نبود؟!چه خوش خیال بودم من..

قوقنوس لبخندی زد و گفت:نترسید بانو منم(چه خوشه این همون از تو میترسم دیگه)داشتید کابوس میدیدید؟چرا همش توی خواب جیغ میکشیدید؟؟

خودمو کمی جمع و جور کردمو جواب دادم:آره" بیشتر اوقاتی که خوابم کابوس میبینم.

با قیافه ی مشکوکی پرسید: کابوس هاتون از کی شروع شدن بانو!؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و سوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

توی یه راهروی خیلی بزرگ قدم میزنم"راهرویی که نمیدونم انتهاش به کجا میرسه!

همه جا رو سکوت فرا گرفته.اصلا نمیدونم کجام"ته راهرو دری میبینم با عجله به سمتش میرمو درو باز میکنم از اون راهرو خوفناک خارج میشم ولی به جایی بدتر از اون راهرو میرسم!

چرا اینجا انقدر تاریکه؟؟خیلی ترسیده بودم.

همون لحظه مشعل های روی دیوار روشن شدن!
اطرافمو نگاه میکنم مثل یه تونل بود و هیچ چیزیم درونش نبود...دوباره به جلو حرکت کردم.

من کجام؟؟!چطوری به اینجا اومدم؟؟!اشکام از چشمام پایین میریزن...

فردی کنارم میادو دستمو توی دست بزرگش میگیره!میخوام از ته دل جیغ بزنم اما قبل از جیغ زدن صدای اون فرد به گوشم میرسه که با مهربونی بهم میگه:نترس عزیز دل" منم...اینو باید بدونی که من همیشه پیشتم و هیچ وقت تنهات نمیذارم؟!

من این صدارو میشناسم..این صدای مهربون مطعلق به تنها کسمه...

با خوش حالی بر میگردمو بهش نگاه میکنم و باهاش حرف میزنم:بابابزرگ!؟باباجونم بلاخره اومدی؟؟

خیلی شاد بودم که بابابزرگ کنارمه این جوری دیگه از چیزی نمیترسم.
دستای همو سفت گرفتیمو راه افتادیم"انتهای تونل به یه جنگل ختم میشد!

از تونل بیرون اومدیمو بهم لبخند زدیم ولی....!
ناگهان تمام جنگل رو مه گرفتو دستم از دست بابابزرگ جدا شد!دیگه کنارم حسش نمیکردم!

بلند فریاد زدم:بابابزرگ...بابابزرگ کجا رفتی؟!

هیچ جارو نمیتونستم ببینم"دوباره وحشت به سراغم اومد و نمیتوستم حتی قدم از قدم بردارم!

باز صدای کسی رو شنیدم اما اینبار بابابزرگ نبود!!

یه صدای فوق العاده ترسناک که با قهقه های شیطانی مدام تکرار میکرد:بیا پیش من پرنسس کوچولو...بیا پیش من...مگه نفهمیدی که چقدر دنبالت گشتم؟!بیا پیش من...

نشستم روی زمینو گوش هامو با دستام گرفتم تا دیگه اون صدای گوش خراشو نشنوم"حس میکردم که هر لحظه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه.

دیگه چیزی نمونده بود بهم برسه که من از اعماق وجودم جیغ کشیدم و...





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بابابزرگ کجایی ؟تو رو خدا بیاو منو از دست این دیوونه ها نجات بده...

تو همون حالت آروم زمزمه کردم:بابابزرگ...باباجونم

قوقنوس بهم نزدیکتر از قبل شدو وحشت زده پرسید:چی شد بانو؟حالتون بازم بد شد؟
و سرشو کمی خم کرد..

بهش نگاه کردمو به سختی تکرار کردم:بابابزرگ...بابابزرگم؟؟؟!

تا اینو شنید دوباره چهره اش غمگین شد و سرشو انداخت پایین و گفت:متاسفانه از دیروز صبح تا الان خبری ازشون نداریم"همه جارو دنبالشون گشتیم ولی انگار آب شدن و رفتن توی زمین!!

چشمام گشاد شدنو حالم از قبل بدتر"
بابابزرگم...باباجونم..تنها کسم پیدا نمیشه؟!یعنی چه بلایی سرش اومده؟!شاید اینا...

نه دیگه طاقت این یکی رو ندارم"اتفاق پشت اتفاق...همه رو تا این لحظه تونستم تحمل کنم اما این یکی دیگه خارج از تحمل منه!من جونم به آقاجونم بستست...

کم کم بدنم بی حس شدو داشتم از حال میرفتم.

چشمام بسته شدن اما قبل از افتادنم دستای قوی بزرگی رو روی شونه هام حس کردم و بلافاصله حس مطبوع و خوشایندی که صبح تجربه اش کرده بودم به سراغم اومد...

و صدای نگرانی که مدام کنار گوشم پشت هم تکرار میکرد:نگین...نگین

دوست داشتم بیشتر احساسو تجربه کنمو این صدای دلنشینو بیشتر از این ها بشنوم ولی طولی نکشید که از حال رفتمو به عالم بی هوشی سفر کردم...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیست و یکم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

بعد از زدن این حرف از جانب من .قوقنوس به نیاک نگاه کرد و وقتی اونم بهش اجازه داد"باز شروع کرد به تعریف کردن:

اون شیطان های وحشی میدونستن که شما زنده اید و همه جارو برای پیدا کردنتون زیرو رو میکردن!

انگار اون ها از همون اولم بیشتر از هر چیزی به دنبال به دست آوردن قدرت جادویی شما بودن که از مادربزرگ پدریتون بهتون ارث رسیده بود و تا پیداتون نمیکردن بیخیال نمیشدن!

پادشاه و اطرافیانش یعنی همون وزرا و خانواده های اشرافی میترسیدن که شمارو از دست بدن "شما نامزد شاهزاده بودید و ملکه ی آینده و غیر از اینها آخرین بازمانده از نسلتون که دارای قدرته" کشور بهتون احتیاج داشت.اون زمان ها واقعا زمان های سختی بودن!

چی شد؟!چی گفت؟!نامزد شاهزاده!!ملکه ی آینده!؟این شاهزاده دیگه کیه؟!اصلا مگه یه بچه ی 2 ساله نامزد میکنه؟!!

دیگه نذاشت بیشتر از این فکر کنمو به مخم فشار بیارم و ادامه داد:به همین خاطر تصمیم بر این شد که شمارو بدون اطلاع دادن به کسی همراه مشاور به این دنیا بفرستن تا زمان مناسب برای برگشت فرا برسه!

و به همه ی مردم اعلام کردن که پرنسس گم شده!


دیگه اشکام بند اومده بودن.

تمام این مدتی که از گذشتم میگفت سرم پایین بودو فقط به حرفاش گوش میدادمو در موردشون فکر میکردم"سرمو بالا آوردمو به صورت قوقنوس نگاه کردم"میخواستم از صورتش دروغ یا راست حرفاشو تشخیص بدم!
چهره اش خیلی غمگین بود اما تا متوجه ی نگاهم به خودش شد"تغییر حالت داد و بهم لبخند زد.

هنوزم باورم نمیشه"اما انگار از درونم یه صدایی مدام فریاد میزنه باور کن!این آدم داره حقیقتو میگه!

و هنوز که هنوزه با این که حرفاش تموم شده اما باز هم قلبم سوزش داره و درد میکنه!

ولی اگه واقعا این زندگی و سرگذشتی که گفت راست باشه!پس اون شاهزاده که بین داستانش ازش حرف زد کیه؟!آدمی که هرگز ندیدمشو از قضا نامزدمم هست؟!!

سوالمو ازش پرسیدم:
-میشه بگی این شاهزاده یا همون نامزد بنده که من تا الان ازش بی خبر بودم چه کسیه ؟!!

قوقنوس با همون لبخندی که از چند لحظه ی پیش روی لباش مونده بود به بغل دستش اشاره کرد و جواب داد:البته بانو"شاهزاده نیاک نامزدتون هستند!!!

چی!!!!!!!!!!؟؟؟

به سمتی که با دست نشون داد نگاه کردم"پوزخندش از همیشه پررنگ تر شده بود و با چشمای خوش حالش که توشون چلچراغ روشن کرده بودن بهم زل زده بود.

خدای من!این محاله!!یعنی از این اتفاق بدترم وجود داره!؟

یعنی نامزد من....! کسی که توی 2 سالگی باهاش نامزد کردم.....!همون ملکه ی عذابمه!!؟

همون لحظه انگاری یه سطل آب یخ روم خالی کردنو بعدشم بهم شوک الکتریکی وارد کردن!!!
بدنم به لرزه افتاده بودو با وحشت و شوک به اون قول بیابونی چشم دوخته بودم!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست بیستم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

مشاور ؟!منظورش از مشاور کیه؟!یعنی پدربزگو میگه؟!

زمانی که شما فقط یه بچه ی 2 ساله بودید به یک باره دشمنان قوی ظاهر شدن که به دنبال قدرت و ثروت بی حد و مرزی میگشتن"تعدادشون کم بود و افراد خیلی زیادی نداشتن اما هر کدوم از اون ها دارای قدرت شیطانی و خاصی بود!

چون خانواده ی شما یکی از قدرتمند ترین و ثروتمند ترین خاندان های اشرافی بود خیلی زود مورد هدف قرار گرفت!

شبونه به کاختون حمله میکننو...

پادشاه و اطرافیانشم زمانی از این اتفاق با خبر میشن که دیگه دیر شده بود و اون شیاطین همه رو قتل عام کرده بودن!

توی قلبم احساس درد کردمو قطره اشکی از چشمام سرازیر شد"قیافه ی قوقنوسم هر بار که تعریف میکرد غمگین تر از قبل میشد.

ادامه داد:بعد از چند روز متوجه شدیم که پرنسس توسط مشاور معتمد خانواده نجات پیدا کردن!!

پدر و مادرتون قبل از مرگشون شما رو به جناب مشاور همون کسی که شما پدر بزرگ صداش میکنید میسپرن و از راه مخفی کاخ فراریتون میدن!

اشکام شدت پیدا کرده بودنو دیگه نمیتونستم جلوشونو بگیرم.زانوهام دیگه توانی برا ایستادن نداشتن و همون جا روی زمین نشستم.

یعنی داره راست میگه؟!پدر و مادرم به این بدی کشته شدن؟!پدر بزرگ چی؟!یعنی واقعا بابا بزرگ واقعیم نیست؟!!

حتی دیگه نیاکم با دیدن حال زارم ناراحت و نگران شده بود!
و دیدم که به قوقنوس اشاره کرد تا دیگه بیشتر از این ادامه نده!

اما من باید میدونستم...باید میفهمیدم که چی به سر خانوادم اومده ...و اینکه من واقعا کیم....؟

به خاطر همین خیلی سریع گفتم:خواهش میکنم ادامه بده"میخوام همه چی رو بدونم.




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست نوزدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

میخوام بدونم اینجا چه خبره و اینا از چی حرف میزنن؟!حتی اگه این یه کابوس بیشتر نباشه..

با لحن آرومی گفتم:من می خوام همه چی رو بدونم؟!میخوام بدونم که شما برای چی اینجایید و جریان چیه؟؟

بعد از پایان حرفم هر دوشون بهم نگاه کردن.

قوقنوس دوباره به نیاک تعظیم کرد و گفت:لطفا اجازه بدید که من براشون کامل توضیح بدم.

نیاک سرشو تکون دادو اجازه رو صادر کرد و دوباره به سمت من برگشتو با نیشخند حرص دراری به صورتم زل زد.

دیگه بهش توجه ای نکردم و کل تمرکزمو جمع کردم روی حرفایی که قوقنوس قرار بود بزنه.

قوقنوس:همون طور که عالیجناب گفتن شما از یه خاندان سلطنتی مهم و بزرگید!
ببینم شما خبر دارید که پدر و مادرتون چطوری فوت کردن؟!

-آره"پدر بزرگ بهم گفته.وقتی که کوچیک بودم هر دوشون توی یه تصادف مردن.

قوقنوس:نه" این اصلا درست نیست!!
مشاور این حرف رو به به این خاطر بهتون گفتن چون قرار بر این بوده که شما تا وقتی که به سن قانونی یعنی 18 سالگی برسید از چیزی مطلع نشید!این واقعا به صلاحتون بوده!

این جوری میتونستید با خیال راحت و در امن و امان توی این مدت معین داخل این دنیا به صورت یک دختر عادی زندگی کنید!





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست هجدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

نیاک:چیه تعجب کردی؟!معلومه که از هیچ چیزی خبر نداری!آره این درسته که تو یک رعیتیو به شکل یک رعیت بزرگ شدی"اما در واقعیت تو از نوادگان اصیل زاده ها هستیو خاندانت یکی از بزرگترین خانواده های سلطنتی بودن و تو یک پرنسسی!

و بعد از تموم شدن حرفش بهم با تحقیر نگاه کرد و پوزخند زد!(عوضی)

دیگه کم مونده بود غش کنم و از حال برم...واقعا گنجایش و تحمل این همه اتفاقو اونم توی یه روز ندارم...باورش واقعا سخته...

از شدت شک وارده دوباره رفتم توی حالت مجسمه ای و زل زدم به صورتای اون دوتا دیوونه...

وقتی قوقنوس حال خرابمو دید با نگرانی به سمتم اومد و گفت:چیزی شده بانو؟!حالتون خوب نیست؟!بهتره که کمی استراحت کنید تا حالتون بهتر بشه.

بهم نزدیک ترشدو خواست دستمو بگیره و منو به طرف کاناپه ببره!
اما من خیلی سریع دستشو پس زدمو با چشم غره و اخم بهش نگاه کردم.

چه پرروان اینا"اون یکی که تا تقی به توقی میخوره همش بغلم میکنه "این یکیم که الکی الکی میخواد دستمو بگیره!

اون قول بیابونی هم بعد از دیدن عکس العملم دوباره بهم پوزخند زد!(انقدر پوزخند بزن تا واقعا قیافت شبیه سکته ای ها بشه)

اما چهره ی قوقنوس خیلی ناراحت میزد" 
بعد از چند ثانیه با حالت پشیمونی رو بهم گفت:گستاخی منو ببخشید بانو"باور کنید اصلا قصد اذیت و آزار شمارو نداشتم!

یکم دلم به حالش سوخت"ولی به روی خودم نیاوردم!بهتره که بهشون
رو ندم وگرنه...




موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست هفدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


نیاک:خوب گوش کن و ببین چی میگم...من باهات هیچ شوخی ندارم"از همون اولم بهت گفته بودم که من بچه نیستمو فقط ظاهرم برای مدتی این شکلی شده اما خودت باور نکردی!

جانم...؟این چی داره میگه؟یعنی راست میگه؟!امکان نداره..اصلا تو مغزم نمیگنجه...
هر چقدرم بگه دروغ نمیگم بازم نمیتونم باور کنم!شاید برادر اون بچه ستو وقتی من خواب بودم اومده تو یا...
خدای من دیگه مخم به جایی قد نمیده.

میخواست دوباره حرفی بزنه که همون موقع صدای مهیبی از وسط سالن بلند شد!

هر دومون به نقطه ای که صدا ایجاد شد نگاه کردیم!

این نور دیگه چیه؟!انگاری بینشم یه چیزیه!چشمامو ریز تر کردم تا شاید بتونم اون وسطو ببینم.اما نور خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد دید!

نیاک:بلاخره اومدی قوقنوس؟!منتظرت بودم!!

چی قوقنوس؟!یعنی قوقنوس واقعی؟!مگه وجود داره؟مگه هست؟اصلا مگه داریم؟!از کجا اومده تو خونه؟

نکنه هنوز دارم خواب میبینم؟ولی من که به خودم سیلی هم زدم؟شاید دیوونه شدمو همه ی اینا ناشی از توهممه؟!و شاید هم...وای مامانی...

متعجب و با چشمای ورقلمبیده به رو به رو نگاه کردم.
میخواستم ببینم این موجود افسانه ای چه شکلیه!

نور کلا محو شد و اون چیزی که وسطش قرار داشت نمایان شد.

شوک زده بهش نگاه کردم!

این که... این که...یه آدمه!!یعنی این همون قوقنوسه؟!چرا همچین اسمی رو روی این بدبخت گذاشتن؟یعنی اسم کم آوردن که اسم یه پرنده رو روش گذاشتن(اونم یه پرنده ی افسانه ای)؟!
فکر میکردم اسم نیاک خیلی عجیب و غریبه این که صد برابر از اون بدتره...

وایسا ببینم اصلا چطوری اومد تو؟!

قوقنوس تعظیم کرد و گفت:سلام سرورم"ببخشید که دیر به خدمت رسیدم!اوضاع کاخ کمی 
نابه سامان بود!

چرا این جوری حرف میزنه؟سرورم...!!کاخ...!!
نه به احتمال زیاد این دوتا دیوونن و از دیوونه خونه فرار کردن و اومدن اینجا!

وای خدا بیچاره شدم"نکنه میخوان 2 تایی بریزن روی سر من فلک زده؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:59 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست شانزدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74


نیاک:خوب گوش کن و ببین چی میگم...من باهات هیچ شوخی ندارم"از همون اولم بهت گفته بودم که من بچه نیستمو فقط ظاهرم برای مدتی این شکلی شده اما خودت باور نکردی!

جانم...؟این چی داره میگه؟یعنی راست میگه؟!امکان نداره..اصلا تو مغزم نمیگنجه...
هر چقدرم بگه دروغ نمیگم بازم نمیتونم باور کنم!شاید برادر اون بچه ستو وقتی من خواب بودم اومده تو یا...
خدای من دیگه مخم به جایی قد نمیده.

میخواست دوباره حرفی بزنه که همون موقع صدای مهیبی از وسط سالن بلند شد!

هر دومون به نقطه ای که صدا ایجاد شد نگاه کردیم!

این نور دیگه چیه؟!انگاری بینشم یه چیزیه!چشمامو ریز تر کردم تا شاید بتونم اون وسطو ببینم.اما نور خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد دید!

نیاک:بلاخره اومدی قوقنوس؟!منتظرت بودم!!

چی قوقنوس؟!یعنی قوقنوس واقعی؟!مگه وجود داره؟مگه هست؟اصلا مگه داریم؟!از کجا اومده تو خونه؟

نکنه هنوز دارم خواب میبینم؟ولی من که به خودم سیلی هم زدم؟شاید دیوونه شدمو همه ی اینا ناشی از توهممه؟!و شاید هم...وای مامانی...

متعجب و با چشمای ورقلمبیده به رو به رو نگاه کردم.
میخواستم ببینم این موجود افسانه ای چه شکلیه!

نور کلا محو شد و اون چیزی که وسطش قرار داشت نمایان شد.

شوک زده بهش نگاه کردم!

این که... این که...یه آدمه!!یعنی این همون قوقنوسه؟!چرا همچین اسمی رو روی این بدبخت گذاشتن؟یعنی اسم کم آوردن که اسم یه پرنده رو روش گذاشتن(اونم یه پرنده ی افسانه ای)؟!
فکر میکردم اسم نیاک خیلی عجیب و غریبه این که صد برابر از اون بدتره...

وایسا ببینم اصلا چطوری اومد تو؟!

قوقنوس تعظیم کرد و گفت:سلام سرورم"ببخشید که دیر به خدمت رسیدم!اوضاع کاخ کمی 
نابه سامان بود!

چرا این جوری حرف میزنه؟سرورم...!!کاخ...!!
نه به احتمال زیاد این دوتا دیوونن و از دیوونه خونه فرار کردن و اومدن اینجا!

وای خدا بیچاره شدم"نکنه میخوان 2 تایی بریزن روی سر من فلک زده؟





موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست پانزدهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

دیگه واقعا داشتم خفه میشدم"از درد و تنگی نفس اشکاهام از گوشه های چشمام سرازیر شدن.
و قطره ی اول روی دستش نشست"انگار با خیس شدن دستش کمی به خودش اومدو تازه متوجه ی اشکامو حال بدم شد.
نگاهش رنگ تعجب گرفت و سریع دستاشو از روی گردنم برداشت و کمی عقب رفت.

بعد از این که ولم کرد خم شدمو شروع کردم به سرفه کردن"نمیتونستم راحت نفس بکشم گلوم بد جوری میسوخت.سعی کردم نفس های عمیق بکشم تا هوا وارد ریه هام بشه"بلاخره تونستم اما از درد گلومو یاد لحظات سختی که چند دقیقه ی ی پیش گذرونده بودم مدام اشک میریختم.

از اون نوع دخترایی نبودم که جلوی هر کسی بی خود و بی جهت الکی گریه میکردن ولی واقعا حس بدی داشتم و نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم"همش یاد اون لحظه ای میوفتادم که فکر میکردم زندگیم داره تموم میشه و به زودی میمیرم و دیگه هیچ راه نجات و امیدی نیست.

بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد و تونستم خودمو کمی جمع و جور کنم و به خودم مسلط بشم.
صاف ایستادمو با چشمای اشکالودم نگاهش کردم.

قیافش بد جوری پشیمون میزد ولی بازم با لحن مغروری بهم گفت:نمیخواستم این جوری بشه"میدونی که خودت باعثش شدی!بد رفتی روی اعصابم!

حالا که فکرشو میکنم واقعا رفتاراش خیلی شبیه اون پسر کوچولوی غد!

هیچی نگفتمو سرمو انداختم پایین و ساکت موندم تا ادامه ی حرفاشو بزنه(خیلی ازش میترسیدم).

اما چند ثانیه ای گذشتو باز هیچی نگفت(چی شد یعنی حرفاش تموم شدن؟!).سرمو بالا آوردمو نگاهش کردم و دیدم که اصلا حواسش اینجا نیست!

یه ابروش داده بود بالا و داشت با لذت خاصی سرتا پامو نظاره میکرد"مثل وقتایی که آدم از یه چیزی خیلی زیاد خوشش میاد!

بعد از این که سر تا پامو یه بار کامل اسکن کرد نگاهش برگشتو روی قسمت بالا تنم و شونه هام ثابت موند!

چی شده؟!این چرا اینجوری نگاه میکنه؟!فوری لباسمو نگاه کردم که ببینم مشکل از کجاست!

وای خداجون...خاک همه ی عالم بر فرق سر من خنگ...!
اصلا حواسم نبود که چادرم افتاده و از اون بدتر لباسم بود که بنداش از سرشونه هام سرخورده بودنو اومده بودن پایین تر و تمام بند و بساط من بد بخت نمایان شده بود!!


بی آبرو شدم...بی حیثیت شدم...حالا چیکار کنم...
سریع بندای لباسمو درست کردمو داد زدم:چشاتو درویش کن... ای هیز عوضی مگه خودت ناموس نداری؟؟

باحالت زاری خم شدمو چادرمو از روی زمین برداشتمو سرم کردم و گوشه هاشو با دستام سفت چسبیدم تا هیچ جایی از بدنم معلوم نباشه.(در حین انجام عملیات همش خودمو آه و نفرین میکردم)

با دیدن کارام نیشخندی زدو گفت:حالا نمیخواد خودتو این جوری بپوشونی!من که دیگه همه جاتو دیدم راحت باش!درضمن دفعه ی آخریه که به من توهین میکنی" حالا این دفعه رو به خاطر این که تو شرایط خوبی نبودی میبخشمت!!

و با چشمای خندون و نیشخندی بزرگ تر از قبل به صورت قرمزو شکل لبو شده ی من نگاه کرد.
(یه روزی با دستای خودم میکشمت عوضی)






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 فروردین 1395 ] [ 07:41 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست چهاردهم رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74

دوباره بهم نگاهی انداختو گفت:حالا نمیخواد بترسی گفتم اگه به حرفم گوش ندی"ولی تو که دختر حرف گوش کنی هستی این طور نیست؟!
و بعد از این حرفش یه ابروشو داد بالا و کمی به طرفم خم شد و به صورتم زل زد.

اما من بازهم چیزی نگفتمو فقط نگاهش کردم.
وقتی دید هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم دوباره عصبانی شد و سرم داد زد:نشنیدی چی گفتم نادون؟؟

با لکنت جواب دادم:ب..ب..بله

واقعا ترسیده بودم"فکر تنها بودنم و فکر اسیر بودنم تو دستای یه مرد بی اعصاب با هیکلی درشت اذیتم میکرد و منو به شدت میترسوند"اون میتونست بدون اینکه کسی بفهمه هر بلایی به سرم بیاره!

با جوابم آروم شد و گفت:خوبه.بذار دوباره خودمو معرفی کنم"اسم من نیاک!(چی؟چی؟نیاک؟یعنی این اسم عجیب و غریب انقدر زیاد شده؟!پس چرا من تا به حال نشنیده بودم؟!)
نذاشت بیشتر از این فکر کنمو ادامه داد:همون بچه ای که دیروز آوردی توی خونت!!!

با جمله ی آخرش دیگه رسما دو تا شاخ روی سرم ظاهر شد!این قول بیابونی چی گفت؟مگه الان موقعه ی شوخی کردنه؟یعنی داره منو مسخره میکنه؟!
به قیافش نمیخوره که اهل شوخی باشه یا بامن شوخی داشته باشه ولی...
فکرشو کن این همون بچه ی تخس و پررو باشه.

باز طبق معمول موقعیتمو فراموش کردمو بلند بلند زدم زیر خنده و بین خنده هام گفتم:
شوخی میکنی نه؟منو چی فرض کردی؟اگه به یه بچه ی دو ساله هم این حرفو بزنی میفهمه داری خالی میبندی!یعنی تو...تو...همون بچه ی گستاخو پررو...
دیگه نتونستم ادامه بدمو بلندتر از قبل خندیدم.

یه دفعه دستی گردن باریکمو خیلی محکم در بر گرفتو منو کوبید به در پشت سرم"داشتم خفه میشدم.
نگاهم از دستاش بالاتر کشیده شدو صورتشو نظاره کردم و با صحنه ی وحشتناکی رو به رو شدم!صورتش کاملا قرمز شده بودو رگ پیشونیش بیرون زده بود ابروهاش از اخم غلیظی که کرده بود به چشماش رسیده بود و در آخر دندونایی که از شدت خشم روی هم میسایید!

انگاری داشت از عصبانیت منفجر میشد.(این جا بود که تازه فهمیدم باز گند زدم اونم چه گندی)

گردنمو بیشتر فشار داد و از بین قفل دندون هاش با حرص فریاد زد:من خالی میبندم؟من گستاخو پرروام" آره؟؟چی با خودت فکر کردی دختره ی احمق؟مگه من با توی ابله شوخی دارم؟






موضوع: رمان راز شاهزاده شهر جادو/نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 فروردین 1395 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ ami hal ]

پست چهاردهم:افسانه دختر و گرگ سفید

پست چهاردهم: 


 


هر کاری کردم نتونستم از دستش خلاص بشم”منو روی زمین میکشیدو با خودش میبرد. 

چشمام داشت سیاهی میرفت که یه دفع دستی روی دست مرد قرار گرفت و مچ دستشو پیچوند و هولش داد روی زمین. 
وبعد دور کمرمو گرفت و از روی زمین بلندم کرد و منو توی آغوشش گرفت و سرمو به سینه ی پهنش چسبوند!آغوشش مثل همیشه گرم و لذت بخش بود”قلبش به شدت به دیواره ی سینش میکوفت. 

سرمو بلند و از سینش جدا کردمو مات مبهوت به قیافه ی زیبا و خشمگینش نگاه کردم. 

مرد با وحشت زیاد و لکنت گفت:تو…تو دیگه کی هستی؟! 

پوزخندی زدو گفت:من همون گرگیم که با تیر زدیش! 

مرد کمی خودشو عقب کشید و با ترس گفت:نه…داری دروغ میگی این امکان نره! 

هوروش دندوناشو روی هم سایید و گفت:آره امکان نداره”میدونی چیه؟شاید به خاطر تیری که بهم زدی ببخشمت ولی هیچ وقت کسیو که با ترانه ی من بد رفتاری کنه نمیبخشم. و بعد این حرف پاشو روی مچ پای مرد گذاشت و با تمام قدرتش فشار داد. 

داد مرد به هوا رفت…جوری به مچ پای مرد فشار میاورد که انگار میخواست استخونشو بشکنه و خورد کنه. 

دستمو روی دستش گذاشتم و فشار آرومی بهش وارد کردم.توی چشمام نگاه کرد و سریع متوجه ی منظورم شدو پاشو از روی پای مرد برداشت. 
وبا برداشتن پاش مرد فورا پا به فرار گذاشت. 

هوروش:خوبی عشق من؟! 

با لکنت گفتم:تو…تو…ززز..نده ای؟ و بعد دوباره اشکام که از شدت شوک بند اومده بودن روی صورتم سرازیر شدن. 

سفت بغلش کردمو گفتم:دارم خواب میبینم نه؟تو واقعا زنده ای؟؟ 

دستاشو دورم محکم کردو روی سرم بوسه ای زدو بعد در جوابم گفت:خودمم نفهمیدم که یه دفع چی شد”داشتم به سمت نور میرفتم که صداتو شنیدم که داد میزدی دوستت دارمو بعد بلند و برای اولین بار اسممو صدا زدی. و قتی به خودم اومدم دیدم که به شکل انسان برگشتمو دیگه زخم و جای تیری روی بدنم نیست! 

با گریه گفتم:خدایا شکرت”اصلا باورم نمیشه..چطور این اتفاق افتاد. 

شونه هامو گرفت و بعد کمی از فاصله گرفت و با عشق توی چشمام نگاه کرد و گفت:فکر میکنم نه مطمئنم که عشق تو بود که دوباره منو به زندگی برگردوندو طلسممو شکست.دیگه از این به بعد همه چی درست میشه”حاضرم برای به دست آوردنت هر کاری بکنم و حتی زمین و زمانو به هم بدوزم. و بعد دستشو بالا آوردو اشکای روی صورتمو پاک کردو ادامه داد:با من ازدواج مکنی ترانه؟؟ 

شوک زده و با چشمایی گردو شده نگاهش میکردم.لبخندی به قیافه ی متعجبم زد و بعد بدون اینکه منتظر جواب من بمونه”سرشو پایین آوردو با لبهاش لبهامو لمس کرد و وجودمو به آتیش کشید. 

هوروش:دوستت دارم ترانه ی من. 

توی آغوشش فرو رفتمو آروم گفتم:منم دوستت دارم.
 


می گویند: 

عشق خدا 

به همه یکسانَ ست 

ولی من می گویم: 

مرا بیشتر از همه 

دوست دارد 

وگرنه 

به همه 

یکی مثل تو می داد . 


پایان
 

خب " داستان تموم شد منتظر نظرات خوبتون هستم دوستای عزیز  







موضوع: داستان عاشقانه و کامل شده افسانه دختر و گرگ سفید / نویسنده Ami74،
ادامه مطلب
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ 10:38 ب.ظ ] [ ami hal ]